آدم ها حرکت ها رو تکرار می کنند

سرمستانه گمان می کنند نظری رو جلب کردند.

حرکتی می کنند که نظری رو جلب کنند

تماما شدند پنجره های گشوده به بی نهایت تماشاگرانی که تشنه به انتظار نشسته اند.

حدالش اینه که خودشون اینطوری فکر می کنند و یا شاید دوست دارند اینطوری باشه .

اما من تمام پنجره ها رو بستم.

درون خودم می خندم و عده ایی گمان می کنند خوشم. بی خیالم.

کلمات رو به سخره می گیرم، چون به نظر میاد تنها کار مسخره ی ممکن همینه.

هی که با کلمات بازی کنی، برای چی؟ برای فرار، فرار از چی؟ از گریه های مداوم، که یک بچه بیاد و بگه به کی باختی؟

هی کیدو وات دو یو نو ابات لوزینگ؟ یو آر تو یانگ تو نو انی تینگ ابات لوزینگ اند ...

در هر صورت، تنها کاری که هست، بستن پنجره های حقیقت و گشودن درهای مسخره بازیه... تا این شوی مسخره ی مضحک تموم بشه...


It has to be done soon... Im fucking tired of this shit...

keep ur fucking smile on and just go on. no matter how hard. U have to keep going..

I miss my fucking youth. When I was young and reckless.

I know no one is gonna read it.

so I can open up and wire here..

I am tired of living here in this area of sadness and playing fool and showing this stupidness as a happy life...

امروز یه عکس اینستا گذاشتم. یه عکس با یه نوشته. درحقیت نوشته برای عکس دیگه ایی بود. عکسی که تو توش بودی و دخترک و ابر.. اما عوضش کردم که شبهه نداشته باشه..می فهمی که... خود سانسوری که شاخ و دم نداره..

دلم سفر می خواد.. برم پشت ابرها و دیگه بر نگردم. جایی که همه چیز تموم بشه.

ی دونی چی گوش می دم ؟

همونی که اون روز برات پخش کردم .

If I can't crawl inside of you
I'm laughing with a broken face
I stumble across my self esteem
But to picture the pleasure is making me want my spac

Understandand?

That God wrapped you like a bow
But in my head
There's some shelves that need cleaning
From basement to ceiling, control.

If what you're seeing is an open book
That's great cause I'm an open book
But I'm real shy

There's a part of me seeking and desperately needing
To open up
That's strange cause I'm an open book
A confused boy

I'm an automatic steeple for depressed and lonely people
My heart while in its cage is used to give and not receive a thing
But the only funny thing is that I don't know how to give myself advice

I've got this dramatic thing
I've got a tattoo of a ring that lies
Around my wedding finger and that's where I want to state this clain
That I've got to learn to live and dream
Before I go and get myself in love

In love

There's Zoloft, Welbutrin, there's Paxil that's proven
No side effects
But the rest left unnamed cause they worked like a charm on me
But when your savings is drying

You can't stop from crying
You've got to suck it up
You're not her buttercup
.. You're not her favorite book

يك ساعتي در خيابان كوتاه اما پر ترافيك مانده بود.

سرش پر از قصه هايي بود ك هيچ وقت براي كسي بازگويشتن نكرده بود، چشمش اما اشك آلود بود. 

ديروز سر راه  همه ي فكرش را پيرزن سر چهار راه دزدي بود. دزدي چيزي غير از اين است ك روح و راونت را پريشان كنند؟ پيرزن دزد گلهاي پژمرده ايي در دست داشت ك ظاهرش ب گلهاي كنار خيابان مي خورد. با كمر خميده اش هي اصرار پشت اصرار ب شيشه هاي رانندگاني ك اغلب از گرماي ظهر بالا بودند..

آدمي جز شكست و بغض و خنده و گريه چيست؟ 

When through the starry night
The mists of autumn glide
The air is filled with tragedies of olden times
Where with a dreadful tone
A nightbird plays its song
In forest dark at moors they come to life

آه

سالهاست ک اینجا نبودم... یار قدیمی منه این وبلاگ.

فکر می کنم آدم هایی ک ب سکوت پناهنده میشند و دیگه نمی تونند حرف بزنند، به #اینستاگرام کوچ می کنند. 

آیدی اینستاگرام من چهار تا آندرلاین "سپید" هست.... خوشحال میشماونجا ببینمتون. 

