آنکه بیباده کند جان مرا مست کجاست
و آنکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست
و آنکه سوگند خورم جز به سر او نخورم
و آنکه سوگند من و توبهام اشکست کجاست
و آنکه جانها به سحر نعره زنانند از او
و آنکه ما را غمش از جای ببردهست کجاست
جان جانست وگر جای ندارد چه عجب
این که جا میطلبد در تن ما هست کجاست
غمزه چشم بهانهست و زان سو هوسیست
و آنکه او در پس غمزهست دل خست کجاست
پرده روشن دل بست و خیالات نمود
و آنکه در پرده چنین پرده دل بست کجاست
عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد
و آنکه او مست شد از چون و چرا رست کجاست
حضرت مولانا
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 18:27  توسط سارا
|