تبليغاتX
اسير دل

لبخندهایمان را

 باد های وحشی

به غارت برده اند.

لختی برای لمس تنهایم

ساعت های بی قراریت را

عقب بیانداز.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 12:33  توسط سارا   | 

واحه هایش پر کشید

در چشمهایش

آفتاب

با تمام خشکی اش نشست

و حال

         _هر شب

کابوسی سیاه می بیند

                                و

                                  صبحگاهان

                                           به جایی دور

                                                     به جایی آرام

                                                                می اندیشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 13:11  توسط سارا   | 
یکشنبه 3 اردیبهشت1385 ساعت: 13:53 توسط:حنیف
ما نبودیم و تقاضامان نبود
لطف تو ناگفته ما می شنود

این بودن ما به قول مولوی لطفیه ولی به قول حافظ

آه از این لطف به انواع عتاب آلوده !
 وب سایت   ایمیل
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 13:9  توسط سارا   | 

سبد سبد غزل سرخ


بیا و از اینهمه آوارگی رهایم کن

و با هر آنچه دلت خواست آشنایم کن

غرور حنجراه ات را در این سکوت غریب

بسوز و همنفس بادها صدایم کن

برای گفتن حرفی که در گلو مانده است

جنون صاعقه را نذر بغض هایم کن

اگر چه زخمی ام ای عشق التماس دعا

بخاطر دل شمشیرها دعایم کن

مرا که دُرّ یتیمی رها در اعماقم

اسیر پنجه ی موج گره گشایم کن

به دردهای دلِ شاعران خاموشت

اگر چه قافیه سوزند مبتلایم کن

مرا به جرم جنون مندیم بکش آنگاه

سبد سبد غزل سرخ خون بهایم کن


نام شاعرش را نمی دانم، اما حدس می زنم مرتضی دلاوری پاریزی باشد.



+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 0:46  توسط سارا   | 

   راز دل 

ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من
این سکوت مرا ناشنیده مگیر
ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر 
سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

امشب که تو ، در کنار منی ، غمگسار منی 
سایه از سر من تا سپیده مگیر
ای اشک من ، خیز و پرده مشو ، پیش چشم ترم 
وقت دیدن او ، راه دیده مگیر

دل دیوانه ی من به غیر از محبت گناهی ندارد ، خدا داند
شده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی ، پناهی ندارد ، خدا داند
منم آن ابر وحشی که در هر بیابان به تلخی سرشکی بیفشاند
به جز این اشک سوزان ، دل نا امیدم گواهی ندارد ، خدا داند

ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده مگیر
ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

دلم گیرد هر زمان بهانه ی تو ، سرم دارد شور جاودانه ی تو
روی دل بود به سوی آستانه ی تو
چو آید شب ، در میان تیرگی ها ، گشاید تن ، روح من به شور و غوغا
رو کند چو مرغ وحشی ، سوی خانه تو

ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده مگیر
ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

امشب که تو ، در کنار منی ، غمگسار منی
سایه از سر من تا سپیده مگیر
ای اشک من ، خیز و پرده مشو ، پیش چشم ترم
وقت دیدن او ، راه دیده مگیر

شاعر : بهادر یگانه


با صدای علیرضا قربانی، از اینجا دانلود کنید.

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 17:7  توسط سارا   | 

قلب هایم کو؟

رفتم اینجا و سر در خانه اش قلبی بود بر دیوار. به همان مناسبت نوشته ام که...


به دیوار خانه ی من هم

قلبی بچسبان

شاید تکرار طپش هایش،

به یادم بیاندزدم

                    که

                         هنوز زنده ام.


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 23:5  توسط سارا   | 

مدت ها قبل پستی گذاشته بودم با عنوان دامن سحر

ترانه ای بود و گفته بودم شاید اینجا قرار دادم برای شنیدن.

حال می توانید از اینجا دانلود کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 11:59  توسط سارا   | 

 

حال که تنها شده ام می‌روی
واله و رسوا شده ام می‌روی

حال که غیر از تو ندارم کسی
این‌همه تنها شده ام می‌روی

حال که چون پیکر سوزان شمع
شعله سراپا شده ام می‌روی

حال که در بزم خراباتیان
همدم صهبا شده‌ام می‌روی

حال که در وادی عشق و جنون
لاله‌ی صحرا شده ام می‌روی

حال که نادیده خریدار آن
گوهر یکتا شده‌ام می‌روی

حال که در بحر تماشای تو
غرق تماشا شده‌ام می‌روی

این‌همه رسوا تو مرا خواستی
حال که رسوا شده‌ام می‌روی

***

شاعر: حسین معنوی، خواننده: محمد رضا شجریان، نی: محمد موسوی،

اجرای خصوصی،دستگاه: ابوعطا

از اینجا می تواند دانلود کنید.



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 11:33  توسط سارا   | 

یکی تو به من هدیه می دهی و یکی من به تو. من عمرم را هدیه می دهم و تو چشمهایت را، گاهی لبخندی، گاهی... . زیادی عاشقانه شد!

نه. من عمرم را هدیه می دهم در ازای تجربیات، تکامل، انجام وظیفه انسان بودن و زندگی و چشیدن رحمت تو.

خوب است، داد و ستد خوبی است و من شاکرم حتی در سخت ترین مواقع، زیرا از قدیم گفته اند که "اسب پیش کش رو دندون نمی شمرند." منت زیادی هم هست بر سرم، این هدیه بزرگی که به واسطه رحمت بر من پیشکش کرده ای. هدیه زندگی کردن و بنده تو بودن و شکر تو گفتن.

سپاسگزارم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 0:0  توسط سارا   | 

زن می گوید: چرا دستشویی رو گلی کردی؟

مرد می گوید: از قصدی این کار رو کردم.

زن می پرسد: چرا؟

مرد می گوید: دمپایی رو خیس کرده بودی و اونور گذاشته بودی.

زن می گوید: امروز صبح شسته بودمش.

مرد می گوید: می دونم. واسه همین هم این کارو کردم. با دمپایی بیرون رفتم که گلی شه. تازه می خواستم دمپایی دستشویی رو بپوشم سر می خوردم!

زن دیگر هچ نمی گوید، اما هنگام خواب می اندیشد که چقدر ساده بود اگر با "کلامی" گفته می شد.

زن می خوابد با قطراتی درشت بر گونه هایش.

قصه به واقع به همین سادگی هست و به همین سادگی نیست.

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 19:19  توسط سارا   | 

پیر و فرتوت شدم

خسته تر از بود شدم

تو زمن می توسی

ناله ی بدجور شدم؟

-

قافیه ساخته ام در پی هم

واژه نشناخته ام جز نی و غم

لب ترک خورده جز این چیزی نیست

دربدر در پی خود تاخته ام هی کم و کم

-

کدام تابوت

لبخندهای مرا به یاد خواهد داشت؟

__هنگامی که از تو سرودم

اینک

این جدایی

جزای لبخند تو بود

بر گریه های من.


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 9:45  توسط سارا   | 

دیدی که رفتی؟

دیدی که رفتی

                  و

                     شدی تکه پاره پارهای خون

                                                             بعد

                                                                       از چشمهام چکیدی

تمام لباسهایم رنگی است.

از بی رنگی تو

                     در این بازار پر رنگی

دیدی نزاده کشتمت؟

دبدی؟

دیدی که اشتباه بودی؟

                                زاده شده از حّوا

دیدی؟...؟...؟

کودک درون، درآ برون.


*


زخم هایم وا شده اند

نمکی هستی در هر میان

تو را از یاد نخواهند برد

شکاف های زخم.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 2:23  توسط سارا   |