تبليغاتX
اسير دل

تو صورتک این درون خسته ای.. سرشار از افتادن ها و برخاستن ها.... تو آگاهی درونی هستی از ایمان به خوبی ها و باختن ار بدیها... تو همانی ک ه نه شر را شر می توانی بدانی و نه خوبی را خوبی... هیچ چیز در جهانت معنای بخصوصی ندارد. فقط همه ی اینها که هستند باید باشند. اما چراییش را حتی تو نیز نمی دانی.. حتی اگر روح تاریخ را هم در کل کتابخانه های جهان بگردی.. باز نمی دانی. یا شاید هم مثل وهمی هست که می دانی هست و نمی خواههی قبولش کنی یا نیست و می خواهی قبولش کنی.. همه چیز در نهایت پیچیدگی ساده اند و همه چیز در نهایت سادگی پیچیده و تو نمی توانی تصمیم بگیری به کدام روال باشی... چیزی از هیاهوی درون یا صدایی از ارامش بیرون... یا حتی شاید برعکس، چیزی از هیاهوی بیرون و یا صدایی آرامشی از درون....

به گمانم روزی که این را بدانی.. تمام خواهی شد.. تمام خواهم شد.. به گمانم در یک قمی مرگ می شود این را فهمید. همان لحظه ای که دیگر نمی توان سخن گفت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 15:14  توسط سارا   | 
می بینی؟ شده ام شاه بیت غزل های تنهایی جهان....

نه کفر نمی گویم.. از من تنها تر هم هست... 

شاید خودت از من نیز تنهاتری..

آتش بگیرد دلی که تاب دل بودن ندارد...

بمیرد جسمی که توان  نگاه داشتن جان ندارد...

و تو ودیعه نهادیش؟ به که؟ اگر قرارمان این است که هی بیایم و هی نیابم و هی بروم و هی در ناامیدی غوطه بخورم و هی گم شوم و هی دوباره پیدا و باز گم و در نهایت گیج و مبهوت، نه... از توان من بیش است. به خداوندیت قسم که بیش است....

باور نمی کنی، از کوه هایت بپرس که سنگین است... از آسمان هایت بپرس که سنگین است... که طاقتم تاب است... بپرس... و تمامش کن این یازی رندانه ات را...

آری زیباست و سنگین.. کدام را بخواهم....؟ دمی پر از امید و دمی دیوانه و آواره ی کوچه های ناامیدی...

من مرده ی توام... بِکُش و یکِش به هر آن کجا که دل نداشته ات می خواهد....  بِکُش و یکِش که بنده ی توام.. سر سپرده به هر آنچه که دلت می خواهد... با همه ی نا توانیم.


دلا دیدی که خورشید از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر برآورد

زمین و آسمان، گلرنگ و گلگون
جهان، دشت شقایق گشت ازین خون

نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دلها گذر کرد

ز هر خون دلی، سروی قد افراشت
ز هر سروی، تذروی نغمه برداشت

صدای خون در آواز تذرو است
دلا این یادگار خون سرو است


.... با صدای نامجو دانلود کنید. ناگفته نماند که همین شعر را استاد شجریان در آلبوم سپیده خوانده اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 22:43  توسط سارا   | 

آدم

چه رخوت بی پایانی است.....

 همه چیز عوض می شود، همه ی چیزهای بزرگ، کوچک می شوند و حقیر و تمام آن کوچک ها، بزرگ می شوند.

همه ی این اتفاقات در ارتفاعات می افتد. تعبیرش آزاد است که گمان کنی بالای کوهی ایستاده ای یا جایی در آن دوردست خیال.

در آن دوردست می توانی با موری همچون هم خویشی ساعت ها به گفتگو بنشینی و همه ی فریاد های را که می خواهی بر سر دنیا بزنی، همه را یکجا در نگاهی مهربان به تلاش موری برای جابجایی تکه برگی بگویی.

آن بالا می توانی بی نیازی به جسم لعنتی بنشینی و صدای که از آن دورها، از شهر غبار گرفته می آید را حتی نشنوی و شناور باقی بمانی...

و ساعت ها رها باشی فقط در یک خیال بسیار ساده  که حتی نمی دانی از کجا می آید و به کجا می رود و چه می خواهد... می توانی رها باشی، همچون کودکی در دشت بی انتهای زندگی بی هیچ نگرانی از فرداهای نیامده....

 رخوت خوبی است که نیاز به هیچ سکری نداری. تو مستی از جام هستی و خالی از خویش.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:45  توسط سارا   | 
آنکه دیگری تو را خوب بخواند، با آنکه خودت به خوبی و پاکی خودت ایمان داشته باشی.... تفاوت بسیار است و آنچه مهم است دومی است.... اینکه صادقانه از خودت راضی باشی....

