تبليغاتX
اسير دل

زمستان


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
 به اکراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه

زمستان اس.


مهدی اخوان ثالث...خدایش بیامرزد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 1:34  توسط سارا   | 
.

هر گاه به تو می اندیشم

شاعر می شوم

و تو تمام شعرهای مرا

خراب می کنی!

در حضور نگاهت.

کلمات گم می شوند!


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 1:29  توسط سارا   | 

تو صف نانوایی محلشان ایستاده بود. زن و شوهر پیری آمدند. زن دست مرد را گرفته بود و در همان حال مراقب چادرش بود. به قیافه ی زن نگاهی کرد. تمام صورت زن چروک بود. شاید سن زیادی نداشت اما غم زمانه پیرش کرده بود. یک لحظه «او» اندیشید" آدمهایی که صورتشان گرد است، وقتی پیر می شوند، استغفرالله." حالا آن فکر تمام شده بود. 3 صف آنجا بود که یکی برای آنها که خیلی زیاد می خواستند، یکی متوسط ها و یکی کم ها. «او» نمی دانست، کم می خواهد یا متوسط. یعنی نمی دانست 5 تا متوسط است یا کم. تو همان صف متوسط ها ایستاده بود. یک قفسه کتاب هم بود که  شاید بیشتر می شود گفت مزاحم صف شلوغها بود. در اینجا که «او» زندگی می کند، کسی دوست ندارد تو صف بیاستد. مردم دوست دارند وقتشان را هر طوری هدر دهند اما نه در صف حق الناس و رعایت قانون. یا نه با خواندن کتاب. هرچند کتابهای ققسه از دسته کتابهای نخواندنی بود. همه اش درباره نان بود، آن هم جلوی در نانوایی که کسی نان خوب نمی پخت.  «او» هم دلش می خواست زودتر برگردد تا به کارهای بسیار مهم داخل نت اش برسد. اما افکار آنجا هم بد نبودند. کمی جابجا شد. همش فکر می کرد به صاحب نانوایی خواهد گفت:

- 5 تا نون خوب بده.

از قضای جابجا شدن آنوقتش. حب* آقا «او» را دید و پرسید:

- چندتا نون می خوای؟

- 5 تا.

- پس چرا اونجا واسادی؟

«او» جلوتر رفت و ایستاد کنار میز و 500 تومنیش را به حب آقا داد.

- گفتم حق الناس رو رعایت کنم. و بعد از چند لحظه مکث، دوباره گفت:

- 5 تا نون خوب بده.

- کنجد بیار خوب بشه.

- نه، منظورم اینه که لبش نازک باشه.

حب آقا بد نگاه می کرد.

«او» لبخندی زد تا به مرد برنخورد اما حرفش را هم زده باشد. راضی بود که حرفش را زده.

مرد کناری که شاید نوبتش بود، گفت:

- بدون صف نون می دید.

«او» پاسخ داد

- من 5 تا می خواستم.

- بعضی ها 200 تومن می خواند.

«او» نانش را برداشت و بیرون رفت. بعد آمد دوباره سراغ نت و همه ی آنها را نوشت. دوستی گفت یادی از او بکند اینجا و «او» یادی از او کرد.

آن «او» من بودم.


*حب آقا. مخفف حبیب آقا


درباره ی نان بعداً چیزی خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 19:5  توسط سارا   | 

چه ساده دل بودم که تو را در آنچه خود نمی دیدی، می دیدم، و تو چه ساده شکستیم.

بر این سیاه ترین بخت روزگار، رحمی که باز دلم .....

اکنون تویی که باز بر چشمانم رژه می روی

آرام و بی صدا.

"پروا مکن به غربتمان گریه کن عزیز

آرام و عاشقانه که من شانه ی توام"*


یک شانه کم دارم.


