تبليغاتX
اسير دل

 

فصل بهاران شد ببین بستان پر از حور و پری

گویی سلیمان بر سپه عرضه نمود انگشتری

رومی رخان ماه وش زاییده
از خاک حبش

چون نو مسلمانان خوش بیرون شده از کافری

گلزار بین گلزار بین در آب نقش یار بین

و آن نرگس خمار بین و آن غنچه های احمری

گلبرگها بر همدگر افتاده بین چون سیم و زر

آویزها و حلقه ها بی دستگاه زرگری

در جان بلبل گل نگر وز گل به عقل کل نگر

وز رنگ در بی رنگ پر تا بوک آنجا ره بری

گل عقل غارت می کند نسرین اشارت می کند

کاینک پس پرده ست آن کو می کند صورتگری

ای صلح داده جنگ را وی آب داده سنگ

 راچون این گل بدرنگ را در رنگها می آوری

گر شاخها دارد تری ور سرو دارد سروری

ور گل کند صد دلبری ای جان تو چیزی دیگری

چه جای باغ و راغ و گل چه جای نقل و جام مل

چه جای روح و عقل کل کز جان جان هم خوشتری

دیوان شمس 

امیدوارم باشم همین..... اگر نه که،نباشم ....

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 18:11  توسط سارا   | 
وَلَا تُخْزِنِي يَوْمَ يُبْعَثُونَ «87» يَوْمَ لَا يَنفَعُ مَالٌ وَلَا بَنُونَ «88»سوره شعرا

و روزى كه [ مردگان ] برانگيخته مي  شوند ، رسوايم مكن ; « 87» روزى كه هيچ مال و اولادى سود نمي  دهد ، « 88»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 18:24  توسط سارا   | 
دیر گاهی است که چون من همه را

رنگ خا موشی در طرح لب است

جنبشی نیست در این تاریکی

دستها پاها در قیر شب است

آری سهراب چه زیبا طرح کرده است این رنگ خاموشی را ،رنگي كه تيره تر از تمام رنگها ،و روشن تر از همهء انديشه هاست و غبار و زنگاري كه دل را به پاي بست شب مي خواند ،و من كه اينگونه در خواب غفلت فرو رفته ام .چيزي نمي توانم بنگارم چون اين انديشه رهايم نمي كند كه شايد همه اينها فقط توهمات و تخيلات من هستند، شايد اين "من" هي الكي خودش را با اتفاقاتي ساده و شايد معمولي توجيه مي كند و شايد هم دلخوش ،گاهي در ورطه شك فرو مي روم و هيچ نمي دانم كدام راه است كدام بي راه  است ، گمان مي كنم قادر به تشخيص راهها نيستم!!! و اصلاً‌شايد هيچ راهي را نمي بينم. !!!؟؟؟

داني كه چيست دولت ديدار يار ديدن

در كوي او گدائي بر خسروي گزيدن

گاهي مي انديشم خيلي از چيزهاي كه براي ديگران ارزش به شمار ميرود براي "من "كوچكترين اهميتي ندارد حالا نمي دانم اين گم كردن ارزشهاست يا نه ؟ (نمي خواهم قضاوت كنم  )فقط دور شدن از هاي و هوي اين جمعيت نمي دانم به  ظاهر يا باطن چگونه است ؟نمي دانم ؟ هيچ چيز را نمي دانم ؟؟؟؟حتي به بودن خودم نيز شك دارم ؟؟؟؟؟؟؟

در زندگي انسان دردهاي است كه مثل خوره ..................*

*صادق هدايت(بوف كور) 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 17:56  توسط سارا   | 
مي خواهم در عنواني به نام واحه آياتي از كلام الله را  كه براي خود مي بينم قرار دهم و اميد به همراهي شما دارم

وَقَدِمْنَا إِلَى مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاء مَّنثُورًا (۲۳)(سوره فرقان)

و ما توجه به اعمال فاسد  بي خلوص و حقيقت آنها كرده و همه را باطل و نابود مي سازيم.(۲۳)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 15:37  توسط سارا   | 
می دونی خیلی وقتا نمی دونم چی بگم

و خیلی وقتا که می دونم چی بگم !!!!؟؟؟؟می دونی یه چیزی بهم  می گه همه چیو که نمی شه گفت.

