بعد سه سال رفتم دوتا کتاب بخرم. نبود. نداشتند. نمی شناختند.
"پستی" محمدرضا کاتب و "تو و جاده همدستید" کیوان مهرگان.
چندی است هوس خواندن کرده اما. رمان ایرانی، رمانی که سخت باشد. از کاتب "وقت تقصیر" را خوانده ام در عرض دو سال!
کتابی از اینگونه می خواستم. که هی برداری و نگاهش کنی، یک صفحه بخوانی پرتش کنی به کناری-که دیوانه بودی این را نوشتی- و بعد آن حس کنجکاوی و لج بازی به سراغت بیاید و دوباره برش داری و بخوانی و به هر زحمتی که هست تمامش کنی. بعد بگویی عجب کتابی بودها! کتاب ناخوانده زیاد دارم. اما دلم کتابی نو می خواست که رنگ جلدش تازه باشد. کتابی که همین الان پولش را بدهم تا دلم بخواهد بخوانمش!
این هم روزگاریست که می گذرانیم!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 14:52  توسط سارا
|