* شعر از مرتضی دلاوری

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 13:25  توسط سارا   | 

این مرگ هم شده اجبار بودن ما

هی از تو گفتن و هی سرودن ما

این مرگ لعنتی که شبی از پسی

می آید و بی توهم می کندمان جدا 

آنگاه نه قافیه، نه تکرار های بی فایده

رحمی نمی کنند به دستان کوچک ما

درد است آنکه می کشد این خطوط را

به هم و می کندمان تا به تا

تا شاید از رهی تو پری

باز آیی و نشینی بی صدا

که من اینجام

نترس و آرام بگیر!

***

تقصیر چشمان تو بود اگر اینهمه گریستم. چه می شد اگر لبهایت به خنده باز می شد؟


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 1:15  توسط سارا   | 

ای نماز صبحدم

پیش از طلوع سایه ها

دیده ای

هجاهای کوتاه تن را

ای که حرف سومت

بلندای تاریخ عشق است 

کنون

بی صدای ناله ای

پی تکرارهای خویش می گردم

چنان که از هجوم سایه ها

تمام تن شکسته و

کبود گشته است.


پ.ن

عنوان ندارد. عنوانش ریایی بیش نیست.


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 19:4  توسط سارا   | 

برخیز

برخیز و چشمهای مرا

به قایقهای بادبانی ببخش

ببخش و بگو

که اگر باران هم بیاید

دستی برای افراشتن

بادبانی

در این نزدیکی نیست

برخیز

برخیز و تمام اینجا را

تا آن ناکجای نیامده

شکوفه باران تغزل کن

بخوان

بخوان که پاکیت

تمام ناپاکی این اطراف را

تا همان ناکجا آباد آب پاشی کند!

مثلاً مهمانی خواهد آمد

و تمام این پنجره ها

رو به همان "وسعت ناپیدای سهراب"

باز خواهد شد.

برخیز، جارو بیاور

غبار عادات این چند ساله را بدور خواهم ریخت.

برخیز

دستی بیفشان

تا پروانه وار از پس هزار بهار نیامده

آب و جارو کنم اتاقهای بهاری را

برخیز 

برخیز و ببین که

حاصل تمام جمع های کودکی

تفریق بزرگسالی بود...

برخیز

برخیز و به من بگو

که خاک از روی دیوار های کاهگلی خواهد گرفت؟

دلم هوای نگهت کرده

بعد اینهمه آذر که تو مرا زادی!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 14:29  توسط سارا   | 

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر

من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش


نمی دانم از کیست. هر که می داند مرا هم خبر کند. خبر کند شاید از این در به دری به در آمدیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 11:19  توسط سارا   | 

ماهی که من باشم

فرقی نمی کند تو طعمه باشی یا قلاب

هر سه مان را دیگری تُو* میدهد.

--

حالا فرقی نمی کند

نوشته هایم را نخوانی

پی تکلیفی نانوشته می نویسم.


*تُو: تو دادن. چرخاندن.

مثل: رفتم محله بالایی یه توی خوردم برگشتم. املایش را نمی دانم. 

