سیاه نمایی!
...
فقط برای انتخابات!
از آن رو که همیشه در انتخابات، مجبوریم بین بد و بدتر انتخاب کنیم... بد امسال حسن روحانی خواهد بود که از بدتری به نام بقیه ی کاندیدا ها بهتر است! (مخصوصاً با توجه به اینکه دفتر آیت الله منتظری نیز از ایشان حمایت کرده اند! این هم برای دیندارها!)
خطاب به آن هایی که رای نمی دهند!
حتی به صرف اینکه گمان کنید با رای دادن مشروعیت نظام را تائید کرده اید که صد البته اینگونه نیست، چون مجبوریم در همین کشور زندگی کنیم، پس رای می دهیم!
و به آنان که می گویند تقلب می شود...
ا ز آن رو که ما در دنیای نسبیت ها زندگی می کنیم و هیچ چیز اینجا مطلق نیست، حتی اگر یک درصد احتمال داشته باشد که تقلب نوشد و "مردم همیشه در صحنه" حماسه ایی بیافرینند و جلیلی را از صندوق در آورند، به خودت لعن و نفرین نخواهی کرد که شاید می شد که این نباشد؟!
حداقل ترین چیز این است که اگر تقلب شود، رییس جمهور مشروع نخواهد بود..
و به شیرازی ها!
نیامدن شما پای صندوق رای دلیلی جز تنبلی شیرازی گونه ندارد! تا صبح آیه و نشانه بیاور که چنین نیست، اما هست!
مثل همین دیروز من که رفتم دکتر. برای ناهار کتلت آماده کرده بودم و دو تا تکه اش رو نگه داشتم برای وقتی که از دکتر "برمی گردم."
اما، الان برگشتم بعد یک شب تو بیمارستان موندن و گند خورده بوده بود به کتلت ها... می تونست به خیلی چیزهای دیگه هم گند بخوره.. به موبایلم، به کامپیوترم و به خیلی چیزهایی که از "آن" خودم می دونمش.
تصادف کردم، به لطف سایپا البته و به لطف قوطی کبریتش که با یه ضربه کل جلوی ماشین پیجید همچین که با جرثقبا آوردنش در خونه...
خیلی ها گفتند شانس آوردم، و شکر داره و این حرف ها..
نه که ناشکری و کفر و این حرف ها باشه، البته اگر اعتقادی بهش باشه، اما، الان می تونستم این جا نباشم و این آهنگ رو گوش ندم! آهنگی که از دیروز صبح داره همچنان پخش میشه!! حتماً جای شکر داره..
و اما، گاهی آدم تصمیم هایی می گیره، اما اینکه چقدر روی اون تصمیم ها پایبند بمونه گاهی کار تقدیر هست "عقاب تیز پر دشت های استغنا، اسیر پنجه ی تقدیر می شود گاهی" و گاهی کار اراده و گاهی کار دل.
اینجا چیز زیادی نبوده، سال ها هست که آپ میشه، اما همش یا آهنگ و متن آهنگ و شعر بوده یا دل تنگی هایی که برای کسی ارزشی نداره! گاهی هم وسیله ی ارتباطی بوده...
خسته ام از گلایه کردن.
از خودم.
و از اینکه دلتنگی هام رو به خورد همین چند نفر اندکی بدم که گاهی سر می زنند، چه چیزی غیر غم و غصه تو این وبلاگ هست؟
همین تو همه ی وبلاگ های دیگه هم هست.. پس فرقی با بقیه نداره..
خوب می دونید آدم ساکتی هستم و کم حرف می زنم تو دنیای واقعی، بیشتر تو ذهن خودم و تو هیچ و پوچ سرگردونم..
دلیلی نداره که اینجا باشم.
می خوام کامل کوچ کنم به ذهن خودم. به دنیای درون خودم.
این دنیا بزرگه و منو می ترسونه.
حتی آدم هایی که گاهی بهشون اعتماد می کنی و ریزترین چیز های زندگیت رو هم براشون می گی، یهو، درست وقتی که لازمشون داری تنهات می زارن.
نه، من خیزی از دنیای بیرون ندیدم، حداقل این طوری انتظاری از کسی نخواهم داشت.
این دنیا، دنیای روبات هاست و ماشین ها.
هر روز این آدم نماها خودشون رو کوک می کنند و تا شب هی دور خودشون می چرخند و کلی خودشون رو آدم حسابی می دونند.
بگذار بدونند، من دیگه انتظاری از هیچ کدومشون ندارم. نه که تا به حال هم چیز مادی ازشون خواسته باشم! حاشا!
