تبليغاتX
اسير دل

برخیز

برخیز و چشمهای مرا

به قایقهای بادبانی ببخش

ببخش و بگو

که اگر باران هم بیاید

دستی برای افراشتن

بادبانی

در این نزدیکی نیست

برخیز

برخیز و تمام اینجا را

تا آن ناکجای نیامده

شکوفه باران تغزل کن

بخوان

بخوان که پاکیت

تمام ناپاکی این اطراف را

تا همان ناکجا آباد آب پاشی کند!

مثلاً مهمانی خواهد آمد

و تمام این پنجره ها

رو به همان "وسعت ناپیدای سهراب"

باز خواهد شد.

برخیز، جارو بیاور

غبار عادات این چند ساله را بدور خواهم ریخت.

برخیز

دستی بیفشان

تا پروانه وار از پس هزار بهار نیامده

آب و جارو کنم اتاقهای بهاری را

برخیز 

برخیز و ببین که

حاصل تمام جمع های کودکی

تفریق بزرگسالی بود...

برخیز

برخیز و به من بگو

که خاک از روی دیوار های کاهگلی خواهد گرفت؟

دلم هوای نگهت کرده

بعد اینهمه آذر که تو مرا زادی!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 14:29  توسط سارا   | 

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر

من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش


نمی دانم از کیست. هر که می داند مرا هم خبر کند. خبر کند شاید از این در به دری به در آمدیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 11:19  توسط سارا   | 

نمازم قضا می شود، شاید هم غذا می شود برای تمامی روح تشنه من، برای نوشتنی از آنگونه که تو می خواهی. اما من نه آنم که نه خود و نه تو می خواهی ببینیی. آمدم. اینجا نه دشتی سبز و فراخ است و نه نسیمی تا تن پوشی شود در برابر طوفان. اینجا زمستان سرد و دهشتناکی است. طوفان و تگرگ است و من مثل همیشه دلتنگم. "کاش نامه را به خط گریه می نوشتم ری را"* می دانی چه می خواهم؟

آها بگذار بگویمت.....

می خواهم همان سادگانی باشیم که خواب را زیر آسمانی پر ستاره طلب می کردیم. همانانی که نه حسرت خانه داشتند و نه نیازی به داشتن آن.

می خواهم باز هم برویم دارآباد. همانجا که از بالای قله اش ماه را دیده بودیم، نزدیک و بی واسطه.

می خواهم همان سارای پارک لاله باشم که کنار جوی آب مصنوعیش با دلی نه اینجایی فال حافظ می گرفت تا قدمهای رسیدنت را شماره کند. 

یادت هست! ساعت 7 صبح میدان امام حسین کنار سینما نمی دانم چی؟ و آن دلهره ی عظیم.

دلم برای سادگی آن روزها تنگ است. برای خودم دلتنگم.


* قسمتی از شعر علی صالحی با عنوان "نامه های به ری را"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 16:48  توسط سارا   | 

ماهی که من باشم

فرقی نمی کند تو طعمه باشی یا قلاب

هر سه مان را دیگری تُو* میدهد.

--

حالا فرقی نمی کند

نوشته هایم را نخوانی

پی تکلیفی نانوشته می نویسم.


*تُو: تو دادن. چرخاندن.

مثل: رفتم محله بالایی یه توی خوردم برگشتم. املایش را نمی دانم. 

