با این موسیقی بخوانیدش..

 

دلم بارانی ریز ریز در هوای مه آلود صبح روزی پاییزی می خواهد در خیابانی خیس از عطر نفس های "گمشده" ی آدمیان... ..

هان؟ چرا گفتم گمشده؟

چون مرده اند، همه مرده اند، از طاعونی که ذهنشان را همچون جذام خورده بود. هم را خوردند و مرده اند.

من کجا بودم؟

من در سیر قصه جایی در سالیان آینده زنده مانده بودم. 

از در اطاق که آمدم بیرون، بوی ماندگی فضا را گرفته بود. در عجب بودم که چگونه اطاقم خالی از لباس های همیشه پخش و پلای من است.. در حیاط اما زندگی جریان داشت.. زمین سبز بود مانند اواسط بهار...

باران ریز ریز می بارید و دو درخت نو کاشته ی حیاط انگار هزار سال به خویش دیده بودند و تنومند و پرشکوه در هوایی بی آزار از آدمیان سرمستانه سرود باران را می نوشیدند و به امید بهاری دیگر به خواب می رفتند..

هوا پر از بوی تازگی بود و پر از بوی برگ های باران خورده.

رنگارنگ 

به نظر می آمد قبل از شش صبح است که پا به خیابان نهادم. هیچ صدایی از آدمی در میان نبود. انگار زمین وام خود را از مخلوق بی قد و قواره ی خویش باز ستانده بود... 

برگشتم، نه به خانه که به سال های دور.. به آن زمانی که کتابی در دست قصه ی خرمندی را می خواندم از اهالی توس؟ طوس؟ قصه بدان جا رسیده بود که همه ی سیاهی های عالم را کسی در چمدانی نهاده و با خود می برد. با خود می برد و گمان می کرد تنها بد کاره ی عالم است.. با هراس بر می گشت و پشت سرش را نگاه می کرد، هی زیر چشم دو رو برش را می پایید و به نظرش می آمد همه عادی از کنارش می گذرند و وقعی به چمدان پر از سیاهی اش ندارند... خیال می کرد کسی چمدانش را نمی بیند، یا اصلا او را نمی بیند، آیا خیال بود؟ آیا در وهم کیی جاری بود؟ حال آنکه نمی دانست همه ی آن ها که بی خیالی از کنارش می گذرند، همان چمدان پر از سیاهی را در دست دارند. آن ها عادی برخورد می کردند و گمان نمی برند که طاعون مسری است. گمان نمی بردند که مغزهایشان را کرم های کوچک افکار پلید خورده اند. به هم لبخند می زدند و در دروغ خویش خوش بودند که خویشتن خویش را می شناسند.. که دیگری را می دانند..

کار را به جایی رسانده بودند که خدای دست سازشان نیز کاری از دستش برای نجاتشان بر نمی آمد... 

یکی شان مرد.. پایش به سنگی گیر کرده بود، وقتی که قبل از ساعت شش صبح برای غسل جنابت افکارش به حمام می شتافت تا نماز ناپاکی هاش را بخواند.. پایش به سنگی که همیشه بر سر راهش بود گیر کرد و افتاد و مرد. مرد و چمدان پر از سیاهی اش که حوله ی سفید حمام هم در آن بود باز شد. نکبت و لجن دنیا را فرا گرفت، همه به جان هم افتادند و هیچ کس فکر نکرد که چمدان پر از سیاهی اش را پاک کند. هر کس دیگری را مقصر دانست. هم را خوردند، دقیقا مثل فیلم های زمان خودشان که متفق القول آن ها را "زامبی" نام نهاده بودند.. هم را خوردند و زمین پاک شد. این است که درخت خانه ی من چنین شاداب است.. 

من کجا بودم؟ 

من از وسط قصه ایی به آن جا؟ به اینجا پرتاب شده بودم...