القصه که تعطیل می شود "گاهی"
"اسیر پنجه ی تقدیر می شود گاهی"
همین تو و همین ائتلاف دستهایت
که نشانه ی غم ناگزیر می شود گاهی
...بقیه اش هم مهم نیست.
.
.
.
مرا دو چشم به راه و دو گوش بر پیغام
تو فارغی و به افسوس می رود ایام
شبی نپرسی و روزی که دوست دارانم
چگونه شب به سحر می برند و روز به شام*
کاش کرم کوچک شبتابی بودم که در تاریکی سردابه های درون روزن امیدی بود به چشمان بی نور عابران و قله ی فتحی بر ترس درماندگان...
کاش کرم کوچک شبتابی بودم و می دانستم که چرا می تابم و بعدها به یاد که خواهم ماند...
سیاهی، سیاهیست.... چه پر کلاغ چند روزه باشد ، چه شال بلند و غبار گرفته ی دریانوردی کهن که از عمق تاریکی های درون سر برآورده. سیاهی سیاهیست و تو را می برد.... گاهی می اندیشی که می توانست سپیدی باشد... یا بهار سبز و نو رسیده..... اما وقتی تو به کور رنگی مبتلا هستی.... جهانت تنها دو رنگ است، مثل خواب های او...... سیاه و سپید.... شاید هم خاکستری و محو.
خودت را به باد بسپار
بگذار متلاشی ات کنند
این جهان جای قشنگی نیست
جای ماندن نیست...
بمانی در دست های آرزوی کودکانه ای که هیچ گاه بزرگ نمی شوند له خواهی شد...
یا در گوشه ی خانه های متروک اسیر دام عنکبوت ها می شوی...
یا زیر فرش های سنیگن و گران قیمت له ...
راهی شو...
باور کن باد گزینه ی بهتری است...
شاید در جایی ذیگر دوباره برویاندت....
.
.
یک خواهش دارم از دوستانی که وبلاگ را می خوانند.
سه دلیل بیاورید که خدا هست. دلایلی که پشتوانه ی فکری داشته باشند.
سپاس.
هیچی واسه ی آدم نمی مونه. تو مالک هیچی نیستی و هر لحظه ی این زندگی دل کندن هست. فقط درک نمی کنم چرا میگن دل بستن هست.
خوه، ماشین، کتاب، حتی موسیقی ای که هر روز گوش می دی، یا حتی یک عروسک که دوست اش داشته باشی، مال تو نیست، چه برسه بک موجود جاندار.
من یک خرگوش داشتم واسه حدود دو ماه. هیچ وقت از حیوان خونگی خوشم نمی آمد. شاید یه کم وسواسی ام. اما آن را نخریده بودم. کسی داده بود که ازش مراقبت کنم. اما خونه جای حیون نیست. اذیت می شد. اذیت کردن هاش به کنار. خودش اذیت می شد. دادم به کسی. و حالا از دیشب تا الان نمی تونم آروم بشینم. حتی نمی تونم چیزی بخورم.
حیوان خوبی بود. تمیز و مهربان و مودب. از بعضی آدم ها بیشتر می فهمید.
حالا تو این تنهایی من باز هم تنهاتر شدم.
اگر یک روز بچه ای داشته باشم و به هر دلیلی ترکم کنه، اونوقت چه حسی خواهم داشت؟
زندگی دل کندن هست. هر لحظه باید از لحظه ی قبلی دل بکنی.
آدمی که مالک هیچی نیست، پس چرا اینجاست؟ آمده فقط برای درد کشیدن؟ که چی بشه ینهمه درد.
بابا رفت.
مامان رفت.
زود هم رفتند.
حالا یه حسی مثل از دست دادن دارم. خرگوشم رفت. شاید اگر بخوام، بتونم ببینمش یا می تونستم نگهش دارم. اما اون هم یه روز می رفت. همه یک روز می روند.
دلگیرم.
دلتنگم.
من نه صبورم، که یک بچه ام که واسه رفته هاش دلتنگه.
*....سید علی صالحی. نامه هایی به ری را.
اولش می گوید:
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور:
بعدش حرف از دلبری می زند..
"نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر...
معاشری خوش و روذی بساز می خواهم
که درد خویش بگویم به ناله ی بم و زیر"
حالا یکی بگوید؟ بلاخره گله بکنم یا نه؟
این مردک همه را مثل خودش ابله فرض کرده است که دو تا حساب الکی می کند و می گوید، زندگی مردم بهتر خواهد شد.
