نه، تو نمی دانی...
تو همیشه دانای کامل نیستی..
تو همیشه از عهده ی چیزی هایی که ساده می پنداشتیشان و آن ها را بازیچه ای بیشتر نمی دانستی بر نمیایی.
حرف زدن در باره ی چیزی قبل از داخل شدن درش کار ساده ای است.
اما به محض اینکه به چیزی آگاهی پیدا کردی، رها شدنی در پی نخواهد داشت.
هیچ گاه دیگر نمی توانی نهی اش کنی یا بگویی نمی دانی یا به مثال آن حرف احمقانه که "فراموشش کن" فرااموشش نخواهی کرد.
حال تو یک قدم جلوتری از دیروزت، اما اینکه تا به چه اندازه بتوانی از این آگاه بودنت اسثفاده کنی و تا به چه اندازه نگذاری این بودن ها تو را پایبند کند و تا چه اندازه بتوانی با آنها کنار بیایی، خود حدیث دیگری است.
مردی می خواهد. جربزه می خواهد که نشکنی و خم نشوی و کم نیاوری و فقط خدا می داند چه سخت است که هر لحظه با تضادها بجنگی. با دمی بودن و با دمی نبودنت.
با دمی داشتن و با دمی نداشتنت.
با دانسته هایت.
و سخت تر خواهد شد، وقتی ندانی که همه ی این ها را برای چه تحمل می کنی؟ به صرف اینکه فقط یکی تو را پرت کرده اینجا؟ شاید درصد بالایی از حقیقت همین باشد.. تو پرت شده ای به جایی و نمی دانی چرا.
تنها چیزی که همه می گویند این است که زندگی کن! اما چرا؟ چون تنها کاریست که برای گذران این مدت از دستت بر می آید..
دقیقاً قضیه ی زندانی مخکوم به حبس ابد است.. فقط باید طی کنی..
یکی در این مدتی که دارد، کتاب می خواند، یکی ورزش می کند، یکی فکر می کند، یکی معتاد می شود و یکی دیگر، دیگری را هم اسیر می کند...
یکی هم خوش می گذراند.. با هر چیزی که فقط خوشش کند. و معمولاً از حد هم می گذراندش...
دور شدم..
حقیقت است یا واقعیت فرقی ندارد، وقتی آگاه شدی، خلاص شدنی در کار نیست.
من چه دارم كه تو را در خور هيچ