تبليغاتX
اسير دل
در حقیقت سوال پیشین پیش زمینه این سوال بود که چگونه می توانی بفهمی کسی را به جد دوست داری؟ یا نه فقط عادت کرده ای به او؟ یا به دوست داشتن او؟ و یا به در کنار او بودن؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:36  توسط سارا   | 
دوست داشتن چیست؟ چه زمانی می توانی بگویی کسی را دوست دارید؟ در حقیقت چگونه متوجه می شوید که کسی را دوست دارید؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:39  توسط سارا   | 

گاهی اشتباهی می کنی که با هیچ چیز جبران پذیر نیست. در حقیقت گندی میز نی که با هیچ آبی پاک نمی شه.

یعنی هیچ کس دلش واسه من  نمیگیره، کسی که کس دیگه قبولش داشته باشه، شاید حرف اون شنیده بشه.

من باختم.

شما زندگی کردن رو تو چی تعریف می کنید؟

برای من کار قسمت اعظم زندگی هست. باهاش احساس مفید بودن می کنم و اینکه بیهوده نیستم. اما الان فقط صبح پاشو صبحانه، نهار، شام، دوباره خواب. این تعریف من از زندگی نیست. برای من که حدود هفت سال کار کردم.

خدایا خودت می دونی من دوست دارم به دیگری کمک کنم، و خودت شاهد بودی.

دعا کنید یک کار اداری پیدا کنم، قبل از اینکه دیوانه بشم.


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:10  توسط سارا   | 

To have a loving heart.

You need a little less calculating head.

To be capable of loving, you need to be capable of wondering.

That's why I always say that awe and childlike innocence are deeply related with the energy called love.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:2  توسط سارا   | 

الهی شکر از این بهاری که

شاتوت اش دستم را رنگی می کند

و بهار نارنج اش دلم را عطری


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:50  توسط سارا   | 

خیال خام پلنگ من به سوی ماه پریدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من،دل مغرورم، پرید و پنجه به خالی زد
که عشق، ماه بلند من، ورای حد رسیدن بود
گل شکفته خداحافظ اگرچه لحظه ی دیدارت
شروع وسوسه ای در من به نام "دیدن و چیدن" بود
اگرچه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود
شراب خواستم و عمرم من شرنگ ریخت به کامم
فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

حسین منزوی

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:54  توسط سارا   | 

به شب لحظه ای که در

دامن افق

پر کشد ستاره

 

کند با فسونگری

سوی عاشقان

هر زمان نظاره

 

شبان با نوای نی

گویدت خوش از

کوه و از کناره

 

چه از ترس نشانه

در این گردش زمانه

کجا مانده جاودانه

 

نمانَد ز ما اثر

در جهان مگر

شعر عاشقانه

 

خوشا لحن عاشقی

زانکه جاودان

ماند این ترانه

 

سحرگه که در چمن

غنچه پیرهن

می درد ز مستی

 

دهد جلوه سحر

رونق دگر بر

جمال هستی

 

بگیرد ز ژاله ها

جام لاله ها

حال می پرستی

 

شنیدم ز بلبل

چه گفتی به خوشه چینی

که گل زین چمن نچینی

 

که این لاله و سمن

سرو و نسترن

هر کجا که بینی

 

بود قلب عاشقی

دست دلبری

موی نازنینی


نه شاعرش را میدانم نه خواننده اش را، عمری باشد آهنگش را می گذارم بشنوید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 23:53  توسط سارا   |