می گوید: اگر جنسی گران شد، مردم دست نگه دارند و نخرند و خبر بدهند.
اول اینکه به کجا خبر دهند؟
دوم اینکه نان گران شد، تا کی نان نخرم تا توی ابله رسیدگی کنی؟
به گزارش خودتان 93000 پرونده گران فروشی روی دستتان است، می شود بفرمایی رسیدگی به آنها چقدر طول می کشد؟
این ظاهر قضیه است، اصل مطلب این است که مردم اجناس را با خری مثل تو که جابجا نمی کنند. وسیله ی که جابجا می کند نیاز به سوخت دارد. سوخت که گران بشود، راننده هم برای تامین معاش خود کرایه ای بالاتری برای جابجایی طلب خواهد کرد و در نتیجه جنس گران تر به دست مردم خواهد رسید. تویی که خود را نابغه می دانی این حساب دو دوتا چهارتا این قدر برایت سخت است؟
اگر می خواهی صرفه جویی کنی در کمک ماهی 25000000 دلاری به حماس صرفه جویی کن. در سفرهای که هر بار کلی خرج بر می دارد صرفه جویی کن و در خیلی چیزهایی که خودت بهتر می دانی، نه اینکه زورت به مردم برسد و جیب مردم را برای خود بدانی. مردمی که با هزار جور قناعت و سیلی به صورت زدن و گاهی فقط نان خالی خوردن زندگی خود را به هزار زحمت می چرخانند. تو نه کرایه خانه می دهی نه نان می خری نه کرایه ماشین. برای تو مسلماً زندگی گل و بلبلی است در ایران حکومت کردن.
چقدر بین تناقض های زندگی گیر کرده اید؟ چقدر بودن هاو نبودن ها، خواستنی ها و نخواستنی ها، انجام دادنی ها و ندادنی ها، و یا این که کدام یک برتر از دیگری است و انجام دادن آن بهتر است یا ندادنش گیر کرده اید؟
چقدر از افکارتان مشغول این ها بوده است؟
چقدر به مرگ از نزدیک اندیشیده اید؟
به نظر من اینکه آدمی بتواند بین این مسائل یک تعادل ایجاد کند هنر زندگی کردن را آموخته است.
به یاد دارم که خواندم امام علی می فرمایند: طوری زندگی کن که انگار یک دقیقه دیگر زنده نیستی و در عین حال طوری زندگی کن که انگار صد سال دیگر زنده خواهی بود.
این یعنی حب نداشتن به دنیا و از طرف دیگر به معنی تلاش برای زندگی است.
شاید در ظاهر تناقضی نیابی، اما وقتی به پای عمل می رسد چقدر از ما انسان ها که به ظاهر خود را مومن می دانیم می توانیم از خواسته هایمان به راحتی دست بکشیم؟ از داشته هایمان؟ مخصوصاً از کسانی که دوست شان می داریم؟
گفتنی بسیار است...
شاید در پستی دیگر. اما اگر کسی پاسخ سوالاتم را می داند بگوید، شاید کمکی هم به من کرد.
فعلاً یک سفر کوتاه دو یا سه روزه در پیش است به اصفهان...اگر انشاالله برگشتم باز هم در این مورد خواهم نوشت.
شروع شد....نوشت:
پاهایش درد می کرد، و این پا درد او را به یاد دوران دبیرستانش انداخت. اصلاً مسئله اینجا بود که صبح با قطعه ای در ذهنش بیدار شده بود:
"و آنگاه زندگی را بدست خواهم آورد
و به تو خواهم بخشید، به تو خواهم بخشید"*
سعی کرد اولش را به خاطر آورد، اما چه فایده. کوشش بسیار او نتیجه ای نداشت. این قطعه مناظره ی شاعر گونه ای بود میان او و دوست دوست اش که به اشتباه شعر اول او را منصوب به کسی برداشته کرده بود و جواب عاشقانه ای برایش نوشته بود و حالا او پاسخ تند و تیزی برایش داشت. یک شعر طولانی که اکنون هیچ کلامی از آن را به خاطر نداشت بجز تک بیتی که جدای از شعر اصلی بود:
"نازکین قلمت باد پر از برگ حیات
واندرآن خون رگت باد پر از شور و نشاط"**
دوباره پاهایش درد گرفت و هی یاد سید علی صالحی افتاد که:
"چراباید از پس پیراهنی سپید
هی بی صدا و بی سایه بمیریم !
