سالهاست ک اینجا نبودم... یار قدیمی منه این وبلاگ.
فکر می کنم آدم هایی ک ب سکوت پناهنده میشند و دیگه نمی تونند حرف بزنند، به #اینستاگرام کوچ می کنند.
آیدی اینستاگرام من چهار تا آندرلاین "سپید" هست.... خوشحال میشماونجا ببینمتون.
____sepid
سالهاست ک اینجا نبودم... یار قدیمی منه این وبلاگ.
فکر می کنم آدم هایی ک ب سکوت پناهنده میشند و دیگه نمی تونند حرف بزنند، به #اینستاگرام کوچ می کنند.
آیدی اینستاگرام من چهار تا آندرلاین "سپید" هست.... خوشحال میشماونجا ببینمتون.
____sepid
دلم بارانی ریز ریز در هوای مه آلود صبح روزی پاییزی می خواهد در خیابانی خیس از عطر نفس های "گمشده" ی آدمیان... ..
هان؟ چرا گفتم گمشده؟
چون مرده اند، همه مرده اند، از طاعونی که ذهنشان را همچون جذام خورده بود. هم را خوردند و مرده اند.
من کجا بودم؟
من در سیر قصه جایی در سالیان آینده زنده مانده بودم.
از در اطاق که آمدم بیرون، بوی ماندگی فضا را گرفته بود. در عجب بودم که چگونه اطاقم خالی از لباس های همیشه پخش و پلای من است.. در حیاط اما زندگی جریان داشت.. زمین سبز بود مانند اواسط بهار...
باران ریز ریز می بارید و دو درخت نو کاشته ی حیاط انگار هزار سال به خویش دیده بودند و تنومند و پرشکوه در هوایی بی آزار از آدمیان سرمستانه سرود باران را می نوشیدند و به امید بهاری دیگر به خواب می رفتند..
هوا پر از بوی تازگی بود و پر از بوی برگ های باران خورده.
رنگارنگ
به نظر می آمد قبل از شش صبح است که پا به خیابان نهادم. هیچ صدایی از آدمی در میان نبود. انگار زمین وام خود را از مخلوق بی قد و قواره ی خویش باز ستانده بود...
برگشتم، نه به خانه که به سال های دور.. به آن زمانی که کتابی در دست قصه ی خرمندی را می خواندم از اهالی توس؟ طوس؟ قصه بدان جا رسیده بود که همه ی سیاهی های عالم را کسی در چمدانی نهاده و با خود می برد. با خود می برد و گمان می کرد تنها بد کاره ی عالم است.. با هراس بر می گشت و پشت سرش را نگاه می کرد، هی زیر چشم دو رو برش را می پایید و به نظرش می آمد همه عادی از کنارش می گذرند و وقعی به چمدان پر از سیاهی اش ندارند... خیال می کرد کسی چمدانش را نمی بیند، یا اصلا او را نمی بیند، آیا خیال بود؟ آیا در وهم کیی جاری بود؟ حال آنکه نمی دانست همه ی آن ها که بی خیالی از کنارش می گذرند، همان چمدان پر از سیاهی را در دست دارند. آن ها عادی برخورد می کردند و گمان نمی برند که طاعون مسری است. گمان نمی بردند که مغزهایشان را کرم های کوچک افکار پلید خورده اند. به هم لبخند می زدند و در دروغ خویش خوش بودند که خویشتن خویش را می شناسند.. که دیگری را می دانند..
کار را به جایی رسانده بودند که خدای دست سازشان نیز کاری از دستش برای نجاتشان بر نمی آمد...
یکی شان مرد.. پایش به سنگی گیر کرده بود، وقتی که قبل از ساعت شش صبح برای غسل جنابت افکارش به حمام می شتافت تا نماز ناپاکی هاش را بخواند.. پایش به سنگی که همیشه بر سر راهش بود گیر کرد و افتاد و مرد. مرد و چمدان پر از سیاهی اش که حوله ی سفید حمام هم در آن بود باز شد. نکبت و لجن دنیا را فرا گرفت، همه به جان هم افتادند و هیچ کس فکر نکرد که چمدان پر از سیاهی اش را پاک کند. هر کس دیگری را مقصر دانست. هم را خوردند، دقیقا مثل فیلم های زمان خودشان که متفق القول آن ها را "زامبی" نام نهاده بودند.. هم را خوردند و زمین پاک شد. این است که درخت خانه ی من چنین شاداب است..
