بیا و مرا از نو خط خطی کن!

تا دیروز به آن خط می نوشتم و امروز به این خط... 

نه! تو تفاوتی نمی بینی.. آنچه می بینی سر تا سر باغ سوخته ای ست که از جای جایش دودی به ظرافت خیال رهگذران دم ظهر تابستان بی سایه ترین کوچه ی سال رو به هواست.

 اما آنچه من می بینم سر سبزی جاوادانه ایست که در هر گوشه اش بازی سایه و نور جاریست. با آسمانی به بلندی سنگ های کوچکی که تا عمق آن و در نهایت تلاشت پرتاب می کنی در خنکای سایه ی بید ظهرگاهی.... شکی نیست که آین، آن روی سکه است.. سکه ای که تو به هوایش پرتاباندی و هزاران سال است هزار گونه چرخ می خورد، به هر جهتی که بادی که تو می فرستی مایل باشد غلتی خواهد زند و هر روز بیشتر از دیروز در حیرت فرو خواهد رفت....

نه! تو این خط را نمی فهمی... همانند دوازده رنگ مداد رنگی که تمام دفتر را در عصری خوش، رنگ می کنند، در عصری خوشرنگ می کنند.... 

می خواهم بچرخم بر این خط...

تند و تند و تند...

آنچنان که هر آنچه دارم از من  سوا گردد و هیچ بر جای نماند جز خیال تو و وهمی که همین لحظه در ذهن آراسته ام به نام تو. اصلاً هیچ بر جای نماند الا تو و آنگاه تو را ببینم در هر گوشه ی هستی..هوا گردم به نفس مخلوقانت فرو روم... شرر گردم و بسوازنم خرقه ی خرافاتی که از تو بافته اند، آب گردم و بر چشمهای پاکان دنیا فرو شوم... با دریا یکی گردم و بر ساحل اش سر خویش را به سنگ ندامت بکویم که چرا تو را غلط فهمیدم!؟ هستی شوم در آیننه ی دل دانایی و خویش را در آن ببینم... تو را در آن بیبنم...

آه که این سر نا بسامان چندین سال در دستان کودکانه ی بعد از ظهرهای تشنگی خط خطی شده است؟ 

که هر چه می گردم خطی آشنا نمی یابم...

از بس به تار زلفت دل ها گرفته منزل

دل را کجا بجویم یک زلف و اینهمه دل!*


* علی اکبر شیدا.. آلبوم سوای دل شجریان


یاد می گیری...


کم کم تفاوت ظریف میان نگه داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت. 
اینکه عشق تکیه کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند
و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.
و شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد میگیری که همه ی راههایت را هم امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی…
که محکم هستی…
که خیلی می ارزی.
و می آموزی و می آموزی
با هر خداحافظی
یاد میگیری که خیلی می‌ارزی.

خورخه لوئیس بورخس