____sepid 

 

خوشا یاد...

با این موسیقی بخوانیدش..

 

دلم بارانی ریز ریز در هوای مه آلود صبح روزی پاییزی می خواهد در خیابانی خیس از عطر نفس های "گمشده" ی آدمیان... ..

هان؟ چرا گفتم گمشده؟

چون مرده اند، همه مرده اند، از طاعونی که ذهنشان را همچون جذام خورده بود. هم را خوردند و مرده اند.

من کجا بودم؟

من در سیر قصه جایی در سالیان آینده زنده مانده بودم. 

از در اطاق که آمدم بیرون، بوی ماندگی فضا را گرفته بود. در عجب بودم که چگونه اطاقم خالی از لباس های همیشه پخش و پلای من است.. در حیاط اما زندگی جریان داشت.. زمین سبز بود مانند اواسط بهار...

باران ریز ریز می بارید و دو درخت نو کاشته ی حیاط انگار هزار سال به خویش دیده بودند و تنومند و پرشکوه در هوایی بی آزار از آدمیان سرمستانه سرود باران را می نوشیدند و به امید بهاری دیگر به خواب می رفتند..

هوا پر از بوی تازگی بود و پر از بوی برگ های باران خورده.

رنگارنگ 

به نظر می آمد قبل از شش صبح است که پا به خیابان نهادم. هیچ صدایی از آدمی در میان نبود. انگار زمین وام خود را از مخلوق بی قد و قواره ی خویش باز ستانده بود... 

برگشتم، نه به خانه که به سال های دور.. به آن زمانی که کتابی در دست قصه ی خرمندی را می خواندم از اهالی توس؟ طوس؟ قصه بدان جا رسیده بود که همه ی سیاهی های عالم را کسی در چمدانی نهاده و با خود می برد. با خود می برد و گمان می کرد تنها بد کاره ی عالم است.. با هراس بر می گشت و پشت سرش را نگاه می کرد، هی زیر چشم دو رو برش را می پایید و به نظرش می آمد همه عادی از کنارش می گذرند و وقعی به چمدان پر از سیاهی اش ندارند... خیال می کرد کسی چمدانش را نمی بیند، یا اصلا او را نمی بیند، آیا خیال بود؟ آیا در وهم کیی جاری بود؟ حال آنکه نمی دانست همه ی آن ها که بی خیالی از کنارش می گذرند، همان چمدان پر از سیاهی را در دست دارند. آن ها عادی برخورد می کردند و گمان نمی برند که طاعون مسری است. گمان نمی بردند که مغزهایشان را کرم های کوچک افکار پلید خورده اند. به هم لبخند می زدند و در دروغ خویش خوش بودند که خویشتن خویش را می شناسند.. که دیگری را می دانند..

کار را به جایی رسانده بودند که خدای دست سازشان نیز کاری از دستش برای نجاتشان بر نمی آمد... 

یکی شان مرد.. پایش به سنگی گیر کرده بود، وقتی که قبل از ساعت شش صبح برای غسل جنابت افکارش به حمام می شتافت تا نماز ناپاکی هاش را بخواند.. پایش به سنگی که همیشه بر سر راهش بود گیر کرد و افتاد و مرد. مرد و چمدان پر از سیاهی اش که حوله ی سفید حمام هم در آن بود باز شد. نکبت و لجن دنیا را فرا گرفت، همه به جان هم افتادند و هیچ کس فکر نکرد که چمدان پر از سیاهی اش را پاک کند. هر کس دیگری را مقصر دانست. هم را خوردند، دقیقا مثل فیلم های زمان خودشان که متفق القول آن ها را "زامبی" نام نهاده بودند.. هم را خوردند و زمین پاک شد. این است که درخت خانه ی من چنین شاداب است.. 

من کجا بودم؟ 

من از وسط قصه ایی به آن جا؟ به اینجا پرتاب شده بودم... 

#من #تو #او

قبل تر ها عادت داشتم آهنگ سه تار و پیانو ی امیر حسین سام رو گوش می دادم و چیزی می نوشتم و این عادتم بر می گردد به همان سال هایی که این آهنگ ساخته شد.

