تبليغاتX
اسير دل
كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ وَنَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَالْخَيْرِ فِتْنَةً وَإِلَيْنَا تُرْجَعُونَ ﴿٣٥﴾ سوره الانبياء

هر نفسی چشنده مرگ است، و شما را از راه آزمایش به بد و نیک خواهیم آزمود، و به سوى ما بازگردانده مى‏شويد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 22:3  توسط سارا   | 
درد همواره همراه زایش هست.. شاید همیشه به اشتباه گفته اند مه زایش همراه درد است..

دلم دردی سنگین می خواهد که خودم از درونش زاده شوم. یاد تعبیر ققنوس افتادم که از میان خاکستر_ که زمانی آتشی سوزنده بوده است_ بر می خیزد.

تا بحال در خودت زاده شده ای؟ به من هم بگو چگونه...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 20:33  توسط سارا   | 
خوب. یک کتاب خواندم. از آرش حجازی_شاهدخت سرزمین ابدیت._ من منتقد و غیره و ذالک که نیستم، اما کتاب بسیار زیبایی بود. با مهارت کامل گذشته و حال را تلفیق کرده بود. بیشتر قصه بود. در حقیقت قصه ی قصه ای بود. قصه ها ماندگار هستند و می توانی راحت تعریفشان کنی. نکات ظریف زیادی داشت و کلمات با دقت زیادی انتخاب شده بودند. حتی اسم ها.  قبلاً یک کتاب دیگر هم خوانده بودم که اسم هایش به طور به خصوصی با داستان ارتباط معنایی داشت.. .کتاب وقت تقصیر از محمد رضا کاتب. در شاهدخت پلیس بازی هم باید در می آوردی تا رابطه ی بین شخصیت ها را درک کنی. و نحوه ی انتخاب فونت که برای هر قصه متفاوت بود می توانست هم کمکت کند و هم کمی گیج. نکات فلسفی خوبی هم داشت. انگار نویسنده خواسته بود از همه ی دانش خود در همه ی زمینه ها استفاده کند تا کتاب عینی تر و قابل دریافت تر باشد. تا مدت ها می شود راجع بهش فکر کرد و هی توی ذهن خودت می توانی تجزیه تحلیلش کنی. کتاب امانت بود. اگر پیدایش کنم می خرم برای کتابخانه شخصی. ارزش نگه داشتن دارد. وقتی کتاب تمام می شود چند جمله که زیاد در زندگی شنیده ای هی در ذهنت تکرار می شود که انگار کتاب از روی آن ها نوشته شده; با برداشتی از آن ها
زندگی صحنه ی زیبای هنرمندی ماست. هر کسی _قصه ی خود_ خواند و از صحنه رود. صحنه پیوسته به جاست. یا اینکه تاریخ همیشه تکرار می شود. 
کتاب قبلی که خوانده _هیس_ بود از محمد رضا کاتب. تقریباً هیچی نفهمیدم. اگر کسی خواند و چیزی فهمید به من هم بگوید... اما شاهدخت را بخوانید. به قول آن ترانه ی خارجی از Mr hudson که می گوید Good book by your bed. همچین حسی داشت خواندنش.حداقل برای من.
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 10:20  توسط سارا   | 
صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب کن

خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش می‌طلبی ترک خواب کن

روزی که چرخ از گل ما کوزه‌ها کند
زنهار، کاسه سر ما پر شراب کن

ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم
با ما به جام باده صافی خطاب کن 

کار صواب باده پرستیست حافظا
برخیز و عزم جزم به کار صواب کن

استاد شجریان این غزل را در آلبوم دستان بر روی آهنگی از مشکاتیان خوانده اند. زیباترین هدیه برای صبح است. از اینجا می توانید دانلود کنید.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 8:52  توسط سارا   | 
امروز رفتیم نارنجستان قوام.
1.همسر که بزرگ شده ی همین شهر شیراز هست، تا امروز نرفته بود و بار اولی بود که می رفت نارنجستان قوام. بسیاری از ما از خیلی چیزهای اطرافمان شاکی هستیم. این درست. اما همه ی وقتمان را به شکایت می گذرانیم و از آنچه که دم دستمان نیز هست استفاده نمی کنیم و این غلط است. تعدادی توریست خارجی هم بودند که مطمن هستم از ما بیشتر راجع به تاریخ و قدمت آثار باستانی ایران مطلب می دانند.