من کجا بودم؟
من از وسط قصه ایی به آن جا؟ به اینجا پرتاب شده بودم...
تو فراموش کردی، همینجایی، اما فراموشم کردی.
واقعیت اینه که من این احساس رو پیدا کردم، و تو باید خیلی تلاش کنی که تغییرش بدی، البته اگر برات مهم باشه، اما مسئله اینه که مهم نیست، حتی اگر هم فکر کنی مهمه، تو یادت میره، تو همه چیو یادت میره، تو یادت میره که من هستم.
حس می کنم شدم مثل یک بوق ممتد، مثل یه ترانه که اینقدر تکرار شده که هیچ مزه ای ازش حس نمیشه، دیگه نمی شنویش، فقط گاهی دلت رو هم میزنه.
تو فراموش کردی و این قرار ما نبود، قرار نبود به اینجا برسیم.
قرار نبود.
باور کن قرار نبود.
.
.
دلم بد جور گرفته و این اشک های لعنتی تموم نمی شند..
حتی آهن پاره ها هم به میگساری مشغول اند!
-
-
کلاغ که سهل است، حتی از گنجشک ها هم خسته ام..
همان هایی که نمی دانی از کدام سو باید بهشان نزدیک شوی...
همان هایی که به ظاهر ساده اند و این سادگی بلای جانشان شده و آدم های رند اطراف را گیج می کند که یعنی طرف اینقدر ساده است و هی بهت زده نگاهش می کند و به هزار طریق ممکن می سنجدت تا بداند که چطور اینقدر ساده ای؟
همان هایی که به جای حرف های نگفته ... می گذارند و خط فاصله هایشان هم همان ... است، گاهی بیشتر و گاهی کمتر.... بسته به عمق غم و اندوهشان... بسته به سکوتی که نمی توانند بشکنندش..
همان هایی که بی دریغ می بخشند، اینقدر که مشتبه می شوی که خبط از جانب آن ها بوده است...
همان هایی که رفتن را بلد نیستند...
پایشان به زنجیرهای زیادی بند است و یکی اش دوستی است... نه که مثل کش شلوار باشند که تا رهایش کنی در برود...
ها، همان ها..
به گمانم من یکی از آن معدود آدم ها یم...
...
آه اگر آدم باشم.....
آه اگر آدم باشم.....
آه اگر آدم باشم.....
یک چیز تمام می شود و زندگی نویی شروع..
می ترسم، نگرانم، و البته دلم برای خودم بیشتر تنگ خواهد شد. برای قبل
برای خیلی چیزها.
حتی فکر کردن به همچنین مسئولیت بزرگی، دیوانه ام می کند.
امیدوارم از عهده اش بر آیم.
-
بچه تر که بودم راحت خطر می کردم، زمانی که نوجوان بودم، شاید چون خطر رو نمی شناختم و شاید هم فکر می کردم از عهده اش بر میام! بارها 5:30 صبح بیدار بودم و تا سر خیابون می رفتم که سوار اتوبوسی بشم که من رو به همون حیاط که خوابش رو دیدم برسونه و می رسوند و مشکلی هم نبود.
الان اما ترسو شدم، مخصوصاً تو این شهر.
از وقتی اومدم اینجا، وقتی هوا تاریک میشه دیگه از خونه بیرون نمی رم و آرزو به دل موندم که یه بار 3 نصفه شب یا 5 صبح بزنم بیرون.. کجاش مهم نیست. پیاده یا سوارش هم مهم نیست. اما نفس کشیدن تو شب رو دوست دارم.. مخصوصا یکی دو ساعت قبل از طلوع آفتاب رو که بوی خاصی همه جا هست.. یه جور بوی امیده، بوی تازگی هست...دلم می خواهد جرات کنم و تنها برم. انگار این رفتن خیلی چیزها رو بهم ثابت می کنه، اما افسوس که زیادی محتاط شده ام.. افسوس که شناختم از خطر نه تنها منو شجاع نکرده که برعکس. کاملاً ترسو و بزدلم کرده.