شاید گویش شیرازی یا ترکی باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 22:56  توسط سارا   | 
رفته بودم دکتر. شاید هم رفتم دکتر. 23 دقیقه دیر آمد. درست که شاید آن زمان و زمانهای بسیاری به هجو بگذره، اما او نباید دیر بیاید، توان ایستادن نداشتم، اعتراضی هم کردم که بجای برنخورد! برمی گردم خانه، از جلوی آموزشگاه صبا که رد می شم یاد می افته بد نیست یه سوالی کنم درباره ی کلاس سنتور. چیری می پرسم و چیزی جواب می شنوم. میام بیرون تو حیاطه صبا لاله عباسی هست. روش یه گل افتاده که فرق داره باهاش، برش می دارم. یک گل یاس شیرازی هست. آها بالا سر لاله عباسی ها یاس سپید شیرازی هست. هیچوقت از جلوی ساختمان جهاد کشاورزی پیاده رد نشده بود. البته از آن ضلعش که تو خیابان ارم است. فواره های قشنگ خاموشی بود اونجا با برگ های پاییزی شناور روی آب. یکی از حوض های فواره ها یک طرف نداشت و ظاهرن لوله اش خراب بود، چون مثل چشمه آب قل قل می کرد از زمین. تو باغچه ی جلو ساختمان هم یه گیاهی بود با برگهای خیلی پهن*. متل درختچه. یک برگش شکسته بود. دستی بهش کشیدم. اسمش رو ندونستم. الباقی تا ستادش بماند. حالا تو ماشین هستم و فکر می کنم که" یک مشت گل در دست دارم، هرچند به اندازه ی آنهایی که تو برایم آوردی نبود، اما همان عطر را دارد. شاید اصلاً همان ها هست که تا به امرروز جوان شاداب مانده اند." یک روز دوستی سر قراری برام یک سبد گل آورد، هرچند سبدش پلاستیکی بود و اون گلها هم توش حبس شده بودن. بهش غر زدم" چرا کندیشون" گفت: این گلها رو باید چید. نچینی درختش قهر می کنه دیگه گل نمی ده. به این گلها می گن گل قهر قهری." حالا امروز یک مشت گل دارم با همان بو. گفتم شاید این را اینجا خواندی بنا به اتفاق و یاد آن روزگاران زنده شد برایت."  دلم می خواست یه چند تایش رو رو داشبورد بزارم. به همینا فکر می کردم که راننده به مسافر عقبی گفت:حاج خانم ولیعصر، پیاده می شی. زن جواب داد بله، یه کم جلوتر. راننده نگه داشت و گفت: از همون در پیاده شو. زن دستش دراز بود به دادن کرایه. راننده ندید. اشاره کردم به راننده که متوجه شه. گفت: نمی خواد خانم. برگشتم زن رو نگاه کردم. اصرار داشت که کرایه بده و مرد نمی خواست. موهای بچه ای که همراهش بود از گندمزار طلایی تر بود. زیبا بود بچه. زن پیاده شد. برگشتم به مشت گل خودم که مراقب بودم له نشن! چه دنیایی بود. کمی جلوتر، باز یاد سهراب افتادم که می گفت "غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست." سعی کردم یک طوره دیگه ببینم. خوب کلانتری 14. نه اینو که قبلاً هم دیده بودم. یه چیز جدید. تابلوی مغازه ای بابانوئل بود. که چی مثلاً. فایده نداشت. خوب. آها. پیدا شد. دفعه قبلی که آن درخت ها رو دیده بودم تو بهار غرق بودند. حالا زرد شدند. یادم اومد که منم زرد شدم. پیاده شدم. طبق معمول همیشه کلید دستمه. آخه من آدم هولکی هستم تو بعضی چیزا. رسیدم خونه و حالا باید یه گزارش به مامان (مادر همسر) بدم که دکتر چی گفت و چی نوشت. غر می زنه: چرا نزاشتی برات نهار بپزم، و بعدش می گه، حالا واسه شام فرنی درست میکنم. تشکر می کنم. اخبار که تموم شد، میام طبقه بالا. به گلها خیلی وقته آب ندادم. درسته که گل یخه. اما آب که می خواد. همه ناراضین. می خوام بگم عیبی نیست، من هم ناراضیم، بعد نهیب می زنم که اونها چه گناهی دارن. حالا اینجام 2 تا ازیترومایسین 250 با هم خوردم با نیمرو و سیب. می نویسم اینها رو تا یادم بمونه که یک روز در برگشت چه فکرهایی کردم. هر چند این تمامش نبود. مثلاً ننوشتم که، می خواستم تو خیابون به یکی بخندم، بعد گفتم نه این کار بدیه یا اینکه یکی از آینه کناری شاگرد هی زل می زد بهم و چند دقیقه ایی تو فکرش بودم و خیلی فکرهای دیگه. حوصله ادیت کردن ندارم. باشه وقتی که حالش رو داشتم. فعلاً دلم درد می کنه و کناره های بینیم می سوزه از تب و زخمی که دستمال کاغذی بشون یادگاری داده.

* من عاشق گل و گیاه و طبیعتم. گاهی توشون محو می شم!
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 17:12  توسط سارا   | 

دیدی

صبح بی خبر آمدی و

خواب مرا نقطه چین کردی

و این دست آویز ترنمی نو شد.

کاش این "شد" را با قلم می نوشتم و کشیده اش صدای آرام زندگی را، با تمام هجاهای بلند و کوتاهش، در گوش خوب آلود تو زمزمه می کرد. اینکه من هستم، با تمام نبودن ها، و با تمام جاخالی های که گاهی، هر از چند گاهی می بینی، اما هستم.


نقطه چین تکرار های بی پرده...

آسوده بخواب. اینجا نه قلم است، نه صدای زندگی. تنها دلمرگی من است که نو به نو تکرار می شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 9:38  توسط سارا   | 

دیروز، یعنی دوازدهم آبان سومین سالروز یکی شدنمان در شناسنامه های دنیا بود، عقد مهر و ماه بود، نه که من ماه باشم، اما تو مهری، مهری به تمام وسعت نا پیدای هستی.

خدای را سپاس.

سپاس از باران رحمت این روزهایش و از مهری که به تو بخشید.


--

سپاس از دوستی که کامنت نهاده بود -سهیل- برای گلهای زیبایش. آدرسی نبود والا برای تشکر در منزل خودتان مزاحم می شدیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 0:12  توسط سارا   | 

ببخش اگر تمام کاغذ چروکید

و اینکه تمام

تمام صفحه ناخوانا شد

دلتنگی تو بود که بر آن بارید


-این را نخوان

اما،

بدان دلتنگ توام.

سخت دلتنگ توام.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 1:47  توسط سارا   | 

ای بیننده، بنده چه خواهد کرد

در حالی که قضاء و قدر

بر او جاری است

در هر حال بر او جاری است

او را کتف بسته در دریا انداخت

و به او گفت:

بر توست که از آب نجات یابی!*


*مجموعه آثار حلاج؛ تحقیق و ترجمه و شرح از قاسم میر آخوری. انتشارات یادآوران.

صفحه 371؛ ترجمه شعر شماره 6

بهترین کتابی است که درباره ی حلاج دیده ام.


+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 22:45  توسط سارا   |