تعطیل است.
مثل همین دیروز من که رفتم دکتر. برای ناهار کتلت آماده کرده بودم و دو تا تکه اش رو نگه داشتم برای وقتی که از دکتر "برمی گردم."
اما، الان برگشتم بعد یک شب تو بیمارستان موندن و گند خورده بوده بود به کتلت ها... می تونست به خیلی چیزهای دیگه هم گند بخوره.. به موبایلم، به کامپیوترم و به خیلی چیزهایی که از "آن" خودم می دونمش.
تصادف کردم، به لطف سایپا البته و به لطف قوطی کبریتش که با یه ضربه کل جلوی ماشین پیجید همچین که با جرثقبا آوردنش در خونه...
خیلی ها گفتند شانس آوردم، و شکر داره و این حرف ها..
نه که ناشکری و کفر و این حرف ها باشه، البته اگر اعتقادی بهش باشه، اما، الان می تونستم این جا نباشم و این آهنگ رو گوش ندم! آهنگی که از دیروز صبح داره همچنان پخش میشه!! حتماً جای شکر داره..
و اما، گاهی آدم تصمیم هایی می گیره، اما اینکه چقدر روی اون تصمیم ها پایبند بمونه گاهی کار تقدیر هست "عقاب تیز پر دشت های استغنا، اسیر پنجه ی تقدیر می شود گاهی" و گاهی کار اراده و گاهی کار دل.
اینجا چیز زیادی نبوده، سال ها هست که آپ میشه، اما همش یا آهنگ و متن آهنگ و شعر بوده یا دل تنگی هایی که برای کسی ارزشی نداره! گاهی هم وسیله ی ارتباطی بوده...
خسته ام از گلایه کردن.
از خودم.
و از اینکه دلتنگی هام رو به خورد همین چند نفر اندکی بدم که گاهی سر می زنند، چه چیزی غیر غم و غصه تو این وبلاگ هست؟
همین تو همه ی وبلاگ های دیگه هم هست.. پس فرقی با بقیه نداره..
خوب می دونید آدم ساکتی هستم و کم حرف می زنم تو دنیای واقعی، بیشتر تو ذهن خودم و تو هیچ و پوچ سرگردونم..
دلیلی نداره که اینجا باشم.
می خوام کامل کوچ کنم به ذهن خودم. به دنیای درون خودم.
این دنیا بزرگه و منو می ترسونه.
حتی آدم هایی که گاهی بهشون اعتماد می کنی و ریزترین چیز های زندگیت رو هم براشون می گی، یهو، درست وقتی که لازمشون داری تنهات می زارن.
نه، من خیزی از دنیای بیرون ندیدم، حداقل این طوری انتظاری از کسی نخواهم داشت.
این دنیا، دنیای روبات هاست و ماشین ها.
هر روز این آدم نماها خودشون رو کوک می کنند و تا شب هی دور خودشون می چرخند و کلی خودشون رو آدم حسابی می دونند.
بگذار بدونند، من دیگه انتظاری از هیچ کدومشون ندارم. نه که تا به حال هم چیز مادی ازشون خواسته باشم! حاشا!
القصه که تعطیل می شود "گاهی"
"اسیر پنجه ی تقدیر می شود گاهی"
همین تو و همین ائتلاف دستهایت
که نشانه ی غم ناگزیر می شود گاهی
...بقیه اش هم مهم نیست.
.
.
.
مرا دو چشم به راه و دو گوش بر پیغام
تو فارغی و به افسوس می رود ایام
شبی نپرسی و روزی که دوست دارانم
چگونه شب به سحر می برند و روز به شام*
من چه دارم كه تو را در خور هيچ