درسته زیاد نمی نوشتم و هیچ وقت هم وشته ها را ادیت نمی کردم . اما همین که هر از چند گاهی چیزی می نوشتم، کمی سبک تر بودم، هرچند این جسارت را نداشتم که چیزهایی را که تو دلم بود واضح و عیان بنویسم.. 

آدم ها همه حداقل یک ترس دارند و ما ایرانی ها به مراتب بیشتر ترس داریم.. ترس از آبروریزی، ترس از قضاوت، ترس از خراب شدن و اگه خیلی آدم باشیم، ترس از خراب کردن... واسه همین هیچ وقت نمی توانیم خودمان باشیم، خودی که دوست داریم باشیم و برای همین است که همواره یک احساس نارضایتی دایمی رو با خودمان یدک می کشیم. احساس نارضایتی که در نهایت به نداشتن آرامش و خوشحال و خوشبخت نبودن می انجامد. 

پر بیراه نیست که بگویم ترس بدترین دشمن احساس خوشبختی است. 

ما ایرانی ها بیشتر از جوامع غربی محتاط عمل می کنیم،گاهی این احتیاط وار عمل کردن به آنجایی می رسد که ما رو دچار وسواس می کند، وسواسی که نمونه های نرمالش مثل چک کردن در هست که حتما قفل باشد و نمونه های حادترش وسواس های فکری است. 

فکرهایی که دایم در حال رفت و برگشت هستند و اذیتت می کنند و تو کنارشون نمی گذاری.. (شاید دوست شان داری، چون زیاد با تو بوده اند و بهشان، به حضورشون عادت کردی.. شاید بدون آن افکار احساس خلاء کنی)

حالا آدمی را در نظر بگیر که این نوع ترس ها و وسواس ها رو دارد در نظر بگیر و بهش مسئولیت بزرگ کردن  بچه را هم بده.. چیزی که ازش به جا می ماند یک جسم و روح مچاله شده ی خسته هست که همواره در حال غر زدن به زمین و زمان  و کایئنات است.

حالا اگر از همین آدم محبتی که نیاز روزانه اش برای زندگی هست رو دریغ کنی چطور؟

.

.

.

باهات بودم چون فکر می کردم دوستم داری....و شاید بشه گفت تو دوره ایی دوست داشتم که دوستم داشته باشی. چون تنها کسی بودی که داشتم.

میشه بگی الان تو کدوم استرونات سیر می کنی که خوشبختی منو گرفتی دستت و هی ازم قایمش می کنی؟

.

.

.

به دورترین نقطه گریخته ایی و من هی صدای پایت را پشت پنجره می پایم...
. 
:.
Staion Of Sadness by Anfel  می گوشم... 

 

.

هدف تو خوشبختی من بود، حال آنکه آن را همانند پرنده ای زخمی در دستانت نگاه داشتی تا نگاهم به او نیوفتد..

#تنهایی

دو ماه و نیم اینترنت نداشتم... الان که دارم و بعد مدت ها برگشتم، می بینم هیچی تغییری نکرده، این مثل مردن می مونه، تو می میری و دایره می چرخه..
.
.
زاده شدن بزرگ ترین دردی هست که بشر متحمل می شود، صرف "بودن" دردناک است، اما فهم این "بودن" و فهم "تنها آمدن و رفتن" هم درد مشترک است.
11 سال پیش این درد را در سالنی پر از پوشه های "مشترکین" وقتی غزلیات شمس رو می خوندم درک کردم.
چیزی که یک بار درکش می کنی مثل دو دو تا چهار تاست که هیچ وقت دیگه فراموشش نمی کنی حتی اگر بخوای فراموش بشه، دیگه نمیشه.
تنهایی از جنس خود آدم ه و ازش راه فراری وجود نداره. فقط بعضی ها یاد گرفتن پشت روزهای شلوغشون، پشت بازی های همیشگی قایم باشک با خودشون، قایمش کنند. بعضی هایی هم که بیشتر حساس هستند، نمی خواهند تظاهر به دوستی کنند یا پر از ریا باشند، نه می پذیرندش، و نه باهاش کنار می آیند .. این آخری منم.

باغبان حرامت باد زین چمن چو من رفتم
گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی
گر رقیب از لعلت بوسه خواست مانع شو
حیف باشد ار حیوان نوشد آب حیوانی
عاقبت رقیبم زد بوسه لعل جانان را
برد اهرمن آخر خاتم سلیمانی
یوسف عزیزم کو ای برادران رحمی
کز غمش به جان آمد حال پیر کنعانی

از اینجا با صدای شجریان بشنوید. 