هی همین دل بی قرار من ، ری را
کاش این همه آدمی
تنها با نوازش باران و تشنگی نسبتی می داشتند"
کارش در آموزشگاه جور نشد و برگشت. مرد میوه فروشی که دست فروشی می کرد، حالا در گوشه ای از حیاط پست جا گرفته بود و به قولی از کنار خیابان جمع شده بود. پدرش گفته بود او گفته است به شهرداری ماهی سیصد هزار تومن میدم تا بذاره اینجا دست فروشی کنم.
خانم تو یک کیلو شاید 4-5 تا دونش بسته باشه. پسته اش خوبه.
این سیب رو بکش. اندازه ی دو تومن هم پسته بده. زنی گفت: می خوای برات بشکنم دستت درد نگیره، و پسته ی دانه شده را روبرویش گرفت:
-بخور
-نه مرسی
بخور، بیا
-نه مرسی، الان خودم می خرم
زنی از راه رسید با چادری سیاه تر از روزگارش و رو به زنی که پسته تعارف کرده بود به او و گفت :
انگور دون شده دارید خانم.
زن که نمی دانست انگور دون شده دیگر چه صیغه ای است گفت:
انگور دون شده؟
زن دوباره تکرار کرد و مرد فروشنده فهمید و گفت:
ارزون تر می خوای. وایسا بهت می دم.
زن نالید که:
دو تا بچه یتیم دارم. واسه دوتا خونه کار می کنم. الان رفتند مسافرت. گفتم بیام یک کم انگور برای بچه ها ببرم.
صدای زن در خیالات او گم شد. به یادش آمد قیافه ی نحس آن نامرد ریشو را در سه راه احمدی، که سینی بهاری_یک سینی گوجه سبز_ مردی را به جوب کثیف خیابان سرازیز کرد و حتی لگدی هم به سطل حلبی زیر سینی زد و حتی سینی و قاشق را هم به جوب انداخت که:
مگه نگفتم اینجا دست فروشی نکنی.
و مرد به اعتراض درآمد که:
با این کُم _به ضمه ی بخوانیدش. لحجه ی شیرازی است به معنی شکم_ پارم کجا کار کنم. کار نیست که.
هنوز هم از یادآوری آن صحنه اشکش سرازیر می شود و هنوز هم دلش می خواهد صورت ریشوی آن نامرد را زیر پاشنه کفشش له کند. یادش آمد کسی می گفت گشت فلان خیابان صبح به صبح می آیند و مواجب می گیرند که کاری به فروشنده های مواد مخدر نداشته باشند و آن ها تا شب با خیال راحت کراک و شیشه و هرویین و تریاک و هزار کوفتی دیگر را راحت تر از سینی بهاری آن مرد می فروشند.
بعد یادش آمد که همه چیز در کشورشان حلال حلال است. مثلاً وقتی برای سود بالای فلان سازمان می روند یک روزه با سرمایه صد هزار تومنی شرکت ثبت می کنند و قرار داد میلیاردی می بندند و قول اجرای کار را در یک سال و نیم می دهند و آخر سر بعد از پنج سال که کار را تحویل می دهند و همه جای آن کار نشتی دارد و تکه تکه است و همه ی اینها بابت زیر سیبیلی دادن به افراد حلال خور و کلفت مملکتش اتفاق می افتد و کسب اینها از کاسبی نوروزانه ی آن مرد بهاری فروش حلال تر است. .
باز هم یاد صالحی افتاد، یاد ری را
"پس با هر کسی از کسان من از اين ترانه محرمانه سخن مگوی
نمی خواهم آزردگان ساده بی شام و بی چراغ
از اندوه اوقات ما با خبر شوند!"*
مشتی پسته ی تازه به مرد نارنجی پوشی بخشید و دوباره پاهایش درد گرفت.
کسی منتظرش نبود. اندیشید:
کاش لااقل یک حیوان خانگی داشتم تا به هوای باز شدن صدای در به پیش پایم می دوید.
باید می نوشت.
باید این مناظره ی طولانی درونی را به مسلخ نگاه هزاران انسان می برد.
شاید در درون های سپید خوانندگانش تکرار می شد و شاید سیاه دلی دمی می اندیشید. اما سیاه دلان که اندیشیدن نمی دانند، می دانند؟
او خسته بود.
"خسته ام ری را .
می آيی همسفرم شوی ؟"
.
.
.
"حالا بگذار باد بيايد."
تمام شد....خط کشید.
پ.ن1: ستاره ها (*و**) تنها یادگاران دوران دبیرستانند که در ذهنم مانده بود و امروز با آنها از خواب برخاستم.
