چه ساده دل بودم که تو را در آنچه خود نمی دیدی، می دیدم، و تو چه ساده شکستیم.

بر این سیاه ترین بخت روزگار، رحمی که باز دلم .....

اکنون تویی که باز بر چشمانم رژه می روی

آرام و بی صدا.

"پروا مکن به غربتمان گریه کن عزیز

آرام و عاشقانه که من شانه ی توام"*


یک شانه کم دارم.


* شعر از مرتضی دلاوری