کاش میشد یک بار دیگه 5 صبح برم و سوار همون ماشین های آبی دوران نوجوانی بشم..
خسته ام از این همه احتیاط.
.Once more into the fray
.Into the last good fight I'll ever know
.Live and die on this day
.Live and die on this day
حوضچه ی کوچکی در گوشه ای از حیاط داشت و چاه آبی در گوشه ای دیگر که از تخته سنگی به عنوان درب آن استفاده می شد و همواره آبی زلال در عمق سه متری آن بود. به یاد دارم در کودکیم یکی از مهمترین سوالاتم این بود که چرا دلوی که به آب می اندازم قبل از خارج شدن از آب آن اندازه سبک می گردد! و جالب اینکه به یادم ندارم از کسی پرسیده باشم اش.
درخت زردآلوی کنار حوضچه بود که آن را با گوجه باغی پیوند زده بودند و نصف درخت که جلوی در وردی اتاق های بالا قرارد داشت قیسی می داد و نصف دیگرش که سایه ای پر خاطره بر بام می افکند گوجه باغی.
بعد ها مادر در آن سوی حوضچه ی کوچک درخت گردویی را که یک سال در گلدان پرورانده بود کاشت. عمرشان قد نداد که باری چندان از آن گردو ببینند.
در آن خانه ی پدر بزرگی کسی زندگی نمی کرد. فقط ما از آن نگهداری می کردیم که زیر بار برف زمستان کمر خم نکند و فرو نریزد.
بالا نشین داشت که تشکیل شده از تک اتاقی در طبقه ی دوم و یک سالن طولانی بود که بعدها به آن اضافه کرده بودند.
تک اتاق دو پنجره داشت که یکی به پشت بام انباری طبقه ی پایین باز می شد و دیگری به همان سالن طویل که بروی سالن طویل دیگری در پپایین قرار داشت که سابقاً انباری بوده است.
اما طبقه ی پایین یا همان همکف، دو اتاق تو در تو داشت و یک اتاق با دری جدا گانه که در انتها با دیواری از آن دو اتاق تو در تو جدا می شد.
جلوی درب ورودی نیز سه اتاق دیگر قرار داشتند که در اولی از درب حیاط آذوقه ی سوخت زمستان ی بود و دومی پر بود از خرت و پرتی که روزی به کار می آمدند و سومی که حوضچه ی گود سیمان اندودی در گوشه ی آن حفر شده بود و بالای سرش حوضچه ی دیگری بود که با لوله ای آب انگور فشرده شده را به داخل آن هدایت می کرد. در حقیقت این اتاق را برای گرفتن آب انگور در شهریور ماه آماده کرده بودند. آب انگوری که در نهایت پس از ساعت ها جوشش به رنگی تیره در می آمد و شیره ای لذیذ می شد. دو تا سالن دیگر هم وجود داشت که سقف نداشتند و هیچ وقت نفهمیدم مورد استفاده اشان چه بود.
حیاط دو بخش داشت و قسمتی از آن با دیوار از قسمتی که درخت و اتاق ها در آن بودند جدا می شد و در آن قسمت دیگر دهانه ی یک دالان پیدا بود.
همچنان قسمت تاریک و سربسته ی دیگری در حیاط بود که سابقاً برای نگهداری حیوانات از آن استفاده می شده است.
خانه ی پدر بزگ به گمانم از قبل از تولد من بلا استفاده مانده بود و با این حال یکی از زیبا ترین مکان های دنیا برای من بود.
تمام حیاطش در بهار پر از سبزی ها و گلهای خودروی متفاوتی بود و من که گیاه جزیی از سرشتم بود آن را بسیار دوست می داشتم.
