تبليغاتX
اسير دل - فکرهای یک برگشت!
رفته بودم دکتر. شاید هم رفتم دکتر. 23 دقیقه دیر آمد. درست که شاید آن زمان و زمانهای بسیاری به هجو بگذره، اما او نباید دیر بیاید، توان ایستادن نداشتم، اعتراضی هم کردم که بجای برنخورد! برمی گردم خانه، از جلوی آموزشگاه صبا که رد می شم یاد می افته بد نیست یه سوالی کنم درباره ی کلاس سنتور. چیری می پرسم و چیزی جواب می شنوم. میام بیرون تو حیاطه صبا لاله عباسی هست. روش یه گل افتاده که فرق داره باهاش، برش می دارم. یک گل یاس شیرازی هست. آها بالا سر لاله عباسی ها یاس سپید شیرازی هست. هیچوقت از جلوی ساختمان جهاد کشاورزی پیاده رد نشده بود. البته از آن ضلعش که تو خیابان ارم است. فواره های قشنگ خاموشی بود اونجا با برگ های پاییزی شناور روی آب. یکی از حوض های فواره ها یک طرف نداشت و ظاهرن لوله اش خراب بود، چون مثل چشمه آب قل قل می کرد از زمین. تو باغچه ی جلو ساختمان هم یه گیاهی بود با برگهای خیلی پهن*. متل درختچه. یک برگش شکسته بود. دستی بهش کشیدم. اسمش رو ندونستم. الباقی تا ستادش بماند. حالا تو ماشین هستم و فکر می کنم که" یک مشت گل در دست دارم، هرچند به اندازه ی آنهایی که تو برایم آوردی نبود، اما همان عطر را دارد. شاید اصلاً همان ها هست که تا به امرروز جوان شاداب مانده اند." یک روز دوستی سر قراری برام یک سبد گل آورد، هرچند سبدش پلاستیکی بود و اون گلها هم توش حبس شده بودن. بهش غر زدم" چرا کندیشون" گفت: این گلها رو باید چید. نچینی درختش قهر می کنه دیگه گل نمی ده. به این گلها می گن گل قهر قهری." حالا امروز یک مشت گل دارم با همان بو. گفتم شاید این را اینجا خواندی بنا به اتفاق و یاد آن روزگاران زنده شد برایت."  دلم می خواست یه چند تایش رو رو داشبورد بزارم. به همینا فکر می کردم که راننده به مسافر عقبی گفت:حاج خانم ولیعصر، پیاده می شی. زن جواب داد بله، یه کم جلوتر. راننده نگه داشت و گفت: از همون در پیاده شو. زن دستش دراز بود به دادن کرایه. راننده ندید. اشاره کردم به راننده که متوجه شه. گفت: نمی خواد خانم. برگشتم زن رو نگاه کردم. اصرار داشت که کرایه بده و مرد نمی خواست. موهای بچه ای که همراهش بود از گندمزار طلایی تر بود. زیبا بود بچه. زن پیاده شد. برگشتم به مشت گل خودم که مراقب بودم له نشن! چه دنیایی بود. کمی جلوتر، باز یاد سهراب افتادم که می گفت "غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست." سعی کردم یک طوره دیگه ببینم. خوب کلانتری 14. نه اینو که قبلاً هم دیده بودم. یه چیز جدید. تابلوی مغازه ای بابانوئل بود. که چی مثلاً. فایده نداشت. خوب. آها. پیدا شد. دفعه قبلی که آن درخت ها رو دیده بودم تو بهار غرق بودند. حالا زرد شدند. یادم اومد که منم زرد شدم. پیاده شدم. طبق معمول همیشه کلید دستمه. آخه من آدم هولکی هستم تو بعضی چیزا. رسیدم خونه و حالا باید یه گزارش به مامان (مادر همسر) بدم که دکتر چی گفت و چی نوشت. غر می زنه: چرا نزاشتی برات نهار بپزم، و بعدش می گه، حالا واسه شام فرنی درست میکنم. تشکر می کنم. اخبار که تموم شد، میام طبقه بالا. به گلها خیلی وقته آب ندادم. درسته که گل یخه. اما آب که می خواد. همه ناراضین. می خوام بگم عیبی نیست، من هم ناراضیم، بعد نهیب می زنم که اونها چه گناهی دارن. حالا اینجام 2 تا ازیترومایسین 250 با هم خوردم با نیمرو و سیب. می نویسم اینها رو تا یادم بمونه که یک روز در برگشت چه فکرهایی کردم. هر چند این تمامش نبود. مثلاً ننوشتم که، می خواستم تو خیابون به یکی بخندم، بعد گفتم نه این کار بدیه یا اینکه یکی از آینه کناری شاگرد هی زل می زد بهم و چند دقیقه ایی تو فکرش بودم و خیلی فکرهای دیگه. حوصله ادیت کردن ندارم. باشه وقتی که حالش رو داشتم. فعلاً دلم درد می کنه و کناره های بینیم می سوزه از تب و زخمی که دستمال کاغذی بشون یادگاری داده.

* من عاشق گل و گیاه و طبیعتم. گاهی توشون محو می شم!
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 17:12  توسط سارا   |