شاید گویش شیرازی یا ترکی باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 22:56  توسط سارا   | 
رفته بودم دکتر. شاید هم رفتم دکتر. 23 دقیقه دیر آمد. درست که شاید آن زمان و زمانهای بسیاری به هجو بگذره، اما او نباید دیر بیاید، توان ایستادن نداشتم، اعتراضی هم کردم که بجای برنخورد! برمی گردم خانه، از جلوی آموزشگاه صبا که رد می شم یاد می افته بد نیست یه سوالی کنم درباره ی کلاس سنتور. چیری می پرسم و چیزی جواب می شنوم. میام بیرون تو حیاطه صبا لاله عباسی هست. روش یه گل افتاده که فرق داره باهاش، برش می دارم. یک گل یاس شیرازی هست. آها بالا سر لاله عباسی ها یاس سپید شیرازی هست. هیچوقت از جلوی ساختمان جهاد کشاورزی پیاده رد نشده بود. البته از آن ضلعش که تو خیابان ارم است. فواره های قشنگ خاموشی بود اونجا با برگ های پاییزی شناور روی آب. یکی از حوض های فواره ها یک طرف نداشت و ظاهرن لوله اش خراب بود، چون مثل چشمه آب قل قل می کرد از زمین. تو باغچه ی جلو ساختمان هم یه گیاهی بود با برگهای خیلی پهن*. متل درختچه. یک برگش شکسته بود. دستی بهش کشیدم. اسمش رو ندونستم. الباقی تا ستادش بماند. حالا تو ماشین هستم و فکر می کنم که" یک مشت گل در دست دارم، هرچند به اندازه ی آنهایی که تو برایم آوردی نبود، اما همان عطر را دارد. شاید اصلاً همان ها هست که تا به امرروز جوان شاداب مانده اند." یک روز دوستی سر قراری برام یک سبد گل آورد، هرچند سبدش پلاستیکی بود و اون گلها هم توش حبس شده بودن. بهش غر زدم" چرا کندیشون" گفت: این گلها رو باید چید. نچینی درختش قهر می کنه دیگه گل نمی ده. به این گلها می گن گل قهر قهری." حالا امروز یک مشت گل دارم با همان بو. گفتم شاید این را اینجا خواندی بنا به اتفاق و یاد آن روزگاران زنده شد برایت."  دلم می خواست یه چند تایش رو رو داشبورد بزارم. به همینا فکر می کردم که راننده به مسافر عقبی گفت:حاج خانم ولیعصر، پیاده می شی. زن جواب داد بله، یه کم جلوتر. راننده نگه داشت و گفت: از همون در پیاده شو. زن دستش دراز بود به دادن کرایه. راننده ندید. اشاره کردم به راننده که متوجه شه. گفت: نمی خواد خانم. برگشتم زن رو نگاه کردم. اصرار داشت که کرایه بده و مرد نمی خواست. موهای بچه ای که همراهش بود از گندمزار طلایی تر بود. زیبا بود بچه. زن پیاده شد. برگشتم به مشت گل خودم که مراقب بودم له نشن! چه دنیایی بود. کمی جلوتر، باز یاد سهراب افتادم که می گفت "غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست." سعی کردم یک طوره دیگه ببینم. خوب کلانتری 14. نه اینو که قبلاً هم دیده بودم. یه چیز جدید. تابلوی مغازه ای بابانوئل بود. که چی مثلاً. فایده نداشت. خوب. آها. پیدا شد. دفعه قبلی که آن درخت ها رو دیده بودم تو بهار غرق بودند. حالا زرد شدند. یادم اومد که منم زرد شدم. پیاده شدم. طبق معمول همیشه کلید دستمه. آخه من آدم هولکی هستم تو بعضی چیزا. رسیدم خونه و حالا باید یه گزارش به مامان (مادر همسر) بدم که دکتر چی گفت و چی نوشت. غر می زنه: چرا نزاشتی برات نهار بپزم، و بعدش می گه، حالا واسه شام فرنی درست میکنم. تشکر می کنم. اخبار که تموم شد، میام طبقه بالا. به گلها خیلی وقته آب ندادم. درسته که گل یخه. اما آب که می خواد. همه ناراضین. می خوام بگم عیبی نیست، من هم ناراضیم، بعد نهیب می زنم که اونها چه گناهی دارن. حالا اینجام 2 تا ازیترومایسین 250 با هم خوردم با نیمرو و سیب. می نویسم اینها رو تا یادم بمونه که یک روز در برگشت چه فکرهایی کردم. هر چند این تمامش نبود. مثلاً ننوشتم که، می خواستم تو خیابون به یکی بخندم، بعد گفتم نه این کار بدیه یا اینکه یکی از آینه کناری شاگرد هی زل می زد بهم و چند دقیقه ایی تو فکرش بودم و خیلی فکرهای دیگه. حوصله ادیت کردن ندارم. باشه وقتی که حالش رو داشتم. فعلاً دلم درد می کنه و کناره های بینیم می سوزه از تب و زخمی که دستمال کاغذی بشون یادگاری داده.