حال اگر کسی باشی که همه چیز را در نهایت می خواهی.... هیچ وقت آن کمال مطلوب را به دست نخواهی آورد و همواره از خود ناراضی خواهی ماند.

و  آنچه در هنگام مرگ خواهی دید گذشته ای پر از حسرت است.

واقعاً چی درسته؟

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 23:11  توسط سارا   | 
ذهن گورستان افکار نابسامانی ست که نه سامان دارند و نه دست از سرت بر می دارند و هزاران هزار بار هم که بخواهی دروشان کنی.... از هزار روزنه ای که حتی تو از وجودشان آگاه نیستی در آگاهیت، به درون می خزند و .... مثل خر خاکی هی راه می روند و تو لغزش پایشان را هنگامی که در فرورفتگی های مغزت سر می خورند، حس می کنی. در تاریکترین نقاطی که حتی خدا نیز نیافریده است. و این افکار تاریک تو را به آنجا سوق می دهند که هزاران هزار بار و به شدت هرچه تمامتر دستانت را می شویی که دورشان کنی.... با وسواسی که خدا نیز نیافریده است.

حسین پناهی می گفت... نه کافر نمی شوم، زیرا به نمی دانم های خویش ایمان دارم.. آری ایمان دارم و هنوز نمی دانم چه لذتی است از دریدن گوشت حیوانی دگر و به هر جویدنی هزاران بار مذاب جهنم را فرو دادن...  و چه حکمتی است در درنده خویی؟

نمی دانم شاید اینکه من و یا بعضی ها مثل من بیزارند از جویده شدن.. دلیل اش این باشد که با طبیعت بیش از اندازه یکی اند و هنگامی که نوبت میل غذا می رسد خود را زیر دندان همنوعان خویش و حتی خویش حس می کنند.....

I was in the wrong place at the wrong time*

خیلی وقت ها این شعر را زمزمه می کنم... در دورانی که کشتن انسان ها کاری بس آسوده و گاهی اوقات لذتبخش است برای بسیاری از صاحبان قدرت.... من از خوردن گوشت بیزارم.




* --Wrong by Depeche Mode. Download it.


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 21:14  توسط سارا   | 

حس می کنم هم حس توام...

چه حس خوبیه که یک راز داشته باشی... برای خودت و تو قلب خودت.. یگانه ی یگانه...

این بازی و دوست دارم. تا به حال همچین بازیی نداشتم... اما خوبه. خوبه که چیزی داشته باشی که فقط خودت ازش باخبر باشی... مثل نگاه هایی قایمکی و خنده های دزدکی.... و هیچ کس نمی دونه برای چی می خندی.... 


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 22:59  توسط سارا   | 

همواره می اندیشیم خوشبختی چیزی آن سوی دیوارهاست.. آن سوی دست نیافتنی ها... چشم انتظارش می نشینیم و هی آیه آیه غصه می خوانیم که ندارم.. که نشد .. که کجاست؟

آنچه ما را آموزیده اند شادی از غم دیگران است....گاهی. مثالش آنکه غش می رویم اگر کسی جلو پایمان زمین بخورد ...اما شادی های کوچک اطرافمان را که همان خوشبختی حقیقی مان است نمی بینیم. نگاهی که آنسوی مرزهای وجود عاشقانه می پایدمان... یا آن نگاه و لبخند مهربان راهنگامی که تمام حرکات ما را با متانت همیشگی دنبال می کند.

نه

این ها آن نبود که می خواستم بنگارم.

می دانی دوست داشتن انگیزه نمی خواهد... شادی بخشیدن و شادی گرفتن انگیزه نمی خواهد...

حس است...

و تو احساس آرامش می کنی با شادی دیگری و همراهش شاد می شوی... 

چیزی در درون توست... که تو را به وجد می آورد و همواره، به هزار زبان بی زبانی تلاش می کنی بگویی و هر چه می گویی حس می کنی حق مطلب را ادا نکرده ای. هنگاهی که خوشی ات.. لبخند کسی می شود در پشت دوردست ترین ابرها .... هنگامی که می خواهیش و این خواهش نه خواست تن...نه .. خواهش روح است، برای حضورش .....و حس حضورش هم گرمت می کند...

آشفته بازار ایست در سر من... در دل من...

نه.. به کلام در نمی آید ... حتی مقدس تر از کلام است... حس اش کن....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 20:27  توسط سارا   | 

به شکوه گفتم برم ز دل 

یاد روی تو آرزوی تو


به خنده گفتا نرنجم از 

خلق و خوی تو یاد روی تو


ولی ز من دل چو برکنی 

حدیث خود بر که افکنی


هر کجا روی وصله منی 

ساغر وفا از چه بشکنی؟


گذشتم از او به خیره سری 

گرفته ره مه دگری


کنون چه کنم با خطای دلم 

گرم برود آشنای دلم


به جز ره او نه راه دگر

دگر نکنم خطای دگر


نخفته ام به خیالی که می پزد دل من

.... خمار صد شب دارم...