مادر می دانست و شاید رفتن به آنجا را طوری، یکی از تشویقی های من قرار داده بود.
شور و شوق بی حدی بود، رفتن به آن خانه ی قدیمی و سعی در بالا رفتن از پله های که آب باران شسته بودشان و هی قایم باشک بازی کردن با خودم بین آن اتاق و آن سالن و پریدن از آن دو دریچه تک اتاق.
یا بالا رفتن از نردبانی که همش چهار پله ای بود و یک پله اش افتاده بود و مرا با همان سه پله به سختی با بام آن اتاق دو دریچه می رساند.
ترس از سقوط به حیاط هنگام دست دارازی به چاغاله های زردآلو و رفتن زیر شاخه ی گوجه باغی.
بازی با پروانه هایی که همیشه در آن حیاط حضور داشتند و سوختن از حرم آتشی که آب انگور را به ملایمت تیره می کرد.
و حس کنجکاوی بی نهایت من در خزیدن به آن دالان و ترس از فرو ریختن هر لحظه ی آن.
در حقیقت چیز های بسیاری از گذشته در آنجا بود که میل سیری ناپذیر من برای کشفشان را ارضا می کرد.
-
یادم می آید یک باز از مادر خواستم که با فاصله ای چند متری از حوضچه حیاط را برای کاشت ریحان و شاهی آماده کنیم. از سر بی حوصلگی نپذیرفت، اما در نهایت با اصرار به این که خودم کمک خواهم کرد پذیرفت و جوی کوچکی از حوضچه به سمت ریحان ها درست کرده و جاری کردیم..
یک بار هم با پنج دختری که همکلاسی هایم بودند قرار گذاشتیم که خودمان در یک روز تابستان برای خودمان ناهار آماده کنیم و من پیشنهاد دادم به خانه ی پدر بزرگ برویم. خوب به خاطر دارم که دیگچه ای مسی بردم و پشت آن را گل اندود کردم که از دود اجاق سیاه نشود! برنج نیم پخته با قیمه ای که لپه اش زیاد بود خاطره شیرینی بود از اولین تجربه ی آشپزی پنج دختر با همدیگر!
.
.
.
خوابی دیدم.
می خواستم آن اتاق اولی که پر از سوخت زمستان بود را، سبزی کاری کنم و کسی که در هوشیاری نمی دانم کیست، مانع می شد. آن جوی کوچکی که درست کرده بودیم به قسمت های دیگر حیاط کشیده شده بود و درختان دیگری نیز بودند و از پری جلبک ه و آب در آن مانده سبز شده بود. از من اصرار بود و از آن ناآشنا انکار که یک بار همین کار را کردی و نشد!
و جالب آن که با وجودی که در آن خانه بزرگ نشده ام اگر قرار باشد خوابی ببینم، همیشه در آن حیاط اتفاق می افتد.
انگار گیاه- سبز ه و درخت- قسمت بزرگی از روح من است تا حدی که عطش سیری ناپذیر من برای سبز کردن و سبز بودن حتی در خواب هایم هم نمود دارد.
کودکی..
چقدر دلتنگ مادر و پدر هستم..
چقدر دلتنگ آن خانه ی پدربزرگ هستم که الان آن را صاف کرده اند و جز همان درخت چیز دیگری ازش به جای نمانده است.
کاش یک باغچه ی کوچک داشتم...
تو همیشه دانای کامل نیستی..
تو همیشه از عهده ی چیزی هایی که ساده می پنداشتیشان و آن ها را بازیچه ای بیشتر نمی دانستی بر نمیایی.
حرف زدن در باره ی چیزی قبل از داخل شدن درش کار ساده ای است.
اما به محض اینکه به چیزی آگاهی پیدا کردی، رها شدنی در پی نخواهد داشت.
هیچ گاه دیگر نمی توانی نهی اش کنی یا بگویی نمی دانی یا به مثال آن حرف احمقانه که "فراموشش کن" فرااموشش نخواهی کرد.
