تبليغاتX
اسير دل
امروز انگار با این بیت بیدار شدم که

"هر که شد محرم دل در حرم یار بماند

وان که این کار ندانست در انکار بماند"*

نمی دونم چرا گریه می کنم.........

*کامل بخوانیدش

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 10:33  توسط سارا   | 
و ما انا یا رب و ما خطری هبنی بفضلک و تصدق علی بعفوک. (ابوحمزه ثمالی)

و من چه هستم پروردگارا و چه اهمیتی دارم ببخش مرا به فضل خودت و با صدق عفو خود بر من گذشت کن.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 12:5  توسط سارا   | 
دیشب خیلی ها هشیار بودن و هشیار

ما هم خواب و به گمان بیدار

***

شب وصل است و طی شد نامه هجر

سلام فیه حتی مطلع الفجر

دلا در عاشقی ثابت قدم باش

که در این ره نباشد کار بی اجر

من از رندی نخواهم کرد توبه

و لو آذیتنی بالهجر و الحجر

برآی ای صبح روشن دل خدا را

که بس تاریک می​بینم شب هجر

دلم رفت و ندیدم روی دلدار

فغان از این تطاول آه از این زجر

وفا خواهی جفاکش باش حافظ

فان الربح و الخسران فی التجر

***

حافظ باز کردم اومد که

گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر

 آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 12:58  توسط سارا   | 
آلبوم جديد استاد رو كه شنيديد حتماً "غوغاي عشقبازان "

چشم رضا و مرحمت بر همه باز می کنی 
 چون که به بخت ما رسد اين همه ناز می کنی

ای که نيازموده ای صورت حال بی دلان
 عشق حقيقت است اگر حمل مجاز می کنی
 
ای که نصيحتم کنی کز پی او دگر مرو 
 در نظر سبکتکين عيب اياز می کنی
 
پيش نماز بگذرد سرو روان و گويدم
قبله اهل دل منم سهو نماز می کنی
 
دی به امید گفتمش داعی دولت توام
گفت دعا به خود بکن گر به نیاز می​کنی
 
گفتم اگر لبت گزم می​خورم و شکر مزم
گفت خوری اگر پزم قصه دراز می​کنی
 
سعدی خويش خوانيم پس به جفا برانيم 
سفره اگر نمی نهی در به چه باز ميکنی
 
 
************
 
ذوقي چنان ندارد بي دوست زندگاني
دودم به سر برآمد زين آتش نهاني
 
اي بر در سرايت غوغاي عشق بازان
همچون بر آب شيرين آشوب كارواني
 
تو فارغی و عشقت بازيچه می نمايد 
تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی 
 
شهرآن توست و شاهی فرمای هر چه خواهی 
گر بی عمل ببخشی ور بی گنه برانی   
 
 
*************
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 12:37  توسط سارا   | 
کسی چه می دونه کی بتونه ماه رمضان بعد پای سفره افطار و سحر باشه پس بهتر نیست طوری باشیم که انگار قراره هیچ وقت دیگه نباشیم.

چند شب قبل یه خواب دیدم. چیز عجیبی بود .جایی بودم و تازه فهمیده بودم اینجا اگر کاری نکنی اونطرف هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

 این مسئله ی تازه ای نیست اما درکش و اینکه همواره به خاطر داشته باشی مهمه.

در هر صورت دیدم جایی که بودم خیلی جایه بدی بود جایی که می دونم هیچ کس آرزوی قرار گرفتن حتی یک لحظه ی  اونجا رو هم نداره. و داشتم سعی می کردم برم بالا می دونی جایی که بودم شاید خیلی ها ازش راضی بودن اما مجبور بودن شاید به بودن در اونجا رضایت بدن چون دیگه فرصتی نداشتن.


 و من سعی کردم برم بالاتر چون تحملش خیلی سخت بود حال عجیبی بود خلاصه خواب عجیبی هم بود ...........

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 11:38  توسط سارا   |