تبليغاتX
اسير دل
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید

چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد

که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را

چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را

کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون

چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم

که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

مولانا

استاد ناظری در آلبوم  "گل صد برگ" این شعر را بسیار زیبا اجرا کرده اند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 10:57  توسط سارا   | 

کاری ندارد این جهان تا چند گل کاری کنم

حاجت ندارد یار من تا که منش یاری کنم

 

من خاک تیره نیستم تا باد بر بادم دهد

من چرخ ازرق نیستم تا خرقه زنگاری کنم

 

دکان چرا گیرم چو او بازار و دکانم بود

سلطان جانم پس چرا چون بنده جانداری کنم

 

 

دکان خود ویران کنم دکان من سودای او

چون کان لعلی یافتم من چون دکانداری کنم

 

چون سرشکسته نیستم سر را چرا بندم بگو

 چون من طبیب عالمم بهر چه بیماری کنم

 

چون بلبلم در باغ دل ننگست اگر جغدی کنم

 چون گلبنم در گلشنش حیفست اگر خاری کنم

 

چون گشته‌ام نزدیک شه از ناکسان دوری کنم

چون خویش عشق او شدم از خویش بیزاری کنم  

 

زنجیر بر دستم نهد گر دست بر کاری نهم

در خنب می غرقم کند گر قصد هشیاری کنم

 

ای خواجه من جام میم چون سینه راغمگین کنم

شمع و چراغ خانه‌ام چون خانه را تاری کنم

 

 یک شب به مهمان من آ تا قرص مه پیشت کشم

دل را به پیش من بنه تا لطف و دلداری کنم

 

 

در عشق اگر بی‌جان شوی جان و جهانت من بسم

گر دزد دستارت برد من رسم دستاری کنم

 

دل را منه بر دیگری چون من نیابی گوهری

آسان درآ و غم مخور تا منت غمخواری کنم

 

اخرجت نفسی عن کسل طهرت روحی عن فشل

 لا موت الا بالاجل بر مرگ سالاری کنم

 

شکری علی لذاتها صبری علی آفاتها

یا ساقیی قم هاتها تا عیش و خماری کنم

 

الخمر ما خمرته و العیش ما باشرته

پخته‌ست انگورم چرا من غوره افشاری کنم

 

ای مطرب صاحب نظر این پرده می زن تا سحر

تا زنده باشم زنده سر تا چند مرداری کنم

 

پندار کامشب شب پری یا در کنار دلبری

بی‌خواب شو همچون پری تا من پری داری کنم

 

قد شیدوا ارکاننا و استوضحوا برهاننا

حمدا علی سلطاننا شیرم چه کفتاری کنم

 

جاء الصفا زال الحزن شکر الوهاب المنن

ای مشتری زانو بزن تا من خریداری کنم

 

زان از بگه دف می زنم زیرا عروسی می کنم

آتش زنم اندر تتق تا چند ستاری کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 10:30  توسط سارا   | 

گل - دراگ

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 11:4  توسط سارا   |