حال تو یک قدم جلوتری از دیروزت، اما اینکه تا به چه اندازه بتوانی از این آگاه بودنت اسثفاده کنی و تا به چه اندازه نگذاری این بودن ها تو را پایبند کند و تا چه اندازه بتوانی با آنها کنار بیایی، خود حدیث دیگری است.
مردی می خواهد. جربزه می خواهد که نشکنی و خم نشوی و کم نیاوری و فقط خدا می داند چه سخت است که هر لحظه با تضادها بجنگی. با دمی بودن و با دمی نبودنت.
با دمی داشتن و با دمی نداشتنت.
با دانسته هایت.
و سخت تر خواهد شد، وقتی ندانی که همه ی این ها را برای چه تحمل می کنی؟ به صرف اینکه فقط یکی تو را پرت کرده اینجا؟ شاید درصد بالایی از حقیقت همین باشد.. تو پرت شده ای به جایی و نمی دانی چرا.
تنها چیزی که همه می گویند این است که زندگی کن! اما چرا؟ چون تنها کاریست که برای گذران این مدت از دستت بر می آید..
دقیقاً قضیه ی زندانی مخکوم به حبس ابد است.. فقط باید طی کنی..
یکی در این مدتی که دارد، کتاب می خواند، یکی ورزش می کند، یکی فکر می کند، یکی معتاد می شود و یکی دیگر، دیگری را هم اسیر می کند...
یکی هم خوش می گذراند.. با هر چیزی که فقط خوشش کند. و معمولاً از حد هم می گذراندش...
دور شدم..
حقیقت است یا واقعیت فرقی ندارد، وقتی آگاه شدی، خلاص شدنی در کار نیست.
گاهی بی دلیل، دلت می خواهد فریاد بکشی و بغضت را سر کسی که همان لحظه جلو رویت سبز می شود خالی کنی..
گاهی دلت می خواهد کسی را و یا حتی خاطره ای را چنان محکم در آغوش بگیری که هیچ چیز نتوانند جدایتان کنند..
گاهی بی دلیل، هوس دعوا می کنی..
گاهی بی دلیل ...
خوب که نگاه کنی هیچ کدام بی دلیل نیستند..
تو بیش از آنچه تصور می کردی که می توانی تاب بیاوری، کشیده ای، و حالا تمام آن فریاد ها و اشکها و عصبانیت های، آماده اند که به کوچکترین تلنگری بشکنندت، فرو بریزی..
و فریاد بزنی که خسته ای. از تمام کج فهمی ها و یا نفهمی ها.. یا به کوچه علی چپ زدن ها..
آری، خسته ای و البته هم که حق داری بی دلیل تا صبح فردا تنها و تنها به یک تک آهنگ گوش بدهی و اشک بریزی، حتی بی صدایی که گوشی در اتاق کناری بشنود...
هر انسان دنیایی بزرگ است و شناختش برای دیگری غیر قابل ممکن... هر که ادعا کند کسی را می شناسد در اشتباهی بزرگ غوطه ور است.
حتی من که خودم را ساده ترین و بی حاشیه ترین انسان روی زمین می دانم نیز گاهی در برابر آنچه می گویم و انجام می دهم با نگاهی غریب به خود می نگرم.
تصور داشتن کسی در قلب و روح و ذهنت و تصور اینکه کسی را داری نیز اشتباهی بزرگ است...
این ها را از رفته ها آموخته ام.
* سهراب سپهری
گلی زیر بارش تگرگ های بی خودی، تنهاست.
-
"شادم" را پررنگ تر بنویس، روزی از خوانش دوباره اش اندهگین تر خواهی شد.
اما احساس این روزهای من آمیخته ای از اضطراب و دلتنگی هست...
نه! دروغ چرا؟ هنوز نتونستم با از دست دادن ها کنار بیام و هنوز بعد این مدت طولانی که دو روز دیگه میشه یک سال تمام دلتنگ میشم...
آن دیگری نیز به دنبال جایی بین سطور فردا در گذشته اش می گردد...
کسی را نمی بینم که از امروزش شاد باشد، یا چشم امیدی به آینده داشته باشد..
