اینجا 5 صبح هست و باران نیک می بارد...


I was not put here by anyone in fear

I came alone as me

Just an idea in a long chain of discovery

Surrounded by the same you

 

Sometimes your tide pulls me out to sea

And I die in a thrashing curse

Sometimes we are kind

More often, I doze

So far up the beach that those who try to reach are burnt alive in the searing

heat of the desert of my dispassion

So far removed, I never hear the water

'Cept once or twice a month when I see a mirror'

 

And I refuse to believe in some of the things that are said to be here

Let alone those that are not

I'm trying to change my direction

Ours is pathetic in my own humble estimation

 

I love the planet

The great benign she-wolf

Benefactor

Spinning gently on towards the red giant four eons hence

When all the rose gardens are consumed in the flash-fire of flying time

She'll leave alone to you"

 

When you look at me

From your own century

I may seem to be

Strange archeology

But when the winds blow

From this direction

You may sense that I'm

In your reflection

I think I feel you

But I will never know

As the swallows leave

And the children grow

 

I wanted to live forever

The same as you will too

I wanted to live forever

And everybody knew

 

When I caught you there

In tomorrows mirror

I thought I felt you

Jump out of my skin

Throwing oil into

My blazing memories

Filling empty footsteps

I was standing in

 

I wanted to live forever

The same as you will too

I wanted to live forever

And everybody knew

 

As the falling rain

Of the northern jungle

Hanging droplets on the leaves

Bombards my brain

I hear you

Across the room

A sea of daffodils spring into bloom

You are the mist

The frost across my window pane

And again

 

She moves her body

And her whispers weave

And the world spins

And tells me that I'll never want to leave

 

As I think of you

From this dark century

I will always be

With generosity

That we both may share

The hope in hearing

That we're not just

Spirits disappearing

 

By Anathema

Listen here

"A Modern Myth"



Did we create a modern myth
Did we imagine half of it
What happened then, a thought for now

Save yourself
Save yourself
The secret is out
The secret is out

To buy the truth
And sell a lie
The last mistake before you die
So don't forget to breathe tonight
Tonight's the last so say good-bye

The secret is out 

Good-bye

 Listen by 30Second TO Mars

بی مخاطب

تا به حال شده به معدود آدم هایی بر خورد کنید که غیر قابل تحمل اند؟ 

همان هایی که نمی دانی از کدام سو باید بهشان نزدیک شوی...

همان هایی که به ظاهر ساده اند و این سادگی بلای جانشان شده و آدم های رند اطراف را گیج می کند که یعنی طرف اینقدر ساده است و هی بهت زده نگاهش می کند و به هزار طریق ممکن می سنجدت تا بداند که چطور اینقدر ساده ای؟

همان هایی که به جای حرف های نگفته ... می گذارند و خط فاصله هایشان هم همان ... است، گاهی بیشتر و گاهی کمتر.... بسته به عمق غم و اندوهشان... بسته به سکوتی که نمی توانند بشکنندش..  

همان هایی که بی دریغ می بخشند، اینقدر که مشتبه می شوی که خبط از جانب آن ها بوده است... 

همان هایی که رفتن را بلد نیستند... 

پایشان به زنجیرهای زیادی بند است و یکی اش دوستی است... نه که مثل کش شلوار باشند که تا رهایش کنی در برود...

ها، همان ها..

به گمانم من یکی از آن معدود آدم ها یم...

... 

آه اگر آدم باشم..... 

آه اگر آدم باشم.....

آه اگر آدم باشم.....





تمام

:-)

دو ماهگی.2

امروز خانوم محو تماشای آفتاب گردون ها و پروانه های کنار تختش شده! مشتشو می خوره، آفتاب گردون ها رو نگاه می کنه و گاهی هم نقه میده! صدا ملچ ملوچش هم میاد تازه!

می دانی که؟!

همیشه صبر کردن، بخشیدن، ماندن و تحمل کردن به این معنا نیست که همه چیز درست می شود.

لازمه گاهی وقتها دست از این تظاهر کردن برداری، باید دست بکشی از بخشیدن کسی که هیچ وقت بخشیدنت را نفهمید، ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ.

وقتی می مانی و می بخشی فکر می کنند رفتن را بلد نیستی.

ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ.

ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ. ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ ...!

.

.

برگرفته از کتاب گريز دلپذير- انا گاوالدا با ترجمه ی الهام دارچينيان


دو ماهگی.1


خوب، به ذهنم رسیده که کارهای رومینا رو اینجا بنویسم...فکر کنم بعد تر ها از خوندنش خوشحال بشه. 

این آویز تختش هست و اون گربه ملوسه هم کیتی بالای تختش..

یه هفته ای میشه که به نظر میاد این ها رو می شناسه. وقتی که بعد چند ساعتی که خونه نبودیم، می ذارمش تو تخت، با دیدن اینها خنده می کنه. راستش اولش فقط آویز رو می شناخت، از دو هفته پیش تر، چون آهنگ داره و صداش رو با دقت گوش می ده و خیلی دوستش داره، وقت هایی که بهونه می گیره، براش کوکش می کنم و ساکت گوش میده تا تموم شه، تموم که شد بلافاصله دوباره صداش درمیاد که کوکش کنم براش. اما سه روزه که به کیتی هم نگاه می کنه و تمام مدت حواسش به اونه. چهار-پنج روز هم هست که کارای جدید یاد گرفته، یکی اینکه دستش رو (در حقیقت مشتش رو) می خوره! دو اینکه وقت شیر خوردن با پاهاش بازی می کنه، اما دستاش رو هنوز به روال سابق زیر چونش نگه می داره. هه هه تازه بغلی هم شده! بی دلیل جیییییغ می زنه تا بغلش کنم! خانم بیدار شد!