من موندم اصلاً چیزی دارم که بگم یا نه ؟؟؟؟؟؟

می ترسم که همش خواب باشه همش !!!!!!

اونموقع چی باید بگم !!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

به قول خیام که :

قومی متفکرند اندر ره دین

قومی به گمان فتاده در راه یقین

ترسم ازآنکه انکه بانگ آید روزی

ای بی خبران راه نه آنست و نه این

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 19:9  توسط سارا   | 
بیدار شو بیدار شو

اینجا همه خوابیده اند

در خواب این بیدارها

خواب تو را می دیده اند

 خوابی ز تو، بسی بسیار ها  هم دیده اند

اما ز من

زهی خیال خوش!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 19:3  توسط سارا   | 

تنیده یاد تو در تار و پودم

بود لبریز از عشقت وجودم

تو بودم کردی از نابودی و با مهر پروردی

 فدای نام تو فدای نام تو بود و نبودم

به هر مجلس به هر زندان

به هر شادی به هر ماتم

به هر حالت که بودم با تو بودم

اگر مستم اگر هوشیار

اگر خوابم اگر بیدار

به سوی تو بود روی سجودم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 19:59  توسط سارا   | 

 ای از تو چراغ دیده روشن

 ای درتو صفای با غ و گلشن

تو جلوه مهر عالم افروز آن

شمع خموش درگهت من

ای چشم و چراغ آشنایی

 ای مظهر قدرت خدائی

چون ماه نهفته در پس ابر

 رخساره به ما نمی نمائی 

تو صبح بهار شادی انگیز

من همچو غروب سرد پائیز

من جام تهی ز شور مستی

تو ساغری از نشاط لبریز

ای نغمه عشق بردی تو زهوشم

 آواز تو گردید آویزه گوشم

آورده می نوشت در جوش و خروشم

خمخانه هستی را بنهاده بدوشم

هر جا که گلی به خنده بشکفت

با من سخن از رخ تو می گفت

چون چشم ستاره تا سحرگاه

با یاد تو چشم من نمی خفت

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 19:11  توسط سارا   | 
 
برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است
مرا فتاده دل از کف تو را چه افتادست؟
به کام تا نرساند مرا لبش چون نای
نصیحت همه عالم به گوش من باد است
برو فسانه مخوان وفسون مدم حافظ
کزین فسانه وافسون مرا بسی یاد است
 
 ***
 
امان زلحظه غفلت که شاهدم هستی
 
***
 
بکوی میکده گریان و سر افکنده روم 
چرا که شرم همی آ یدم زحاصل خویش
 
***
شرمنده از آنيم كه در روز مكافات
اندر خور عفو تو نكرديم گناهي
 
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 13:59  توسط سارا   | 
در تمام لحظه هایم هیچ کس خلوت تنهایم را حس نکرد
آسمان غم گرفته هیچ گاه برکه ی طوفانیم را حس نکرد
آن که سامان غزل هایم از اوست بی سرو سامانیم را حس نکرد
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 13:23  توسط سارا   | 
همه عمر برندارم سر ازین خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 13:5  توسط سارا   | 

بسم الله النور

كه نام او آرم كننده دلهاست و تنها قرار بي قراران در وادي جنون و حيرت

تنها نه منم جانا از بهر تو دیوانه

دیوانه بسی دارد زلف تو در این خانه

سلام به دوستان خوب من

این وبلاگ در تاریخ ۱۷/۱۲/۸۴ با نام سیب به جرگه وبلاگها پیوست.

امیدوارم که بتوانم مطالبی در خور شما عزیزان داشته باشم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 21:51  توسط سارا   |