شاید هم به قول دوستی دیگرانِ اطراف ما به ما که می رسند زیادی در عنوان درونیاتشان اغراق می کنند.
اما خودم...دیگر مطمئن نیستم که حتی در گذشته زندگی می کنم، چیزی که زمانی یقینم بود... اینجا نه گذشته ای است و نه آینده ای.
حتی چیزی به اسم حال هم نیست.
حالم را هم گرفته اند.
همه اش عبور است. از لحظه ای به لحظه ای دیگر...بی هیچ چشم داشتی...
باز به قول دوستی دیگر که پنج سال پیش می گفت... تا اینجایش که گذشته است... دوام بیاور این چند سال هم بگذرد.
خدایم کمک کند، به گمانم خطایی مرتکب شده ام که امیدوارم به نیکی پایان بیابد.
بالاتر و در هوای اطرافم می پراندمشان به چشم گشودنی و دوباره چشم می بستم که به تعدادی بیشتر بر گردند. گاهی در هوای چنگ می انداختم که بگیرمشان و هر بار مشتم خالی می ماند.
بازی کودکانه من با رنگ ها ادامه داشت تا شانزده - هفده سالگی.
همه ی ما چیزهایی خاص دوران کودکی داریم که شاید هیچ کس جز خودمان نفهمدش.
چیزهایی که حتی در سنین بزرگسالی می توانند بهترین همدم لحظات تنهاییت باشند و شاید برترین یارت در آخرین بستر بیداری.
شادند و با تمام شادی و آرامش شان حزن انگیزند به سان این موسیقی.
می گفتمتان، روزگاریست که دلم هوای شیطنت بچه گانه ی کرده است، بدوم، رها باشم، زمین بخورم و برخیزم و هیچ خیالم نباشد که فردا چگونه است و لحظه ای دگر چگونه خواهد بود.
کاش می شد با همان دید کودکی به همه ی خیالات اطراف چنگ انداخت و همیشه کف ات تهی از نا خوشایندی ها می ماند و هر چند اندک اما خیال خوشی برای بر گرداندن رویاهای آرام برایت باقی می ماند و باز تلاشی دیگر.
بعد از سال های طولانی امروز برای زمان بسیار کوتاهی میزبان کودکی بودم. کودکی یک ساله که در هیاهوی شناخت اطراف چشم به هر سو می چرخاند و خنده اش شادی بخش بود. کودکی که به کوچکترین توجهی شاد می شد و از دنیای سیاه و پر رنج بزرگی چیزی نمی دانست.
من_ چه منی!_ با همه ی سنم از او کوچکترم که در لحظه زندگی می کند و غم فردایی نیامده را نمی خورد.
نمی دانم چرا! _البته که می دانم، اما نمی خواهم دوباره بنگارم_ سالهاست که شادی را بوسیده ام و به سویی نهادام_و البته همه می دانیم به کدام سو _ و به همان دست تهی از رنگ ها قناعت کرده ام. به پلکهای بسته اخت گرفته ام در غیاب شادی های کودکی.
به هر زبان که تو بخواهی می گیویم که انسان رنج است. آری رنجی عظیم است که حتی مرگ نیز شاید التیامی به از دست رفته هایش نباشد.
نه! تو تفاوتی نمی بینی.. آنچه می بینی سر تا سر باغ سوخته ای ست که از جای جایش دودی به ظرافت خیال رهگذران دم ظهر تابستان بی سایه ترین کوچه ی سال رو به هواست.
اما آنچه من می بینم سر سبزی جاوادانه ایست که در هر گوشه اش بازی سایه و نور جاریست. با آسمانی به بلندی سنگ های کوچکی که تا عمق آن و در نهایت تلاشت پرتاب می کنی در خنکای سایه ی بید ظهرگاهی.... شکی نیست که آین، آن روی سکه است.. سکه ای که تو به هوایش پرتاباندی و هزاران سال است هزار گونه چرخ می خورد، به هر جهتی که بادی که تو می فرستی مایل باشد غلتی خواهد زند و هر روز بیشتر از دیروز در حیرت فرو خواهد رفت....