* من عاشق گل و گیاه و طبیعتم. گاهی توشون محو می شم!
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 17:12  توسط سارا   | 

دیدی

صبح بی خبر آمدی و

خواب مرا نقطه چین کردی

و این دست آویز ترنمی نو شد.

کاش این "شد" را با قلم می نوشتم و کشیده اش صدای آرام زندگی را، با تمام هجاهای بلند و کوتاهش، در گوش خوب آلود تو زمزمه می کرد. اینکه من هستم، با تمام نبودن ها، و با تمام جاخالی های که گاهی، هر از چند گاهی می بینی، اما هستم.


نقطه چین تکرار های بی پرده...

آسوده بخواب. اینجا نه قلم است، نه صدای زندگی. تنها دلمرگی من است که نو به نو تکرار می شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 9:38  توسط سارا   | 

ببخش اگر تمام کاغذ چروکید

و اینکه تمام

تمام صفحه ناخوانا شد

دلتنگی تو بود که بر آن بارید


-این را نخوان

اما،

بدان دلتنگ توام.

سخت دلتنگ توام.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 1:47  توسط سارا   | 

ای بیننده، بنده چه خواهد کرد

در حالی که قضاء و قدر

بر او جاری است

در هر حال بر او جاری است

او را کتف بسته در دریا انداخت

و به او گفت:

بر توست که از آب نجات یابی!*


*مجموعه آثار حلاج؛ تحقیق و ترجمه و شرح از قاسم میر آخوری. انتشارات یادآوران.

صفحه 371؛ ترجمه شعر شماره 6

بهترین کتابی است که درباره ی حلاج دیده ام.


+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 22:45  توسط سارا   | 

بعد سه سال رفتم دوتا کتاب بخرم. نبود. نداشتند. نمی شناختند.

"پستی" محمدرضا کاتب و "تو و جاده همدستید" کیوان مهرگان.

چندی است هوس خواندن کرده اما. رمان ایرانی، رمانی که سخت باشد. از کاتب "وقت تقصیر" را خوانده ام در عرض دو سال!

کتابی از اینگونه می خواستم. که هی برداری و نگاهش کنی، یک صفحه بخوانی پرتش کنی به کناری-که دیوانه بودی این را نوشتی- و بعد آن حس کنجکاوی و لج بازی به سراغت بیاید و دوباره برش داری و بخوانی و به هر زحمتی که هست تمامش کنی. بعد بگویی عجب کتابی بودها! کتاب ناخوانده زیاد دارم. اما دلم کتابی نو می خواست که رنگ جلدش تازه باشد. کتابی که همین الان پولش را بدهم تا دلم بخواهد بخوانمش!

این هم روزگاریست که می گذرانیم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 14:52  توسط سارا   | 

فی البداهه می گویم

دوستت دارم.

فی البداهه می گویم

تو را در تمام خواب های بعدازظهر

میان دست های سرمازده

کنار حوض های کوچک یخ

کنار و میان و درون

هر چه بدانی

دیده ام

فی البداهه بدان

دوستت دارم!


*

قبل ترها، خواب آینه می دیدم

بعدترها، خواب باغ بی برگ

قبل ترها، رود بود و صدای دشت

بعدترها ...

قبل ترها، بعدترها را خواب می دیدم

بعدترها، قبل تر ها، را می جستم*


* شاید زین پس تکه پاره هایی خواندید

نه اینکه شعر باشد، نه

زیر هم می نویسم

تو شعر بخوانی اش!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 0:43  توسط سارا   | 

دیرگاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است.

بانگی از دور مرا می خواند،

لیک پاهایم در قیر شب است.


رخنه ای نیست در این تاریکی:

در و دیوار بهم پیوسته.

سایه ای لغزد اگر روی زمین 

نقش وهمی است ز بندی رسته.


نفس آدم ها

سر بسر افسرده است.

روزگای ست در این گوشۀ پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است.


دست جادویی شب

در به روی من و غم می بنند.

می کنم هر چه تلاش،

او به من می خندد.


