تبليغاتX
اسير دل - پلنگ و ماه

خیال خام پلنگ من به سوی ماه پریدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من،دل مغرورم، پرید و پنجه به خالی زد
که عشق، ماه بلند من، ورای حد رسیدن بود
گل شکفته خداحافظ اگرچه لحظه ی دیدارت
شروع وسوسه ای در من به نام "دیدن و چیدن" بود
اگرچه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود
شراب خواستم و عمرم من شرنگ ریخت به کامم
فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

حسین منزوی

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:54  توسط سارا   |