زمین گیر و ناتوان
چه ساده دل بودم که تو را در آنچه خود نمی دیدی، می دیدم، و تو چه ساده شکستیم.
بر این سیاه ترین بخت روزگار، رحمی که باز دلم .....
اکنون تویی که باز بر چشمانم رژه می روی
آرام و بی صدا.
"پروا مکن به غربتمان گریه کن عزیز
آرام و عاشقانه که من شانه ی توام"*
یک شانه کم دارم.
* شعر از مرتضی دلاوری
+ نوشته شده در جمعه ششم آذر ۱۳۸۸ ساعت 13:25 توسط سارا
|
من چه دارم كه تو را در خور هيچ