تبليغاتX
اسير دل

ببار اي بارون ببار

 با دلم گريه كن خون ببار

در شباي تيره چون زلف يار

بهر ليلي چو مجنون بباراي بارون 

 

دلا خون شو خون ببار

بركوه و دشت و هامون بار

 به سرخي لبهاي سرخ يار

به ياد عاشقاي اين ديار

به دام عاشقاي بي مزار اي بارون 

 

ببار اي برون ببار

با دلم گريه كن خون ببار

در شباي تيره چون زلف يار

بهر ليلي چو مجنون بباراي  بارون 

ببار اي ابر بهار

با دلم بهواي زلف يار

داد و بيداد از اين روزگار

ماه و دادن به شبهاي تار اي بارون

  

ببار اي بارون ببار

با دلم گريه كن خون ببار

در شباي تيره چون زلف يار

بهر ليلي چو مجنون ببار اي بارون

این شعر را استاد شجریان به نام بارون اجرا کرده است (قسمت آواها)

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 16:13  توسط سارا   | 

 هميشه فقط تو هستي كه پايداري

در همه جا

با همه كس

من نيز به احترام سكوت تو آبي ترين لحظات را در كنار بر كه اشك مي گذرانم با ياد تو

هميشه همينگونه است

من ، سكوت ، تو

و يا نه

من ،هياهو و باز هم تو

لختي از من دور نمي شوي كه من از تو دورم

نياز به دانستن ندارم كه با تمام دانستني ها از تو دورم و چه نزديكي هنگام ناداني من چه نزديك،دلم برايت تنگ مي شود هر چند كنار من هستي اما جايي كه گفتني ها گفته نمي شود. جائي كه با نگاه با سكوت و نمي دانم با همه نمي دانم ها با تو سخن مي گويم و نه آنكه پاسخ نيابم مي يابم و باز تشنه تر باز مي گردم براي همه نادانيم چه كنم ؟؟؟

تو بگو باز هم بگو به زباني كه من دريابم ساده بي پيرايه باز هم بگو كه تشنه ام براي اين نگاه كه تو را ميشنود و براي اين شنيدن كه تو را زمزمه مي كنند. تشنه ام و سيراب حال تو بگو كه چيستم ؟؟تو بگو چه كنم ؟ اين چگونه درديست كه مي سوزاند ، خاكستر ميكند و در همان حال آرامش مي بخشد و شادي آفرين است.دردناك اين ققنوس سوزي و باز تازه زاده بر مي خيزد. رها مي شود و باز در همان آتش مي نشيند براي سوختني زيباتر با رقصي زيبا و جانگداز اين چه درديست ؟؟؟؟

آه که چه دلتنگم .........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 20:17  توسط سارا   | 
 ما تماشاچیانی هستیم،
که پشت درهای بسته مانده‌ایم!
دیر آمده‌ایم!
خیلی دیر...
پس به ناچار
حدس می‌زنیم،
شرط می‌بندیم،
شک می‌کنیم...
و آن سوتر
در صحنه
بازی به گونه‌یی دیگر در جریان است!
حسین پناهی
(از دفتر هفتم: نمی‌دانم‌ها-ص 51)

***

دم به کله می‌کوبد
و شقیقه‌اش به دو شقه می شود
بی آنکه بداند
حلقه‌ی آتش را خواب دیده‌ است
عقرب عاشق!

حسین پناهی
(از دفتر هفتم: نمی‌دانم‌ها-ص 51)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 18:40  توسط سارا   | 
هماي اوج سعادت به دام ما افتد

اگر ترا گذري بر مقام ما افتد

حباب وار براندازم از نشاط كلاه

اگر ز روي تو عكسي به جام ما افتد

شبي كه ماه مراد از افق شود طالع

بود كه پرتو نوري ببام ما افتد

ببارگاه تو چون باد را نباشد بار

كي اتفاق مجال سلام ما افتد

چون جان فداي لبش شد خيال مي بستم

كه قطرهْ ز زلالش بكام ما افتد

خيال زلف تو گفتا كه جان وسيله مساز

كزين شكار فراوان بدام ما افتد

به نااميدي ازين در مرو بزن فالي

بود كه قرعه دولت بنام ما افتد

ز خاك كوي تو هر گه كه دم زند حافظ

نسيم گلشن جان در مشام ما افتد

حافظ

اين شعر رو استاد شجريان فوق العاده زيبا اجرا كرده مثل همهْ كارهاي ديگرشون

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 17:12  توسط سارا   | 

heart of darkness

 

