تبليغاتX
اسير دل
او خواهد آمد

با بوی یاس و عطر شقایق

و من منتظرم

ای که به لطف و دلبری از دو جهان زیاده‌ای

ای که چو آفتاب و مه دست کرم گشاده‌ای

صبح که آفتاب خود سر نزده‌ست از زمین

جام جهان نمای را بر کف جان نهاده‌ای

مهدی و مهتدی تویی رحمت ایزدی تویی

روی زمین گرفته‌ای داد زمانه داده‌ای

مولانا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 18:52  توسط سارا   | 
دیدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتی
در خواب غفلت بی‌خبر زو بوالعلی و بوالعلا

زان می که در سر داشتم من ساغری برداشتم

 در پیش او می‌داشتم گفتم که ای شاه الصلا

گفتا چیست این ای فلان گفتم که خون عاشقان
 
جوشیده و صافی چو جان بر آتش عشق و ولا

گفتا چو تو نوشیده‌ای در دیگ جان جوشیده‌ای 
از جان و دل نوشش کنم ای باغ اسرار خدا

آن دلبر سرمست من بستد قدح از دست من
اندرکشیدش همچو جان کان بود جان را جان فزا

از جان گذشته صد درج هم در طرب هم در فرج
می‌کرد اشارت آسمان کای چشم بد دور از شما
 
 
حضرت مولانا
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 12:30  توسط سارا   | 

للَّهُ الَّذِي أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ سوره فصلت آيه 21

همان خدايى كه هر موجودى را به سخن آورد 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 12:23  توسط سارا   | 
...

تو را من چشم در راهم

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 12:5  توسط سارا   |