تبليغاتX
اسير دل
ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم
وز هر چه گفته‌اند و شنیدیم و خوانده‌ایم

مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر
ما همچنان در اوّل وصف تو مانده‌ایم
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 18:31  توسط سارا   | 

 

جز من و ماه نبودیم و خدا با ما بود

 

ماه

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 14:44  توسط سارا   | 

میلاد مولا علی بر همه عاشقان آن حضرت گرامی و فرخنده باد

 

علي

 

 

در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجا

ابروی او گره نشد گر چه که دید صد خطا

چشم گشا و رو نگر جرم بیار و خو نگر

خوی چو آب جو نگر جمله طراوت و صفا

من ز سلام گرم او آب شدم ز شرم او

وز سخنان نرم او آب شوند سنگ‌ها

زهر به پیش او ببر تا کندش به از شکر

قهر به پیش او بنه تا کندش همه رضا

آب حیات او ببین هیچ مترس از اجل

در دو در رضای او هیچ ملرز از قضا

سجده کنی به پیش او عزت مسجدت دهد

ای که تو خوار گشته‌ای زیر قدم چو بوریا

خواندم امیر عشق را فهم بدین شود تو را

چونک تو رهن صورتی صورتتست ره نما

از تو دل ار سفر کند با تپش جگر کند

بر سر پاست منتظر تا تو بگوییش بیا

دل چو کبوتری اگر می‌بپرد ز بام تو

هست خیال بام تو قبله جانش در هوا

بام و هوا تویی و بس نیست روی بجز هوس

آب حیات جان تویی صورت‌ها همه سقا

دور مرو سفر مجو پیش تو است ماه تو

نعره مزن که زیر لب می‌شنود ز تو دعا

می‌شنود دعای تو می‌دهدت جواب او

کای کر من کری بهل گوش تمام برگشا

گر نه حدیث او بدی جان تو آه کی زدی

آه بزن که آه تو راه کند سوی خدا

چرخ زنان بدان خوشم کب به بوستان کشم

میوه رسد ز آب جان شوره و سنگ و ریگ را

باغ چو زرد و خشک شد تا بخورد ز آب جان

شاخ شکسته را بگو آب خور و بیازما

شب برود بیا به گه تا شنوی حدیث شه

شب همه شب مثال مه تا به سحر مشین ز پا

حضرت مولانا

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 17:6  توسط سارا   | 

بيا بيا كه پشيمان شوي از اين دوري
بیا به دعوت شیرین ما چه می​شوری
حیات موج زنان گشته اندر این مجلس
خدای ناصر و هر سو شراب منصوری
به دست طره خوبان به جای دسته گل
به زیر پای بنفشه به جای محفوری
هزار جام سعادت بنوش ای نومید
بگیر صد زر و زور ای غریب زرزوری
هزار گونه زلیخا و یوسفند این جا
شراب روح فزای و سماع طنبوری
جواهر از کف دریای لامکان ز گزاف
به پیش مومن و کافر نهاده کافوری
میان بحر عسل بانگ می​زند هر جان
صلا که بازرهیدم ز شهد زنبوری
فتاده​اند به هم عاشقان و معشوقان
خراب و مست رهیده ز ناز مستوری
قیامت​ست همه راز و ماجراها فاش
که مرده زنده کند ناله​های ناقوری
برآر باز سر ای استخوان پوسیده
اگر چه سخره ماری و طعمه موری
ز مور و مار خریدت امیر کن فیکون
بپوش خلعت میری جزای ماموری
تو راست کان گهر غصه دکان بگذار
ز نور پاک خوری به که نان تنوری
شکوفه​های شراب خدا شکفت بهل
شکوفه​ها و خمار شراب انگوری
جمال حور به از بردگان بلغاری
شراب روح به از آش​های بلغوری
خیال یار به حمام اشک من آمد
نشست مردمک دیده​ام به ناطوری
دو چشم ترک خطا را چه ننگ از تنگی
چه عار دارد سیاح جان از این عوری
درخت شو هله ای دانه​ای که پوسیدی
تویی خلیفه و دستور ما به دستوری
کی دیده​ست چنین روز با چنان روزی
که واخرد همه را از شبی و شب کوری
کی دیده​ست چنین روز با چنان روزی
جهان شده​ست چو سینا و سینه نوری
دلا مقیم شو اکنون به مجلس جان​ها
که کدخدای مقیمان بیت معموری
مباش بسته مستی خراب باش خراب
یقین بدانک خرابیست اصل معموری
خراب و مست خدایی در این چمن امروز
هزار شیشه اگر بشکنی تو معذوری
به دست ساقی تو خاک می​شود زر سرخ
چو خاک پای ویی خسروی و فغفوری
صلای صحت جان هر کجا که رنجوریست
تو مرده زنده شدن بین چه جای رنجوری
غلام شعر بدانم که شعر گفته توست
که جان جان سرافیل و نفخه صورى
سخن چو تیر و زبان چو کمان خوارزمی
که دیر و دور دهد دست وای از این دوری
 زحرف و صوت بباید شدن به منطق جان
اگر غفار نباشد بس است مغفوری
کز آن طرف شنوااند بی​زبان دل​ها
نه رومیست و نه ترکی و نی نشابوری
بیا که همره موسی شویم تا که طور
که کلم الله آمد مخاطبه طوری
که دامنم بگرفته​ست و می​کشد عشقی
چنانک گرسنه گیرد کنار کندوری
ز دست عشق کی جسته​ست تا جهد دل من
به قبض عشق بود قبضه قلاجوری

