تبليغاتX
اسير دل

جز دوست نداریم و هر چه داریم از اوست.شکر و والمنه

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

که هر چه بر سر ما می​رود ارادت اوست

زبان ناطقه در وصف شوق نالان است

چه جای کلک بریده زبان بیهده گوست*

 یک ماه و دوازده روز پیش وبلاگ اسیر دل با کمی های بسیار به جرگه وبلاگها پیوست دوستان بسیاری همراهیم نمودند ،اما در این ميان جناب آقای ریاضی و به قولی صاحب ارض سوشيانت بر بنده منت وافر نهاده و قسمت های از آنرا آراستند. ( آواها - قرایت خانه و....) وظیفه خود دانستم مراتب سپاس و امتنان خود را در همین جا به ایشان تقدیم دارم و امید دارم که همچنان از الطاف ایشان بهره مند باشم.اميد توفيق روزافزون بر آن بنده درگاه عشق را از آستان حضرت دوست خواهانم.

*حافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 21:40  توسط سارا   | 
 وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِّلْعَالَمِينَ «107»انبیا

و ای رسول تو را نفرستادیم مگر رحمتى باشی برای جهانیان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 18:18  توسط سارا   | 
گذشته را گفتیم که:

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده ما را انیس و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

 حال را می گویم که:

زهی خجسته زمانی که یار باز آید

به کام غمزدگان غمگسار باز آید

به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم

بدان امید که آن شهسوار بازِ آید

 میلاد مبارک

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 21:33  توسط سارا   | 
گفتم بنویسم از نوشتن های که جز دورتر شدن کاری از آنها نمی آید برای من

کاش به هزار خط می نوشتم این دلتنگی بی پیرایه را، که بودم را در بودم نابود می کند، جلا می بخشد و...... اما به کدام زبان !!!!!!

که جز سکوت محرمی نمی یابم بر این زخمِ کهنۀِ دیر جوش ، بر این شادیِ وافر که چون دریا جاری می شود برای پاک کردن چشمانم از سیاهی دورن ........

گا ه ها است که از نوشتن می مانم و همین چند نقطه ممتد است که می ماند.................  

سایه های که بود جویای نور

نیست گردد چون کند نورش ظهور

اندر این محضر خردها شد ز دست

چون قلم اینجا رسیده شد شکست *۱

*****

چو هرخبر که شنیدم رهی به حیرت داشت

از این سپس من و  رندی و وصف بی خبری

طریق عشق طریـــقی بس خطرنــاک است

نــعوذبـــــالله اگـــر  ره  بـــــه مقصــد نبــــری *۲

*۱به گمانم مولانا

*۲به گمانم حافظ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 18:53  توسط سارا   | 
من نمي دونم چه سرّي كه خداوند تو قرآن هميشه مي فرمايد كه:خدا هر كس را بخواهد به نور خود هدايت مى‏كند كه فراق هم تو وبلاگش يكي از سوره ها رو قرار داده كه همين جمله ذكر شده توش  و يا به صورت ديگه عنوان ميكنه كه خيلي بهش برخوردم چرا؟ مگه خداوند تفاوت قايل ميشه بين بنده هاش ؟ هر كي مي دونه به منم بگه چون هر بار كه اينو مي خونم خيلي غمگين ميشم و برام جاي سوال پيش مياد كه پس بقيه چي حالا چه من چه افراد ديگه؟؟؟؟؟؟؟؟

قبلاً از اينكه به سوالم پاسخ ميديد تشكر مي كنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 19:55  توسط سارا   | 

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست

هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

گر بزنندم به تیغ در نظرش بیدریغ

دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست

گر برود جان ما در طلب وصل دوست

حیف نباشد که دوست دوستر از جان ماست

 دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان

گونه زردش دلیل ناله زارش گواست

 مایه پرهیزگار قوت صبرست و عقل

عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست

دلشده پای بند گردن جان در کمند

زهره گفتار نه کاین چه سبب وان چراست

مالک ملک وجود حاکم رد و قبول

هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست

تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام

کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست

گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر

حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست

هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب

عهد فرامش کند مدعی بیوفاست

سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست

گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست

    

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 20:10  توسط سارا   | 
فَمَن يَمْلِكُ لَكُم مِّنَ اللَّهِ شَيْئًا إِنْ أَرَادَ بِكُمْ ضَرًّا أَوْ أَرَادَ بِكُمْ نَفْعًا «11» سوره الفتح