1.

شروع شد...
1. 
همیشه عشق میوه بودم، حتی وقتی بچه تر بودم، اون موقع ها میوه بیشتر بود، محل ما میوه بیشتر بود. کلی
درخت آلبالو داشتیم، آلبالو زود پاجوش می زنه و پاجوش هاش هم زود به بار می شینند. گلابی از دو نوع متفاوتش، هم تابستانه که به زبان ترکی خودمون بهش می گفتیم "کُلش آرمودو"، که "کُلش" اشاره به کاه داشت و منظور این بود که وقتی گندم ها طلایی میشند و خرمن می کنند و خرد می کنند و کاه هارو به باد می دهند، فصل رسیدن اون نوع خاص گلابی بود و یه نوع دیگه اش هم بود که بهش می گفتیم "داش آرمودو" البته این رو نمی دونم که همه به همین اسم می شناختنش یا مخصوص خانواده و زبان خانواده ی ما بود. "داش" یعنی سنگ، از بس که سفت بود، حتی تو هوای گرم تابستون. اگر ناخواسته از درخت می افتاد رو سرت، حتماً دردت می گرفت از سفتی اش، اما خیلی خوشمزه بود وقتی اواخر پاییز می رسید، دونه های فیبری درشت و سفتی توش داشت و هر چی به مرکزش نزدیک می شدی طعم ملس و ترش گونه ی خوبی رو می تونستی حس کنی... عالی بودند. انگور بود که مهر می چیدیم و عاشق فصلش بودم. مدرسه ی ما دو شیفت بود، یعنی باید دو شیفت مدرسه می رفتیم، صبح تا 12 و عصر هم 2 تا 4 فکر کنم، زیاد یادم نیست، ولی خوب یادمه چند روزی رو که انگور می چیدیم، تمام راه مدرسه تا باغ انگور رو می دویدم، اون رنگ زرد زیر پوست باد کرده و سوخته ی سیب رمینی های زیرخاکستر یکی از خوش بوترین و چشیدنی ترین رنگ های دنیا بود، حتی زبری نمکی که روش می ریختیم رو هم به خاطر دارم. حتی همون درخت سپیدار (ما بهشون می گفتیم چنار) رو یادم هست، و اون درخت سنجدی که نشونش رو همون سپیدار کرده قرار داده بودم برای فصل سنجد... عادت داشتم از خوشه های متفاوت بچشم، وفور نعمت بود و از طرف دیگه، انگار هر کدوم طعم متفاوتی داشته باشند، می دونی علاوه بر اینکه جنساشون فرق می کرد.، این که زیر سایه شیرین شده بودند یا آفتاب و اینکه چقدر بهشون نور رسیده بود، مزه ی متفاوتی به هر کدومشون می داد. 
و سیب داشتیم، سیب دنیای من بود، بهاره، تابستونه، پاییزه، ترش، شیرین.
سیب بود، سبز، سرخ.

یه نوعش بود که مامان بهشون می گفت "پشنگ". بهاره بود و معمولاً طرفی که 
آفتاب گرفته بود سرخ شده بود، بعضی هاشونم کاملاً سرخ می شدند، اما بازم خط های سفید نشون می داد که قبلاً سفید بودند و حالا از شرم آفتاب اینطوری سرخ شده بودند.
گاهی طالبی و هندوانه و خربزه هم می کاشتیم.
هر چقدری که مامان با حوصله و باسلیقه بود، بابا خسته و از زیر کار در رو بود، 
واسه همین همیشه مامان کدو و خیار و خربزه و سبزی می کاشت. دوست داشت این کار ها رو، ازش لذت می برد، همیشه یه بغل سبزی می چید و بین همسایه هایی که برای تابستون می اومدند محل، پخش می کرد.
.
.