.

.

.

.

شراب خانه کجاست...

با صدای نامجو از اینجا دانلود کنید. زیباست.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 0:22  توسط سارا   | 
آنکه هلاک من همی خواهد و من سلامتش 

هر چه کند به شاهدی کس نکند ملامتش 

باغ تفرج است و بس، میوه نمی دهد به کس 

جز به نظر نمی رسد سیب درخت قامتش 

داروی دل نمی کنم که آنکه مریض عشق شد 

هیچ دوا نیاورد بار به استقامتش 

هر که فدا نمی کند دنیی و دین و مال و سر 

گو غم نیکوان مخور تا نخوری ندامتش 

جنگ نمی کنم اگر دست به تیغ می برد 

بلکه به خون مطالبت هم نکنم قیامتش 

کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی 

که آنچه گناه او بود من بکشم غرامتش 

هر که هوا گرفت و از پی آرزوی دل 

گوش مدار سعدیا بر خبر سلامتش 

-----
همه ی این شعر در تصنیف استاد خوانده نشده است. آخرین تصنیف آلبوم  بیداد استاد است. از اینجا می توانید دانلود کنید.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 12:4  توسط سارا   | 
نه!

تو، تو نمی شوی و من همچنان در من مانده ام. شاید هم در تو مانده ام.

تو مثل توهمی و  من خواب آلوده ترین رویای بی نشان.

کاش ساعت ات را به نشانی مچ من کوک می کردی و یا حتی به وقت خواب های من هنگامی که از تو بیدارم.

می خواهم تو را به آب های سیال بسپارم. همان ها که گندشان نمی زند از بس که ناراکد اند. و بعد بنشینم... یک دل سیر، ساکت و راکد به خودم بیاندیشم. من همان توام که در خودم مانده ام. ولی تو سایه ای. از خوابی دور می آیی و هی بهت مرا از جابجایی هوای اطرافم دو چندان می کنی. تو مرا نمی شناسی و من هی خودم را برای سایه ام لوس می کنم. هی ناز و هی عشوه می آیم که ببینتم... 

نه!

دیگر ناز و عشوه نیز به کار نمی آید. دیرگاهی است که در خود مرده ام. و تو، توی سیال بوی مردگی مرا با خویش  به ناکجا آباد خاطره ی خسته ای دور می بری.

حالا حتی از کتاب های تلخی که خوانده ای تلخ ترم. دور تر بایست تا نزدیکتر ببینی ام.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 1:22  توسط سارا   | 
لَا يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ وَتَتَلَقَّاهُمُ الْمَلَائِكَةُ هَٰذَا يَوْمُكُمُ الَّذِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ ﴿١٠٣﴾ انبیاء

دلهره ی بزرگ، آنان را غمگین نمی کند و فرشتگان از آن ها استقبال می کنند و به آنان می گویند، این همان روزی است که به شما وعده می دادند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 22:51  توسط سارا   | 

آمد سحری ندا ز میخـانه ی ما

کـای رنـد خـراباتـی دیوانه ی ما

برخیــــــزکه پر کنیم پیمانه ز می

زان پیش کـه پر کنند پیمـانه ما


وقت سحرست خیز! ای مایه ناز

نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز

کـانان که بجـاینـد نپاینـد بسی

وآنـان که شدند،کس نمی آید باز
 


برخیز و مخور غم جهـان گذران

خوش باش و دمی به شادمانی گذران

در طبع جهـــان اگر وفایـــی بودی

نـوبت به تـو خود نیـامدی از دگـران


جامیست که عقل آفرین میزندش

صد بوسـه زمهــر بر جبین میزندش

این کوزه گر دهر چنین جام لطیف

می سازد و باز بر زمین میزندش

 
تا دست به اتفـاق بر هم نزنیم

پایی ز نشـاط بر سر غـم نزنیم

خیزیم و دمی زنیم پیش ازدم صبح

کین صبح بسـی دمد که ما دم نزنیم



این قـافله عمــر عجب می گذرد

دریاب دمی! کـه با طرب می گذرد

ساقی! غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر پیاله را، که شب میگذرد


ای کاش که جای آرمیدن بودی

یـا این ره دور را رسیـدن بودی

یا از پس صد هزار سال از دل خاک

چون سبـزه امید بر دمیـدن بودی

 
از من رمقی به سعی ساقی مانده است

از صحبت خلق بــی وفایی مـانده است

از باده دوشین قدحی بیش نماند

از عمر ندانم که چه باقی مانده است



سروده ی بسیار زیبای خیام با صدای استاد شجریان را از اینجا بشنوید.
 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 10:6  توسط سارا   |