X
تبلیغات
اسير دل

اسير دل

تنها نه منم جانا از بهر تو دیوانه

آه كه مي زند برون،از سرو سينه موج خون/من چه كنم كه از درون دست تو مي كشد كمان

پيش او دو اناَ نمی گنجد! تو انَا می گويی و او انَا… يا تو بمير پيش او يا او پيش تو بميرد، تا دوی نمانَد. اما آنک او بميرد امکان ندارد نه در خارج و نه در ذهن که: و هو الحیّ الّذی لايموت!
او را آن لطف هست که که اگر ممکن بودی برای تو بمردی تا دوی برخاستی. اکنون چون مردن او ممکن نيست تو بمير تا او بر تو تجلی کند و دوی برخيزد.
دو مرغ را بر هم بندی با وجود جنسيت و آنچ دو پر داشتند- به چهار مبدل شد، نمی پرد. زيرا که دوی قايمست. اما اگر مرغ مرده را برو بندی بپرد؛ زيرا که دوی نمانده است.
 آفتاب را آن لطف هست که پيش خفاش بميرد. اما چون امکان ندارد می گويد که ای خفاش لطف من به همه رسيده است. خواهم که در حق تو نيز احسان کنم. تو بمير که چون مردن تو ممکن است تا از نور جلال من بهره مند گردی و از خفاشی بيرون آيی و عنقای قاف قربت گردی.
بنده ای از بندگان حق را اين قدرت بوده است که خود را برای دوستی فنا کرد. از خدا آن دوست را می خواست. خدای عزوجل قبول نمی کرد. آن بندة حق الحاح می کردو از استدعا دست باز نمی داشت که خداوندا در من خواست او نهاده ای از من نمی رود. در آخر ندا آمد: خواهی که آن برآيد، سر را فدا کن! و تو نيست شو و ممان و از عالم برو. گفت يا رب راضی شدم. چنان کرد و سر را بباخت برای آن دوست تا آن کار او حاصل شد. چون بنده ای را آن لطف باشد که چنان عمری را -که يک روزة آن عمر به عمر جمله عالم اولاً و آخراً ارزد- فدا کرد، آن لطف آفرين را اين لطف نباشد؟ اينت محال!
اما فنای او ممکن نباشد؛ باری تو فنا شو!*
شرمم مياد از اينكه او با همه بزرگيش هميشه حاضر باشه و من غافل !!!!!!!!و به قول حضرت حافظ
"شرممان باد ز پشمينه آلوده خويش/گر بدين فضل و هنر نام كرامات بريم
قدر وقت ار نشناسد دل و كاري نكند/ بس خجالت كه از اين حاصل اوقات بريم"
شعر حافظ را نمي توان ناتمام خواند پس كامل بخوانيد
 
*حضرت مولانا "فيه ما فيه"
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 20:16  توسط سارا   | 

هو الظاهر

در هيچ پرده نيست كه نبود صداي تو

عالم پر است از تو و خاليست جاي تو

امروز با دوستان رفتيم جايي و بماند چه جايي،يه مجله من باب تفريح رو ميز بود به نام "نشاني" نوشته هاي از محمد صالح علا هم بود و همين بيت هم بود نمي دونم براي ايشان هست يا نه اما ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 20:8  توسط سارا   | 

عيد ولايت گرامي باد

غدير

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 19:1  توسط سارا   | 

گرچه مست مستم!!!!!!!!!!

آنکه بی‌باده کند جان مرا مست کجاست

و آنکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست

و آنکه سوگند خورم جز به سر او نخورم

و آنکه سوگند من و توبه‌ام اشکست کجاست

و آنکه جان‌ها به سحر نعره زنانند از او

و آنکه ما را غمش از جای ببرده‌ست کجاست

جان جان‌ست وگر جای ندارد چه عجب

این که جا می‌طلبد در تن ما هست کجاست

غمزه چشم بهانه‌ست و زان سو هوسی‌ست

و آنکه او در پس غمزه‌ست دل خست کجاست

پرده روشن دل بست و خیالات نمود

و آنکه در پرده چنین پرده دل بست کجاست

عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد

و آنکه او مست شد از چون و چرا رست کجاست

حضرت مولانا

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 18:27  توسط سارا   | 

زمستان است

برف

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 16:17  توسط سارا   | 

يك آهنگ زيبا

به نيستان سر زدم آهنگي زيبا از همايون شجريان  برروي صفحه قرار داده بود با نام شب جدايي

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 16:7  توسط سارا   |