دارم پرتقال می خورم، یعنی هنوز نخورم، پوست گرفتم و وقت پوست گرفتن یاد گذشته افتادم، یاد اینکه بابا با حوصله خیار پوست می گرفت و طولی اون رو چهار قسمت می کرد، بعد نمک می زد، همیشه طعم اون خیار، از طعم خیاری که خودم نمک می زدم، بهتر بود، یاد اینکه، محل ما پرتقال نداشت، واسه همین طول کشید تا یاد بگیرم چطور پرتقال پوست بکنم. در حقیقت چند سالی هست که از سر بی حوصلگی تکه تکه پوستش می کنم تا ته، یعنی بی شکل و قواره پوست می کنمش، اما امروز نمی دونم چی باعث شد که بخوام، روش شیار بندازم با چاقو و منظم پوستش کنم و به آرومی، مثل همه ی پیر های با حوصله، چاقو بندازم زیر پوستش تا به آرومی و تمیز پوست بشه...
نه تنها گذشته ها، که امروزم رو هم فراموش کردم. زندگی کردن رو فراموش کردم.
همه ی این فکر ها از یه کلمه ی "فکرو" بلند شد، داشتم نوشته های زهرا فخرایی رو می خوندم.
اینقدر "فکرو" شدم که طعم زندگی کردن رو فراموش کردم. زیاد می خورم، اما مثل شکمباره ها.. نه خوردنی که لذت خاصی توش حس کنی، می خورم که خورده باشم. در واقع می خورم که "کاری" کرده باشم.
شادی من یه جایی تو طبیعت بود، اون که تموم شد، اینم دوامی نیاورد. 
با تمام درخت ها و سبزه ها و گل های خود روی کنار راه ها دوست بودم، حتی با همه ی سنگ های تو راه مدرسه دوست بودم. 
.
. 
حوصله ام شد م بقی اش رو می نویسم، حتی اگر کسی از شما نخوندتش، شاید یه روز رومینا خوند. 
پ.ن 1: حتی کلمه ی "پشنگ" رو یادم رفته بود، وقت گذاشتم تا ذهنم بازخوانیش کرد...
پ.ن 2:حواسم اون قدری که با طبیعت اُخت بود با درس و مشق بیگانه بود.

قرعه ی فال به نام "تو"ی دیوانه زدند.

در تمام گوشه های هال چیزی گذاشته بود. گوشه سمت راست از در ورودی  خانه ی شمالی اش ال سی دی چهل اینچی و روبرویش در تناقض با آن مدرنیته، میز کوچک مستطیل شکلی که رویش یه ساتن قرمز کشیده شده بود قرار داشت. ساتنی که شاید روکشی بود از روزگاری که آن را روی مجمع ایی که تویش جهازش را برای خوش/بخت شدن  به خانه اش آورده بودند، انداخته بوده اند. 

در گوشه ی دیگر میز تلفن بود و گوشه ی دیگر..چرا فکر می کنید همه ی اطاق ها باید چهار تا گوشه داشته باشند؟ گوشه ی دیگری وجود نداشت، راهرویی بود که به دستشویی و حمام و بعد هم به یک اتاق خواب ادامه پیدا می کرد. راهرویی که دقیقاً روبروی در ورودی آشپزخانه ی  اوپن قرار داشت. 

دو دست مبل با رنگ های به هم نخور دورتا دور چیده شده بودند، انگار که باید سالن را برای روزی نیامده آماده می کرد. مثلاً از آن روزها که خوشی زیر دلت می زند و هوس می کنی همه ی فامیل را مهمان کنی یا از آن روز های دیگر که برای دعاهای هیچوقت به مقصد نرسیده نذری و نوحه ایی راه می اندازی. بماند که حالا خودش نوحه ایی شده است که اشک ملت را نخوانده در می آورد. 

دور نشوم. شاید همه ی دوری ها به اینجا ختم شود که دورم!

نشستم، ماهی کوچک رنگارنگی با دم چند تکه اش آنچنان ملایم در تنگ شنا می کرد که انگار راه طولانی ایی برای رفتن دارد و می خواهد آهسته و پیوسته برود که خسته نشود! 

-قشنگه.

-آره از بازار جلوی شیرینی فروشی سر فلکه خریدمش. 

-شنیدم این ها رو می ندازند تو کیسه های کوچیک که نصفه لیوان آب می گیره، از این کیسه ها که درش زیپی هست، بعد هیچ هوایی بهشون نمیرسه.. شاید هوا نخواند اما یه جورایی دلم میسوزه.

از عید چند سالی قبل تر که واسه زودتر رسیدن عید 15 روز قبلش یه ماهی سفید کوچولو گرفتم و 5 روز بعدش مرد و دوباره یکی دیگر گرفتم و روز عیدی مرد، دیگر ماهی نمی گیرم. می فهمی؟ گناه دارند.

