تبليغاتX
اسير دل

از همه ی آن زیبا رویانی که این لینک رو می بینند از قبل عذر خواهی می کنم! و لعنت خدا را می  خواهم برای آنانکه کاری می توانند انجام بدهند و نمی دهند. آخر بچه های ملل دیگر واجب ترند! ایران کشور فقیری است برای ملت خودش اما برای دیگران نه! خوب است لبنان و غزه و ... بازسازی شوند، خوب است بچه هایش مدرسه ی گرم بروند، اما بچه های ایران بی نیازیند. فقط کسی اگر دانست بگوید چرا؟ هر چند در دموکراسی شان حرف بزنی خفه ات می کنند. اما اگر کسی می داند بگوید چرا؟ شاید ما به بیراهه می رویم!

خدا دادشان بستاند از نامردمان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 23:49  توسط سارا   | 

خوب هیچ وقت به  سیاست کاری نداشتم. منظورم این است که هیچ گاه تجسسی در این مسئله نکرده بودم، چون از نظر من زشت ترین و کثیف ترین کار دنیاست، اما امروز چیزهایی شنیدم و دیدم که مو را  بر تنم سیخ کرد، از اینهمه دل سنگی و از اینهمه نترسی آنهایی که اداعای خیلی چیزها را دارند.

شنیده بودم گاهی همسر این مصرع را می خواند: "این عوعو سگان شما نیز بگذرد"

سخت به درد همین حال من می خورد.

شما نیز بخوانید

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب

بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام ناگهان

بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام

بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز

این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد

بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت

این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست

گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت

هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت

ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن

تأثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید

نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان

بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم

تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی

این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه

این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع

این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست

هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان! به نیکی خواهم دعای سیف

یک روز بر زبان شما نیز بگذرد


شعر از سیف فرغانی

پ. ن : دیوان کامل سیف را اینجا می توانید ببینید.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 15:7  توسط سارا   | 

ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما

افتاده در غرقابه‌ای تا خود که داند آشنا

گر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود

مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا

ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته

زان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزا

ای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه ده

ای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا

این باد اندر هر سری سودای دیگر می‌پزد

سودای آن ساقی مرا باقی همه آن شما

دیروز مستان را به ره بربود آن ساقی کله

امروز می در می‌دهد تا برکند از ما قبا

ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پری

خوش خوش کشانم می‌بری آخر نگویی تا کجا

هر جا روی تو با منی ای هر دو چشم و روشنی

خواهی سوی مستیم کش خواهی ببر سوی فنا

عالم چو کوه طور دان ما همچو موسی طالبان

هر دم تجلی می‌رسد برمی‌شکافد کوه را

یک پاره اخضر می‌شود یک پاره عبهر می‌شود

یک پاره گوهر می‌شود یک پاره لعل و کهربا

ای طالب دیدار او بنگر در این کهسار او

ای که چه باد خورده‌ای ما مست گشتیم از صدا

ای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیده‌ای

گر برده‌ایم انگور تو تو برده‌ای انبان ما


از اینجا بشنوید

آقای سراج بی نهایت زیبا اجرایش کرده اند.

شعر حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 18:44  توسط سارا   | 
فقط شکر.


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 14:45  توسط سارا   | 

بی حوصله ام و خسته از این تکرار بیهوده.

احساس بیهودگی میکنم، احساس آدمی رو دارم که از کار بازنشسته شده ، خانه نشین شده و حالا منتظرِ مرگ هست. دقیقاً همینه، نه هیچ حرکتی، نه هیچ جنبشی، نه هیچ ... .

هیچ چیز راضی کننده نیست، و در حقیقت احساس می کنم برای تغییر این وضعیت نیاز به کار دارم، یک کار اداری که بدونی آخر برج یه حقوقی داری، بیمه باشی و اینکه احساس امنیت کنی. اینها چیزهای هست که نیاز دارم و البته یک مسافرت. کاش تهران بودیم. اونجا نوع زندگی متفاوت هست. وقتی نگاه می کنی همه در حال دویدن هستند. اینجا پر از کرختی و سستی هست. خسته ام. کاش اینقدر کاش نبود. کاش می دونستم دقیقاً چه مشکلی دارم؟ شاید کار هم یک طفره رفتن باشه!! به همه چی شک دارم و از هیچ چیز مطمئن نیستم. حتی مطمئن نیستم، که زمینی زیر پاهام هست!؟ یا هوای درون ریه هام!؟

کاش کسی می تونست کاری بکنه که همه چیز عوض بشه.

من همیشه خدا رو کم دارم!!!

این هم فالی که برای این حال گرفتم و حافظ اینطور جواب داد!

هاتفی از گوشه میخانه دوش

گفت ببخشند گنه می بنوش

لطف الهی بکند کار خویش

مژده رحمت برساند سروش

این خرد خام به میخانه بر

تا می لعل آوردش خون به جوش

گر چه وصالش نه به کوشش دهند

هر قدر ای دل که توانی بکوش

لطف خدا بیشتر از جرم ماست

نکته سربسته چه دانی خموش

گوش من و حلقه گیسوی یار

روی من و خاک در می فروش

رندی حافظ نه گناهیست صعب

با کرم پادشه عیب پوش

داور دین شاه شجاع آن که کرد

روح قدس حلقه امرش به گوش

ای ملک العرش مرادش بده

و از خطر چشم بدش دار گوش


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 14:2  توسط سارا   |