اگر خدا زيانى يا سودى را براى شما بخواهد چه كسى مي  تواند در برابر خدا از شما دفاع كند ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 19:35  توسط سارا   | 

جانا به غریبستان چندین به چه می مانی

بازآی از این غربت تا چند پریشانی

صد نامه فرستادم صد بار نشان دادم

یا نامه نمی خوانی یا راه نمی دانی

بازآ که در آن محبس قدر تو نداند کس

با سنگ دلان منشین تو گوهر این کانی

*

تصميم داشتم تذكره اوليا عطار را بخوانم ديشب باز كردم ذكر ابوالحسين نوري پيش آمد، قسمتي از آن در پيش مي آيد:

*نقلست که نوری با یکی در مجلسی نشسته بود و هر دو زار می گریستند چون آنکس برفت روی بیاران کرد و گفت دانستید که آن شخص که بود گفتند نه گفت :ابلیس بود و حکایت خدمات خود میکرد و افسانه روزگار خود میگفت و از درد فراق می نالید و چنانکه دیدید می گریست من نیز می گریستم

 

 **و سوال کردند از عبودیت گفت: مشاهده ربوبیت

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 17:21  توسط سارا   | 
اينجا كسي سراغ از گريه هاي بي نشان نمي گيرد و در اين غمخانه پر هاي و هوي بي صدا بر بغض آن پرنده سرخ مي خوانم كه:

 باز آي و دل تنگ مرا مونس جان باش  

وين سوخته را محرم اسرار نهان باش

زان باده كه در ميكده عشق فروشند

مارا دوسه ساغر بده و گو رمضان باش

 من ماندم و اين دلتنگي

مي دونيد چند شب هست  قبل از خواب ناخودآگاه فكر مردن مياد سراغم

وقتي دقيق نگاه مي كنم در هر ذره و در هر جا به اين مطلب براي بارها و بارها مي رسم كه اگر ما دستگيري به نام خدا نداشته باشيم هيچ چيز همراه ما نيست ودر اين دنيا تنها كسي كه تنهائي انسان را و آن عميقترين تنهاي را مي تواند درك كند جز او كسي نيست هيچ كس ،پس نشايد كه با همه درد دل گفتن اما من كجا و آن كه مي تواند نگويد كجا؟(آن كه فرق ميان بايدها و توانست ها را بداند!!! )نه من نيستم، من نيستم،چند گاهي است مي انديشم به اين انديشه كه "وقتي مرگ را در گستره اي وسيع بنگري آن زمان است كه آن تنهاي عظيم را درك مي كني و دلتنگ خود مي شوي وقتي بداني بعد از چند سال حتي كسي تو را به ياد ندارد و حتي شايد نامي از تو نماند "همه بزرگان غالباً فقط مالك نام خود هستند كه اكثريت به دليل محدود بودن انسان نمي توان همه انديشه هاي آنها و حتي درست و غلط بودن گفته هاي آنها را درك كرد چه رسد به من كه هيچ ندارم هيچ!!!!مي داني حتي انساني كه ادعا كنند مي خواهد تارك دنيا باشد و از خود هيچ نداشته باشد باز مالك چيزيست (حتي اگه من بخوام مثل فرانسوا *براي لباس تنم از فقرا تكه پارچه جمع كنم كه چيزي براي من وجود نداشته باشه باز من مالك چيزي هستم و اون تن من شايد از اين روهست كه اين شعر رو زياد ميپسندم كه:براي من كه دربندم چه اندوه آوري اي تن /فراز وحشت داري فرود خنجري اي تن )آري و اين انديشه اي است كه نمي دانم آن را هولناك بنامم يا هر چيز ديگر كه نام مهم نيست كه زماني كه به اين فكر ميكنم كه هر حركت ما حتي خوردن (كه ان را فطري ميناميم )براي اين است كه بودن خود را ثابت كنيم و حال روزي پيش ميايد كه چيزي به نام اين بودنها وجود ندارد ،،،،پس چه بايد بكنم /من كه در خشك ترين  موسم بي چهچهه سال تشنه زمزمه ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟شايد در فرصتي ديگر

*سرگشته راه حق"نيكوس كازانتزاكيس"با ترجمه مينو جزني  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 17:50  توسط سارا   | 
۱۴ روز از سال جدید گذشت و من .........