2. رفتیم یک قسمت هایی از بافت قدیم شهر را در همان حوالی دیدیم. کوچه هایی خیلی باریک که به دلیل باریک بودن و تو در تو بودنشان جایی برای خراب کاری بعضی ها شده بود. غافل از اینکه در همان جاها انسان هایی زندگی می کنند. البته مفهوم انسان از نظر من متفاوت است از نظر آقایان. چون این هموطنان از قشر فقیر جامعه هستند! با خانه هایی که همه اشان شکم داده بودند و به گمانم با یک زلزله ی 4 ریشتری همه ویران خواهند شد. اما آدم هایی آنجا زندگی می کنند که حتی نمی توانند کلمه ی 3000 میلیارد را تلفظ کنند. کش دارد جناب رهبر. خیلی هم کش دارد. البته ببخشید که این کشی که از تنبان شما  در رفته است را هی کش می دهیم. آخر می دانی کش شلوار رهبر چیز دیگری است. مقدس است. لذا کش دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 16:30  توسط سارا   | 

دلتنگ روزهای کودکی، روزهایی که تو بودی. بی تو من غریبم. نه خویشی هست و نه خویشاوندی. دیده ای گاهی در میان تمام شن های سیاه یکی سپید دانه خود نمایی می کند؟ یا به عکس در میان تمام شنهای سپید یکی سیاه دانه خودنمایی می کند. سیاه و سپیدش فرقی ندارد.

 من آن یک دانه ام. تنهای تنها. چه در میان خویشانِ بی خویش. چه در این دنیای بی در و پیکر.

تنهایی چیزی است که با آن زاده شده ام و در تک تک لحظات زندگی حس اش کرده ام. به گمانک هیچ کس به قدر من تنهایی را نمی فهمد. زیباست اما پر اندوه. همچنان هر لحظه به تو یاد آور می شود که تا چه اندازه یگانه ای. تنها آمده ای و تنها خواهی رفت.

هیچ کس تو را نخواهد فهمید و هیچ کس با تو یکی نخواهد شد، حتی اگر بقدر آسمان ها و زمین تلاش کند.

در میان من تنها تویی که گاهی سرک می کشی. به همین ات هم راضیم. شکر.


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 21:53  توسط سارا   | 
خدایا، دوستت دارم. خدایا عاشق هستم. خدایا بهترین منی. و اگر صد بار دیگه بدنیا بیام می خواهم همین انسان باشم با دردهای انسان بودن.
با قدرت تکلم و نام تو را بر زبان آوردن و برای زیبایی های که تو آفریدی پر شوق شدن و های های گریه کردن بی قرارانه و فریاد برآوردن که خدایا دوستت دارم. به کلام سوگند که دوستت دارم. خدایا می دانی از چه می ترسم؟ از اینکه روزی نخواهم بود تا نام تو را بر زبان بیاورم. زیباترین لحظه هایم با نام توست. از اینکه اینها را از دست دهم می ترسم.

خدایا، معبودا.....

من طلبني وجدني 
و من وجدني عرفني
و من عرفني احبني
و من احبني عشقني
و من عشقني عشقته
و من عشقته قتلته 
و من قتلته فعليّ ديته 
و من عليّ ديته فانا ديته :

 آن كس كه مرا طلب كند، من را مي يابد 
و آن كس كه مرا يافت، من را مي شناسد 
و آن كس كه مرا شناخت، من را دوست مي دارد 
و آن كس كه مرا دوست داشت، به من عشق مي ورزد 
و آن كس كه به من عشق ورزيد، من نيز به او عشق مي ورزم 
و آن كس كه من به او عشق ورزيدم، او را مي كشم 
و آن كس را كه من بكشم، خونبهاي او بر من واجب است 
و آن كس كه خونبهايش بر من واجب شد، پس خود من خونبهاي او مي باشم. 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 22:41  توسط سارا   | 
...
بشر بودن است و انسان شدن!



نمی دونم برای کی هست. دوستی اس ام اس فرموده بودند!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 12:28  توسط سارا   | 
بر اساس گزارش رسمی عده ای ناگهان یهو مُردند

شعر بسیار زیبای از  اسماعیل امینی.


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 21:33  توسط سارا   | 
شبی از همین جا تا خود صبح خواهم رفت و در طراوت هر چه باغ بی برگ خواهم خندید. 

نشان تو را در تمنای شکوفه ی سنجدها خواهم جست و یک شریک جرم برای دزدی معصومانه ی سکه های  50 تومانی خواهم جست. 

غریب وارانه سر به دامن دشت خواهم داد و هر چه سنگ های کوچک، به آسمان آبی با ابرهای کوچک تر پرتاب خواهم کرد مگر عمق آسمان را دریابم.

شبی از همین جا تا خود صبح خواهم راند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 11:52  توسط سارا   | 
و تمنای دست های تو

خاطره ایست

برای زیستن آن لک لک

که به تماشای چهره ی بره آهوان 

در آب های رفاقت

عادت دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 13:36  توسط سارا   | 

قُلْ مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَهُوَ يُجِيرُ وَلَا يُجَارُ عَلَيْهِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ ﴿٨٨﴾ سوره المؤمنون

سَيَقُولُونَ لِلَّهِ ۚ قُلْ فَأَنَّىٰ تُسْحَرُونَ ﴿٨٩﴾


بگو: اگر معرفت داريد [بگوييد :] كيست كه [حاكميّت مطلق و] فرمانروايى همه چيز به دست اوست  و اگر می دانید کیست آنکه پناه می دهد و در پناه کسی نمی رود؟] ﴿٨٨﴾ 


خواهند گفت : [خدا]. بگو : پس چگونه دستخوش  افسون شده اید. ﴿٨٩﴾

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 1:48  توسط سارا   |