تبليغاتX
اسير دل
محتاج دعای نیکانم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 19:18  توسط سارا   | 
وَهَذَا ذِكْرٌ مُّبَارَكٌ أَنزَلْنَاهُ أَفَأَنتُمْ لَهُ مُنكِرُونَ «50» سوره انبیا

 و اين قرآن كه آن را نازل كرده ايم ، ذكر و پندى پرمنفعت است (پیامی خجسته است) ; آيا باز هم شما منكر آن هستيد ؟ « 50»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 12:48  توسط سارا   | 
دوستی عزیز مرا به عقب برگرداند به خرداد ۸۵

این را دیدم و دلم را که حال نمی دانم در آسمان چندم است

آسمان

بسیار آسمان می خواهم

بسیار آبی از آن جاری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 12:44  توسط سارا   | 
بار الها نعمت شکر گزاری را به همه ی آنان که دوست می داری عطا بفرما.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 18:50  توسط سارا   | 
چقدر دلم باران می خواهد

بارانی از آنگونه که تو را تمام بشوید

پاک پاک شوی

پاک تر از آن هنگامِ زاده شدن

دلم صورتی خیس از باران می خواهد

 و تنی که سنگینی آن را باران بشوید

کاش می باریدی

*دیرگاهیست که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است

جنبشی نیست در این تاریکی

دست ها، اها در قیر شب است

*سهراب

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 11:21  توسط سارا   | 

آمد رمضان و عید با ماست

قفل آمد و آن کلید با ماست

خوب که می آید

والا دق می کردم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 19:50  توسط سارا   | 

عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بود

چونک جمال این بود رسم وفا چرا بود

این همه لطف و سرکشی قسمت خلق چون شود

این همه حسن و دلبری بر بت ما چرا بود

درد فراق من کشم ناله به نای چون رسد

آتش عشق من برم چنگ دوتا چرا بود

لذت بی‌کرانه ایست عشق شدست نام او

قاعده خود شکایتست ور نه جفا چرا بود

از سر ناز و غنج خود روی چنان ترش کند

آن ترشی روی او روح فزا چرا بود

آن ترشی روی او ابرصفت همی‌شود

ور نه حیات و خرمی باغ و گیا چرا بود

 حضرت مولانا

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 12:58  توسط سارا   |