خوب بگذریم ، در تعطیلات پایانی عید فرصتی پیش آمد کرد تا گذری به اصفهان داشته باشیم البته به اتفاق خانواده در نظر داشتم پستی بنویسم با نام"سفر نامه کوچک من " اما به دلایلی از نوشتن باز ماندم شاید زمانی دیگر به انجام رسید

اما مهم چیزی که می خواستم بنگارم این است به دلیل اینکه گذاشتن عکس در وبلاگ باعث پائین آمدن سرعت میگردد لذا به گمانم رسید وبلاگی تحت عنوان عکسهای وبلگ اسیر دل داشته باشم و امیدوارم که در آنجا نیز مورد لطف دوستان قرار بگیرم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 18:35  توسط سارا   | 
فَوَرَبِّكَ لَنَسْأَلَنَّهُمْ أَجْمَعِيْنَ «92» عَمَّا كَانُوا يَعْمَلُونَ «93» سوره حجر

به پروردگارت سوگند ، قطعاً از همه آنان بازخواست مي  كنيم . « 92» از اعمالى كه همواره انجام مي  داده اند . « 93»سوره حجر

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 13:16  توسط سارا   | 

رستاخیز زمین دیگر بارو دیگر بارو دیگر بارو دیگربار.....دیگربا......دیگرب.... دیگر.....دیگ....دی...... د....... .................

دوستان معترض شدند كه چرا تو بهار عكس پائيزي گذاشتم! خواستم حالا بهاري باشه خوبه!؟

سخت به ذوق میدهد باد ز بوستان نشان

صبح دمید و روز شد خیز و چراغ وانشان

گر همه خلق را چو من بیدل و مست میکنی

روی به صالحان نما خمر به زاهدان چشان

طایفهای سماع را عیب کنند و عشق را

زمزمهای بیار خوش تا بروند ناخوشان

خرقه بگیر و می بده باده بیار و غم ببر

بیخبرست عاقل از لذت عیش بیهشان

سوختگان عشق را دود به سقف میرود

وقع ندارد این سخن پیش فسرده آتشان

رقص حلال بایدت سنت اهل معرفت

دنیا زیر پای نه دست به آخرت فشان

تیغ به خفیه میخورم آه نهفته میکنم

گوش کجا که بشنود ناله زار خامشان

چند نصیحتم کنی کز پی نیکوان مرو

چون نروم که بیخودم شوق همیبرد کشان

من نه به وقت خویشتن پیر و شکسته بودهام

موی سپید میکند چشم سیاه اکدشان

بوی بهشت میدهد ما به عذاب در گرو

آب حیات میرود ما تن خویشتن کشان

باد بهار و بوی گل متفقند سعدیا

چون تو فصیح بلبلی حیف بود ز خامشان

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 17:57  توسط سارا   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 17:47  توسط سارا   | 

سالروز تولد زرتشت را تبریک می گویم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 18:59  توسط سارا   | 
از این تاریکی دلم گرفت"کو نوری؟"

 که به زبان خموشی با او بگویم هر آنچه که آشکارا نمی توانم گفت "از جهل خود در عتابم و از این صوفی وشان پر خرد  که نمی دانم چه بگویمشان در نمی دانم چه؟"

در این صوفی وشان دردی ندیدم

که صافی باد درد عیش نوشان*

 می دونی خدا ی من

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت*

یارب من حتی نمی دونم از طرفی رفتم یا نه؟ حتی نمی دونم اصلاً طرفی می شناسم یا نه؟ و حتی نمی دونم اصلاً طرفی هست یا نه ؟

بار الهی به من علمی ده که در بی علمی خود بمانم از هر آن علمی که رسوایم کند به درگاه تو  و نشانم ده آن نخستین سکوت طولانی را تا از شر زبان در امان باشم.یا رب جامه عمل بپوشانم که از این خرقه پوسیده کلام جدا شوم و مسیر را طوری رهنمون  باش در خور فهم و عقل من و مرا در خلوص این عمل قرار ده که :

در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید

زانکه انجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش*

*حافظ

 *عنوان برگرفته شده از وبلاگ سوشيانت هزارم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 18:24  توسط سارا   | 
من در خواب تو بارها رقصيدم

و تو خواب مرا مي ديدي

در كودكي آغوشت

 د رهيچ خيالي نمي گنجيد اين بودن

مي بيني تو به من هديه كردي

خواسته يا نا خواسته شد

و اينك پوشيده چه گويم ، همينيم كه هست ......

و باز حافظ كه :

شرممان باد ز پشمینه آلوده خویش

 گر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 17:24  توسط سارا   |