يك ساعتي در خيابان كوتاه اما پر ترافيك مانده بود.

سرش پر از قصه هايي بود ك هيچ وقت براي كسي بازگويشتن نكرده بود، چشمش اما اشك آلود بود. 

ديروز سر راه  همه ي فكرش را پيرزن سر چهار راه دزدي بود. دزدي چيزي غير از اين است ك روح و راونت را پريشان كنند؟ پيرزن دزد گلهاي پژمرده ايي در دست داشت ك ظاهرش ب گلهاي كنار خيابان مي خورد. با كمر خميده اش هي اصرار پشت اصرار ب شيشه هاي رانندگاني ك اغلب از گرماي ظهر بالا بودند..

آدمي جز شكست و بغض و خنده و گريه چيست؟