+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر ۱۳۹۲ ساعت 11:5 توسط سارا
|
من چه دارم كه تو را در خور هيچ تو چه داري همه چيز
ساعتي پيش از ظهور خورشيد در ميانه آسمان 9 صبح در روزي سرد چندي مانده به يلداي ترين شب سال، سالي سراسر آشوب، سراسر عاشق، سراسر.... بدنيا آمد دختري.... دردانه زمين و زمان نيستم كه از جنس آب و باد و خاكم..... او خواست كه باشم ، هستم ، اما نه آنچنان بودني كه از عنوان اش خوش باشم ،هستم در طولاني ترين شب زندگي..... و به اميد رحمتش چشم دوخته ام بر روي زميني خوش بافت به آسماني سراسر آبي در زير درختاني سترگ و جويباراني با آهنگ خزه، سبزِ سبزِ سبز و بادي كه صداي مرا به او ميرساند... به او.... . و اکنون با همیم... با هم... من و او که شده ایم ما از اندکی پیشتر... می نویسم تا بماند برای همیشه که در 12/8/85 ما شدیم و می رویم تا پرواز،یک بال از من یک بال از او. می پریم تا به او رسیم.... برایمان دعا کنید... .