مولانا

قابل عرض خدمت دوستان گرامی

 امروز رفتم وبلاگ سوشیانت رو بخونم دیدم نوشته که امیر حسین سام دیگه وبلاگ یک سبد آواز نو رو به روز نمی کنه خیلی دلگیر شدم امیدوارم هر جا که هست خوش باشه

 

 

 

 


 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 20:20  توسط سارا   | 
 

اللَّهُمَّ اِنَّكَ آنَسُ الاْنِسينَ لاَِوْلِيائِكَ، وَ اَحْضَرُهُمْ بِالْكِفايَةِ

لِلْمُتَوَكِّلينَ عَلَيْكَ، تُشاهِدُهُمْ فى سَرائِرِهِمْ، وَ تَطَّلِعُ عَلَيْهِمْ فى

ضَمائِرِهِمْ، وَ تَعْلَمُ مَبْلَغَ بَصائِرِهِمْ. فَاَسْرارُهُمْ لَكَ مَكْشُوفَةٌ، 

 قُلُوبُهُمْ اِلَيْكَ مَلْهُوفَةٌ. اِنْ اَوْحَشَتْهُمُ الْغُرْبَةُ آنَسَهُمْ ذِكْرُكَ،

وَ اِنْ صُبَّتْ عَلَيْهِمُ الْمَصائِبُ لَجَأُوا اِلَى الاِْسْتِجارَةِ بِكَ، عِلْماً بِاَنَّ

اَزِمَّةَ الاُْمُورِ بِيَدِكَ، وَ مَصادِرَها عَنْ قَضائِكَ.

اللَّهُمَّ اِنْ فَهِهْتُ عَنْ مَسْاَلَتى، اَوْ عَمِهْتُ عَنْ طَلِبَتى، فَدُلَّنى عَلى

مَصالِحى، وَ خُذْ بِقَلْبى اِلى مَراشِدى، فَلَيْسَ ذلِكَ بِنُكْر مِنْ هِداياتِكَ،

وَ لابِبِدْع   مِنْ كِفاياتِكَ. اللَّهُمَّ احْمِلْنى عَلى عَفْوِكَ، وَ لاتَحْمِلْنى

عَلى عَدْلِكَ.

بار خدايا، تو براى عاشقانت بهترين مونسى، و براى كفايتِ مهمّ آنان كه بر تو

اعتماد نمايند از همه حاضرترى، آنان را در باطنشان مشاهده مى كنى، و به نهانهايشان

آگاهى، و اندازه بيناييشان را مى دانى. بنا بر اين رازهايشان نزد تو معلوم است،

و دلهايشان به جانب تو در غم و اندوه. اگر تنهايى آنان را به وحشت اندازد ياد تو مونسشان شود،

و اگر مصائب به آنان هجوم آرد به تو پناه جويند، زيرا مى دانند زمام

همه امور به دست تو، و سرچشمه تمام كارها در كف با كفايت فرمان توست.


الهى، اگر از بيان مسألتم عاجزم، يا از اينكه چه بخواهم سرگردانم،
 پس به آنچه مصلحت من

 است راهنمايم باش، و عنان دلم را به سوى آنچه خير من است بگردان، كه اين برنامه ها از هدايتها

 كفايتهاى تو بيگانه و عجيب نيست. بارخدايا، با عفوت با من معامله كن
نــه بـا عدالـتـت.

نهج البلاغه

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 10:53  توسط سارا   | 
جزاي آنكه نگفتيم شكر روز وصال
شب فراق نخفتيم لاجرم ز خيال
بدار یک نفس ای قاید این زمام جمال
که دیده سیر نمی​گردد از نظر به جمال
دگر به گوش فراموش عهد سنگین دل
پیام ما که رساند مگر نسیم شمال
به تیغ هندی دشمن قتال می​نکند
چنان که دوست به شمشیر غمزه قتال
جماعتی که نظر را حرام می​گویند
نظر حرام بکردند و خون خلق حلال
غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود
عجب فتادن مردست در کمند غزال
تو بر کنار فراتی ندانی این معنی
به راه بادیه دانند قدر آب زلال
اگر مراد نصیحت کنان ما اینست
که ترک دوست بگویم تصوریست محال
به خاک پای تو داند که تا سرم نرود
ز سر به درنرود همچنان امید وصال
حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری
به آب دیده خونین نبشته صورت حال
سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست
که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال
به ناله کار میسر نمی​شود سعدی
ولیک ناله بیچارگان خوشست بنال

سعدي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 19:35  توسط سارا   |