-آره، اما هست دیگه، وقتی هست آدم می گیره.

-مسئله همینه، تقاضا نباشه، عرضه هم نیست.  یاد بگیریم نگیریم، کسی هم دیگه نمی فروشه. می دونی دو سال پیش دیدم چقدر ماهی جلوی جوب خشک دور فلکه ریخته بودند. اینها می میرند و فروشنده هم که فقط به فکر سوده.. 

شربت آورده بود.

- چه رنگش خوبه.

-خواهرم ار سر کارش آورده.

-چی هست؟

-سیب

-سیب این رنگی؟

-می گه همه چی دارند، انار هم حتی دارند.

- بهشون مواد نگهدارنده می زنند، زیاد خوب نیست استفاده اش..

-آره اما چون خودش اونجا کار می کنه، جنسی که می آره ازاین بیرونی ها بهتره.

یادم نبود برای چه آمده ام این جا، یادم نبود چرا این مکالمه های دو سه سال پیش مان را مررو کردم، نه که یادم نباشد، شاید گریزی بود بر نپذیرفتن واقعیت.

شوهرش آدم خوش مشربی بود، از آن آدم هایی که حتی در مراسم عزاداری هم انگار که بی خیال دنیا باشند و خوش باشند، با لبخند انرژی داری نگاهت می کرد و طوری حالت را می پرسید که شک می کردی، مجلس عزاست یا شادی؟ 

شوهرش از آن دسته آدم هایی بود که هیچ وقت سر یک کار بند نمی شد و تا به حال دست کم هفت یا هشت شغل عوض کرده بود. از راننده آزانس و جاده بودن بگیر تا کار کردن در سینما، اما خودش کارمند بود، کارمند در قسمتی از اداره که هر چه ورق بازی بود به آن جا ختم می شد.

-دستت رو چرا بستی؟

-عصب مچم آسیب دیده، انگشت هام دیگه  خیلی حس نداره.

حتماً سندروم تونل کارپال بود که معمولاً بابت انجام کارهای ظریف، اما تکراری و زیاد بوجود می آید. 

شنیده بودم سال ها بچه دار نمی شده. وقتی عروس آن خانه شدم یک پسر 4 ساله داشت. می گفتند با کلی دوا و دکتر این پسر گیرشان آمده و البته مشکل هم از شوهرش بوده است. 

شوهرش دوباره کارش را عوض کرده بود و حالا به یک جزیره ی گرم و نمدار کوچ کرده بودند.

هی می آمد می گفت جای خوبی هست، می گفت خوب به کارکنانشان می رسند و همه چیز مجانی هست و غیره  و ذالک.. نیاز هست که بگویم این ها را مرد داستان می گفت؟

شاید شش ماهی می شد که رفته بودند و تو این شش ماه دوبار آمده بودند تفریح تو هوای گرمتر این ورها.

.

.

خوابیده بودم که خواب دیدم، خواب دیدم که شلوغ است و  همان خواهر که از سر کارش شربت آورده بود، گریه می کرد و چیزی می گفت از سر عصبانیت.

تلفن زنگ زد، اهل خانه اهل عبادت بودند، و مشغول نماز. وقت نمازشان بود. جواب که دادم کسی از آشنایان از آن طرف خط گفت، بگو کلانتری هستیم هنوز.. 

-چی شده؟

-گم شده. 

-ها؟ آدم گنده مگه گم میشه؟ یعنی چی؟

راستش را بخواهی آدم های "گنده"_ به فتحه ی روی "گ" هم می توانید بخوانیدش برای آدم بدها_، گم نمی شوند، خودشان را گم می کنند. می روند، گاهی رفته ها بر می گردند ، اما معمولاً یک نقطه می شوند که همیشه قبل از خواب یادت می آیند، تا به بهانه اشان گریه کنی، و همه ی دلمردگی ها و افسردگی هایت را گردن آنها بیندازی، فقط یک نقطه می شوند که راحت تر و عطشمند تر بالشت را بغل کنی و صورتش را خیس گریه....

 

 دعاهایشان مستجاب نشده  بود انگار...

 

 

 

 

خوبم، باور کن...