نقش هایی که کشیدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هایی که فکندم در شب،

روز پیدا شد و با پنبه زدود.


دیرگاهی است که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است

جنبشی نیست در این خاموشی

دست ها، پاها، در قیر شب است.

سهراب سپهری



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 21:43  توسط سارا   | 

روزای روشن خداحافظ
سرزمین من خداحافظ
روزای خوبت بگو کجا رفت
تو قصه ها رفت یا از اینجا رفت
انگار که اینجا هیچکی زنده نیست
گریه فراوون وقت خنده نیست
گونه ها خیسه دلا پاییزه
بارون قحطی از ابر میریزه
همه عزادار سر به گریبون
مردا سر دار زنا تو زندون
انگار که شبه هر روز هفته
از هر خونه ای عزیزی رفته
همه با هم قهر همه از هم دور
روزا مثل شب شبا سوت و کور
نه تو آسمون نه رو زمینیم
انگار که خوابیم کابوس می بینیم
از زمین دوریم از زمان جدا
حتی نمییام بیاد خدا
روزای روشن خداحافظ
سرزمین من خداحافظ
نوبت میگیریم گیج و بی هدف
واسه مردن هم باید رفت تو صف
روزا و شبا اینجور میگذرن
هرجا که میخوان مارو میبرن
آخه تا به کی آروم بشینیم
حسرت بکشیم گریه ببینیم
ای زن تنها مرد آواره
وطن دل توست شده صدپاره
ای زن تنها مرد آواره
وطن دل توست شده صدپاره
ای زن تنها مرد آواره
وطن دل توست شده صدپاره
پاشو کاری کن فکر چاره باش
فکر این دل پاره پاره باش
پاشو کاری کن فکر چاره باش
فکر این دل پاره پاره باش
روزای روشن خداحافظ
سرزمین من خداحافظ
خداحافظ خداحافظ
روزای خوبت بگو کجا رفت
تو قصه ها رفت یا از اینجا رفت
انگار که اینجا هیچکی زنده نیست
گریه فراوون وقت خنده نیست
گونه ها خیسه دلا پاییزه
بارون قحطی از ابر میریزه
همه با هم قهر همه از هم دور
روزا مثل شب شبا سوت و کور
روزای روشن خداحافظ
همه عزادار سر به گریبون
مردا سر دار زنا تو زندون
نه تو آسمون نه رو زمینیم
انگار که خوابیم کابوس می بینیم
نوبت میگیریم گیج و بی هدف
واسه مردن هم باید رفت تو صف
روزا و شبا اینجور میگذرن
هرجا که میخوان مارو میبرن
روزای روشن خداحافظ
سرزمین من خداحافظ
خداحافظ خداحافظ

آخه تا به کی آروم بشینیم
حسرت بکشیم گریه ببینیم
ای زن تنها مرد آواره
وطن دل توست شده صدپاره
پاشو کاری کن فکر چاره باش
فکر این دل پاره پاره باش
همه عزادار سر به گریبون
مردا سر دار زنا تو زندون
پاشو کاری کن فکر چاره باش
فکر این دل پاره پاره باش


این روزها بارها این را شنیده و خوانده ام. چقدر مناسب این حال است. لینک دمستقیم دانلود روزهای روشن خانم هایده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 14:39  توسط سارا   | 

چند روزی است (از روزی که همسر کنارم نیست) مدام قاصدک استاد شجریان را گوش می کنم.بسیار زیبا است و تا آنجا که من می دانم برای این آلبوم مجوز صادر نشد. شعری از حضرت سعدی دارد که اینگونه است:


جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال

شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال

دگر به گوش فراموش عهد سنگین دل

پیام ما که رساند مگر نسیم شمال

جماعتی که نظر را حرام می گویند

نظر حرام بکردند و خون و خلق حلال

غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود

عجب فتادن مردست در کمند غزال

تو بر کنار فراتی ندانی این معنی

به راه بادیه دانند قدر آب زلال*

اگر مراد نصیحت کنان ما اینست

که ترک دوست بگویم تصوریست محال

به خاک پای تو داند که تا سرم نرود

ز سر به درنرود همچنان امید وصال

حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری

ولیک ناله بیچارگان خوشست بنال

به آب دیده خونین نبشته صورت حال

سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست

که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال

به ناله کار میسر نمی‌شود سعدی

لینک مستقیم دانلود قاصدک با صدای استاد شجریان

* روزی در درآباد (از کوه های تهران) همسر با صدای زیبایش می خواند و عاشقانه می شنودم. به طور کامل جایی را که بودیم به خاطر دارم و آرزو دارم باز هم همانجا قاصدک را باری دیگر از او بشنوم.


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 13:9  توسط سارا   | 

To have a loving heart.

You need a little less calculating head.

To be capable of loving, you need to be capable of wondering.

That's why I always say that awe and childlike innocence are deeply related with the energy called love.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:2  توسط سارا   | 

خیال خام پلنگ من به سوی ماه پریدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من،دل مغرورم، پرید و پنجه به خالی زد
که عشق، ماه بلند من، ورای حد رسیدن بود
گل شکفته خداحافظ اگرچه لحظه ی دیدارت
شروع وسوسه ای در من به نام "دیدن و چیدن" بود
اگرچه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود
شراب خواستم و عمرم من شرنگ ریخت به کامم
فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

حسین منزوی

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:54  توسط سارا   | 

به شب لحظه ای که در

دامن افق

پر کشد ستاره

 

کند با فسونگری

سوی عاشقان

هر زمان نظاره

 

شبان با نوای نی

گویدت خوش از

کوه و از کناره

 

چه از ترس نشانه

در این گردش زمانه

کجا مانده جاودانه

 

نمانَد ز ما اثر

در جهان مگر

شعر عاشقانه

 

خوشا لحن عاشقی

زانکه جاودان

ماند این ترانه

 

سحرگه که در چمن

غنچه پیرهن

می درد ز مستی

 

دهد جلوه سحر

رونق دگر بر

جمال هستی

 

بگیرد ز ژاله ها

جام لاله ها

حال می پرستی

 

شنیدم ز بلبل

چه گفتی به خوشه چینی

که گل زین چمن نچینی

 

که این لاله و سمن

سرو و نسترن

هر کجا که بینی

 

بود قلب عاشقی

دست دلبری

موی نازنینی


نه شاعرش را میدانم نه خواننده اش را، عمری باشد آهنگش را می گذارم بشنوید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 23:53  توسط سارا   | 
باران می بارد
تمام پنجره ها را شسته بودم
شاید ببینمت
اکنون
با شیشیه های خیس
                               از باران
زیباتر شده ای
 

باران می بارد
و تو هر لحظه
می شکفی

*
نوتر از نو
           لحظه به لحظه
                              دم به دم
*
 چگونه یاد نمی گیرم
نمی دانم*


* بعد از هزار سال باران به لبم آورد!
+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 12:40  توسط سارا   | 
ای بی نشان محض نشان از که جویمت
گم گشته در تو هر دو جهان از که جویمت
تو گم نه ای و گم شدۀ تو منم ولیک
نایافت یافت می نتوان از که جویمت
دل در فنای وحدت و جان در بقای صرف
من گم شده در این دو میان از که جویمت
پیدا بسی بجستمت اما نیافتم
اکنون مرا بگو که نهان از که جویمت
چون در رهت یقین و گمانی همی رود
ای برتر از یقیم و گمان از که جویمت
در بحر بی نهایت عشقت چو قطره ای
گم شد نشان مه بنشان ا که جویمت
تا بود که بویی از تو بیابد دلم چو جان
بیرون شد ااز زمان و مکان از که جویمت
در جست و جوی تو دلم از پرده اوفتاد
ای در درون پرده جان از که جویمت
عطار اگر چه یافت به عین یقین ترا
ای بس عیان به عین یقین از که جویمت

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 20:39  توسط سارا   |