Last night I saw it there shining in the dark again

The light that all men seem to fear

They say that sailors were drowning in the bay

And people kept away

Waiting for the riches that a wreck would bring

When the morning comes

And on and on that light returns again

To haunt the ones who would not hear the pain

I took the old path down climbing over rocks and stones

The place I knew when I was young

And in my fear I had to carry on

Where no-one else had gone

Looking in the heart of darkness from above

To the man inside

I took my chance and set off for the light

And started the journey of my life 

And in the darkest hour that light was calling me

Through the doorway to another world

And there below me I saw all the days of my life

Till the moment I stood on the shore

Worlds away this was my destiny

To be back here in another time

And all around me I saw the faces that I knew

Reaching out there is nothing to fear

Worlds away

Come with me

Last night I saw it there shining in the dark again

The light that all men seem to fear  

Come with me come with me come with me

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:35  توسط سارا   | 
يَوْمَ يُكْشَفُ عَن سَاقٍ وَيُدْعَوْنَ إِلَى السُّجُودِ فَلَا يَسْتَطِيعُونَ «42»سوره قلم

 ياد كن ] روزى را كه كار بر آنان به شدت سخت و دشوار شود ، [ و آن روز كه جاى هيچ تكليف و عبادتى نيست به عنوان سرزنش و ملامت] به سجده كردن دعوت شوند، ولى در خود قدرت و استطاعت [ سجده كردن ] نيابند ! « 42»

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:1  توسط سارا   | 

صیاد...


چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم
ای طرفه نگارم
از دوری صياد دگر تاب ندارم
رفتست قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگيرم نگرانم

از ناوک مژگان چو دو صد تير پرانی
بر دل بنشانی
چون پرتو خورشيد اگر رو بکشانی
وای از شب تارم
در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم
از ديده ره کوی تو با عشق بشويم
با حال نزارم

برخيز که داد از من بيچاره ستانی
بنشين که شرر در دل تنگم بنشانی
تا آن لب شيرين به سخن باز گشايی
خوش جلوه نمايی
ای برده امان از دل عشاق کجايی
تا سجده گذارم

گر بوی تو را باد به منزل برساند
جانم برهاند
ور نه ز وجودم اثری هيچ نماند
جز گرد و غبارم
جز گرد و غبارم

ترانه از مهدی عابدینی 

*گفته بودم عکسهای اصفهان  رو قرار می دم تو وبلاگش بلاخره انجام شد

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:35  توسط سارا   | 

گفتگو با خدا ببینید و بشنوید

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 9:26  توسط سارا   | 

دل خویش را بگفتم چو تو دوست می گرفتم

نه عجب که خوبرویان بکنند بی وفائی

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم

دگری نمی شناسم تو ببر که آشنائی

من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت

برو ای فقیه و با ما مفروش پارسائی

تو که گفته ای تأمل نکنم جمال خوبان

بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی

كامل بخونيد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 22:22  توسط سارا   | 
اي مرغ سحر !عشق ز پروانه بياموز

كان سوخته را جان شد و آواز نيامد

اين مدعيان در طلبش بي خبرانند

كان را كه خبر شد خبري باز نيامد

******

اختياري در سفر نبود مرا

حلقه اي بر گردنم افكنده دوست

منزلم گه كعبه سازد گاه دير

مي كشد هر جا كه خاطر خواه اوست *۲

*۱سعدي

*۲به گمانم خيام

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 19:25  توسط سارا   | 
پرکن پياله را
كه اين آب آتشين
ديري است ره به حال خرابم نمي برد
اين جامها
كه در پيم مي شود تهي
درياي آتش است كه ريزم به كام خويش
گرداب مي ربايد و آبم نمي برد
من با سمند سركش و جادويي شراب
تا بيكران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره انديشه هاي ژرف
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا
تا شهر يادها
ديگر شرابم جز تا كنار بستر خوابم نمي برد
پر كن پياله را
هان
اي عقاب عشق
از اوج قله هاي مه آلوده دور دست
پرواز كن
به دشت غم انگيز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد
آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد
در راه زندگي
با اين همه تلاش و تقلا و تشنگي
با اين كه ناله ميكشم از دل
كه آب
آب
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد
پر كن پياله را

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 17:59  توسط سارا   | 
كيستم ؟ كجايم ؟ و آيا هستم ؟

لابد به قول دكارت "مي انديشم پس هستم" ؟!!!كه من به آن شك دارم( دكارت مي گويد در زندگي بايد به هر چيز يك بار شك كرد)

اما چه بودني ؟ چه بودني ؟بودن ! از كدام نوع بودن ؟ بودني كه فقط دست و پا بزني در نفهمي خودت يا شكل آدمهاي عاقل را در بياوري نه ! من نمي خواهم ، نمي خواهم ، اما با همين نخواستن نيز باز هم شدم شبيه به آنها (خودم ). مي دانيد خيلي جاها ذهن آدم خودش را گول مي زند خيلي وقتا ! جاهاي كه حتي به گمان صحيح ترين مسير را انتخاب كرده اي بدترين راهيست كه نفست به زيباترين شكل آراسته و جلو ي چشمت قرار داده.

برايم دعا كنيد تا بفهمم و عمل كنم به آنچه نمي فهمم وحتي اگر مي فهمم عمل نمي كنم !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 19:38  توسط سارا   |