همه ی این نوشته رو با این آهنگ بخوانید..  Leaving Eden by Antimatter 

راهی نیست شتابان مرو راهی نیست... مفری نیست.*

 

خوب، خیلی وقت هست که چیزی ننوشتم اینجا..

حقیقت اینه که به هر چی فکر می کنم، فقط در انتها سکوت هست که باقی می مونه... 

خشم تنها واژه ی آشنای این روزها و شب هاست.

و مثل همیشه غمگینم، از این همه خبر بد که تمام ساعات بیداری و خواب من رو مصادره کردند. 

نه، حال جسم ام خیلی بهتر از خیلی هاست، زندگی ام هم کم و بیش رو به راه هست و البته که سلامتی بالاترین نعمت هست، اما چیز هایی که می خونی و می بینی، نمیشه ساده از کنارشون گذشت.. 

امنیت اولین نیاز هست و این اولین نیاز وقتی وجودش دچار تردید بشه، اونوقت آسایش خیال نخواهی داشت. 

امروز عاشورا بود، یک مسافت هزار متری رو با ترس پیاده روی کردم و به صدای هر موتور و ماشینی ایستادم تا رد بشند و بعد من ادامه مسیر دادم.. ترسم از "اسید" بود.. و. از "مردهای" سرزمین مادری ام.... 

حرف زیاده... همه ی چیزهای تکراری.. همه ی خبر های خبرگزاری ها، که از هر صد تا نود و نه تاشون بدند.. 

بد.

این یک قسمت ماجراست و روی دیگه اش برمی گرده به مسائل روحی و عاطفی این روزها...

رومینا هست.. شکر.. خوبه که هست و امیدوارم همیشه سالم و شاد باشه..تنها شادی  این ایام وجود این فرشته ی آسمونیه..

اما همیشه یه حس مبهم  و همه ی اون نگرانی ها برای از دست دادن ها، همراهمه و هیچ وقت رهام نمیکنه.

این روزها، دارم فکر می کنم، چقدر شادم و چقدر شادی از این دنیا سهم من هست و آیا سهمم رو بر می دارم یا نه؟ 

گاهی انتخاب هایی می کنیم که با توجه به شرایط محیطی و خانوادگی و غیره، مجبوریم تا ته خط بریم، حتی اگر شاد نباشیم..

میگذرونیم تا شاید دیگران احساس آرامش داشته باشند، اما به گمانم هیچ کس احساس آرامش واقعی رو تجربه نمیکنه، مسله اینه که با انتخاب راه های دیگه هم این آرامش بر نمی گرده..

اصل اشتباه بوده و حالا کاریش نمیشه کرد.. 

اما، آدم یک بار به دنیا میاد و حق خودش می دونه که طوری که می خواد و جایی که می خواد زندگی کنه ، یا باید ریسک کنی و خطر آینده ایی نا معلوم تر رو به جون بخری، یا هی دست و پا بزنی... 

تو این میانه داشتن کسی که کنارت بشینه و دستت رو بگذاری روی پاش و حس کنی چه خوبه که کسی هست که با تو توی سکوت ساعت ها به نا کجا آباد خیره بشه .. .. کسی که توقعی ازت نداشته باشه و بی دلیل مهربانی کنه، بی ریا و بی حد و حصر..  کسی که به موسیقی روح تو گوش بده و با تو توی تک تک نت ها همراه باشه... کسی که بهت جسارت خطر کردن بده و نه تنها تا دم در که تا آخر خیابان های بی انتهای دنیا همراهیت کنه، بی هیچ کلامی.. 

کسی که از شب نترسه، و نه از هیولای ناپیدای درونت، کسی که همیشه راه فراری برای لحظاتِ "خالی" داشته باشه..

.

.

.

شاید اگر چنین کسی وجود داشت، تحمل زمین کمی آسون میشود..

دلم می خواد از این جا برم.. 

برگردم به عدم ...

حالت تهوع دارم از اینهمه نامهربانی ها، از نفرت ها و خشم ها و کینه ها، از  جنگ ها و خبرهای بد و بیشمارِ هر روزه.. و البته از ریا و دروغ و خیانت.... 

.

.

.

کاش جایی بود برای یک مدت از انسان فرار می کردم....

.

.

*پ.ن: تکه ایی از متن آهنگ "راهی نیست" از گروه "زیرسیگاری"