نه! تو این خط را نمی فهمی... همانند دوازده رنگ مداد رنگی که تمام دفتر را در عصری خوش، رنگ می کنند، در عصری خوشرنگ می کنند....
می خواهم بچرخم بر این خط...
تند و تند و تند...
آنچنان که هر آنچه دارم از من سوا گردد و هیچ بر جای نماند جز خیال تو و وهمی که همین لحظه در ذهن آراسته ام به نام تو. اصلاً هیچ بر جای نماند الا تو و آنگاه تو را ببینم در هر گوشه ی هستی..هوا گردم به نفس مخلوقانت فرو روم... شرر گردم و بسوازنم خرقه ی خرافاتی که از تو بافته اند، آب گردم و بر چشمهای پاکان دنیا فرو شوم... با دریا یکی گردم و بر ساحل اش سر خویش را به سنگ ندامت بکویم که چرا تو را غلط فهمیدم!؟ هستی شوم در آیننه ی دل دانایی و خویش را در آن ببینم... تو را در آن بیبنم...
آه که این سر نا بسامان چندین سال در دستان کودکانه ی بعد از ظهرهای تشنگی خط خطی شده است؟
که هر چه می گردم خطی آشنا نمی یابم...
از بس به تار زلفت دل ها گرفته منزل
دل را کجا بجویم یک زلف و اینهمه دل!*
* علی اکبر شیدا.. آلبوم سوای دل شجریان
87
88
89
90
91
6 سال از با هم بودنمان گذشت...
کاش امروز را اکنارم بودی...
شکر...
-
آتش عشق تو در جان خوشتر است....
جان ز عشقت آتش افشان خوشتر است...
هر که خورد از جام عشقت قطره ای...
تا قیامت مست و حیران خوشتر است...
تا تو پیدا آمدی پنهان شدم...
زانکه با معشوق پنهان خوشتر است...
درد عشق تو که جان می سوزدم...
گر همه زهر است از جان خوشتر است...
درد بر من ریز و درمانم مکن...
زآنکه درد تو ز درمان خوشتر است...
می نسازی تا نمی سوزی مرا...
سوختن در عشق تو زان خوشتر است...
چون وصالت هیچکس را روی نیست...
روی در دیوار هجران خوشتر است...
خشک سال وصل تو بینم مدام...
لاجرم در دیده طوفان خوشتر است...
همچو شمعی در فراقت هر شبی...
تا سحر عطار گریان خوشتر است...
-
مدت هاست که موسیقی سنتی گوش نمی دهم.. حداقل به روال سابق گوش نمی دهم..
اما تمام امروز را با آلبوم دود عود شجریان گذراندم و آواز فوق را مدام و مدام گوش دادم...
دنیایی است بی پایان.. صدای شجریان، مشکاتیان و عطار...
ترانه سرا یا شاعر خوبی هم نشدم
حتی عاشق خوبی هم نشدم
هنگامی که تو بودی به پایان اندیشیدم ....
حتی در هیچی هم چیز خوبی نشدم....
اندوه را برای کی قرار داده اند؟
_
می دانی...
به سرشماری گاوها می اندیشم و فراموش نخواهم کرد آنی را که رودخانه برد...
و یا همانی را که از پرخوری ترکید....شاید هم از بد خوری...
_
کسی می گفت دنیا را بد ساخته اند...
کسی که اسمش تکراری ست در تمامی سطور این روزها..
_
به چنان آشفتگی دچارم که حتی سیم های رابط نیز سر در گم مانده اند...
بیا نام مرا بر چهارطاق سراسیمه ی این دنیای برهنه بخوان...
شاید از هجوم نگاه سرزنش گرت دمی آسودم....
_
در تالاب گِل گرفته ی این روزها گُل که نه...خار هم نمی روید...
و آنچه دلم می طلبد دور از دسترس همگانی است که می شناسم...
حتی دور از دسترس دل وا مانده خودم است...
_
به یاد چوپان دروغگویی که در الدرادو نان سنگک با طعم صادق هدایت می خورد...