پ.ن2: هر کس دلش خواست ادیت بفرمایید بی زحمت...(این یعنی اینکه مثل همیشه بدون بازخوانی نوشتم، ببخشید.)
این متن یک اس ام اس هست که در پیش می آید و برای من خواندن پاسخ افراد جالب است.
شما هم می تونید پاسخ بدهید و از دیگران نیز بپرسید، پاسخ های جالبی دریافت می کنید...
"اگر بتونید بدون هیچ محدودیتی و ترسی، چیزی رو امشب تجربه کنید و بدونید که فردا همه چیز به حالت قبل خودش بر می گرده، دوست دارید چه چیزی رو تجربه کنید؟"
عید فطر مبارک....
ما عید داریم. جشن داریم. جشن نوروز و همه دوست اش داریم که نوروز رو مثل سابق داشته باشیم.
عربها نوروز ندارند و تعطیلات سالانه آنها بطوری می شه گفت همین عید فطر هست.
از نظر من تعطیل کردن کشوری _که در غیر تعطیلاتش هم کسی کار نمی کنه و کشور به رسم حضرت ابولفضلی و امام زمانی می چرخه_به مناسبت عید فطر یا برای کم کردن تعطیلات نوروزی کار بیهوده و نادرستی هست.
در هفته ی بزرگداشت مقام معلم، معلم مان را می کشند.
حتماً برای تعدیل نیروی آموزش و پرورش یا شاید هم برای استخدام گروهی جدید... .
در سرزمین کورش جان آدمی چه مفت است.
آیا کسی جرمشان را می داند؟
کرد بودن بزرگترین گناه نابخشودنی در اسلام است!
روزنامه ی اعتماد بسته شد و هفته نامه ی ایران دخت لغو امتیاز شد. من یک سوال دارم. اینهای که روزنامه هاشان توقیف می شود، و کارمندانشان بیکار، از کجا تامین مالی می شوند؟ نکند همه شان با آقای دانشجو در ساخت برج ایشان مشغول به کار می شوند!
دولت ما ادعا دارد که مثل حضرت علی(ع) عادل است، پس نتیجه می گیرم که حضرت علی(ع) فرموده اند که: هر کس که حرف تو را نخواند در ماه محرم الحرام خونش را بریز، باتومش بزن، به اسم اسلام پول مردم را به حساب های خارجه واریز کن، هر کسی هم که حرفی بر خلاف میل تو زد فحش و ناسزا بگو و نان عده ای را ببر و تبعید شان کن.
در محل ما، قیمت نان افزایش پیدا کرده است. هر قرص نان 345 ریال. من یک فر عادی و عامی هستم که یک سوال کوچک دارم. آیا بانک مرکزی ایران، هنوز هم سکه 10 ریالی ضرب می کند؟ و همچنین آیا سکه 1 ریالی یا 5 ریالی؟ چند قبل قیمت نان 28 تمان بود. به ازای 100 تومان 3 تا نان می داد و نگاهش که می کرد گاهی یک نصفه نانی هم اضافه می کرد. الان به ازای 100 تومان 2 تا و نصفی نان به شما می دهد. در حالی که 3 قرص نان می شود 104 تومان و 2 تا نصفی می شود حودوداً 87 تومان. 13 تومان طلبکار می شوم. اما کسی براش مهم نیست و این کار که دولت کرده است، از نظر من چیزی جز ترویج حرام خواری نیست. وقتی که سکه 1 ریالی و حتی 1 تومانی ضرب نمی شود بر اساس چه مبنایی نرخ نان که قوت غالب مردم است اینگونه تعیین می شود. گرم هر قرص نان را کمی بیشتر می کردند و قیمت اش را مثلاً 35 یا 40 تومان. هر چند به هر شهروندی که هم کلام می شوی، می گوید" اینقدر زیاد زیاد می خورند خودشون، که اینها براشون مهم نیست."
| یکشنبه 3 اردیبهشت1385 ساعت: 13:53 | توسط:حنیف | ||||
| ما نبودیم و تقاضامان نبود لطف تو ناگفته ما می شنود این بودن ما به قول مولوی لطفیه ولی به قول حافظ آه از این لطف به انواع عتاب آلوده ! |
|||||
| وب سایت ایمیل | |||||
بهترين آرزو ،كلام ،دعا و يا نمي دانم حس شما چيست؟
جز دوست نداریم و هر چه داریم از اوست.شکر و والمنه
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
*حافظ